فیک کوک

𝕸𝖞 𝖒𝖆𝖋𝖎𝖆⁸⁸


...موفق باشی. امیدوارم بازهم بتونیم باهم ملاقات داشته باشیم.
مینا دست نداد. اما سرشو به نشونه‌ی احترام پایین آورد و رفت.
برای ادامه‌ی کارش به اتاقش رفت.


جانگ‌وو کلا از این روبه‌اون رو شد. بی‌ادبانه پاهاشو روی میز انداخت و لم داد.
سیبی رو از توی ظرف روی میز برداشت و گاز زد.
لی آهی کشید و دستشو روی صورتش گذاشت.
جانگ‌وو: حال کردی چیکار کردم؟
~: خوب بود.. تو کارتو درست انجام دادی. اما اون دختر خیلی عوض شده. معلوم نیس واسه چی اونطوری باهات حرف میزد.
جانگ‌وو: حتما ازم خوشش نیومده. راستش حق میدم بش.. با اون کارایی که من باهاش کردم، رفتار سردش که هیچی.. باید خوارمادرمو فوش میداد. حرفت چیه؟ عذاب دادن به شوهرش؟
~: تو سرت توکار خودت باشه. به اندازه کافی بخاطرش بهت پول میدم. فوضولی نکن.
جانگ‌وو: ولی.. ناموسا عجب دافی شده‌ها! باما بود همچین هیکلی نداش. وای دلم میخواد یبار دیگه بک...
~: فعلا کارتو درست انجام بده. گرفتیش به موقعش هر غلطی دلت خواست بکن باهاش.


پسر خودش جانی رو کنار یوری کوچولو خوابونده بود. به چهره‌ی معصوم بچه‌ها نگاه میکرد.
در خونه رو باز کرد. اول از همه مثل همیشه رفت سراغ دخترش.
_: نونا..
سرشو سمت جونگ‌کوک برگردوند. انگشت اشارشو به معنی سکوت بالا آورد.
×: خسته‌نباشی.
بالاسر بچه‌ها ایستاد.
اونا خواب بودن. پس فقط بهشون نگاه کرد.
کنار رز نشست.
_: نونا...
×: هوم؟
_: میشه... میشه از یوری من هم مثل پسرت مراقبت کنی؟
به رز نگاه کرد. هاله‌ی اشک توی چشماش دیده میشد.
حتی رز هم بغض کرده بود.
×: یوری دختر منه. برام مثل جانی خودم میمونه. نگران اون نباش اون...
_: منظورم اینکه... اینکه اون.. اون تورو مادر خودش بدونه. و جیمین رو....
توان کامل کردن جملشو نداشت.
چشماشو بست.
رز دستاشو پشت کمر و سر جونگ‌کوک گذاشت و اونو توی بغل خودش برد.
اون دوتا مثل خواهر و برادر بودن. همیشه باهم دعوا داشتن ولی به موقع هم هوای همو داشتن.
_: نمیتونم.. نمیخوام یوری فک کنه من باباشم وقتی توی این وضعیت داغون گیر افتادم.. هم من.. هم مینا‌.. نمیخوام من نمیتونم از پسش برنمیام.
گریه رز هم دراومده بود.
×: اینو نگو. مطمئنم مینا برمیگرده. مطمئنم که حرفای اونا واقعیت نداره. من بهت قول نگهداری و مراقبت از یوری رو میدم.. اما تا وقتی که مینا برگرده. توهم اجازه نداری جا بزنی. حق نداری کنار بکشی. اصلا مگه میشه تحمل کرد جلوی خودت بچه‌ی خودت به یکی دیگه بگه بابا!؟ اصلا شده من تا بیست سالگیش هم نگهش میدارم. اما یه بار هم بهش اجازه نمیدم به من بگه مامان یا اینکه به جیمین بگه بابا. اون برمیگرده، جونگ‌کوک. برمیگرده.
_: نونا... من هیچ وقت خواهر نداشتم...

(جانگ‌ووتوی‌پارتای‌اول‌گفتم‌کیه)
دیدگاه ها (۷)

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

قسمت ۷بعد از رفتن جیمین، هوا توی هال حسابی سنگین شده بود. جو...

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکیهنوز لرزشِ دست‌هام بند ...

پارت ۱۹۵

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

شب شده بود و همه‌ی فامیل توی حیاط نشسته بودن.ات کنار جونگ‌کو...

ملکهٔ هفت گناه | پارت ۲ نگاه جونگ‌کوک روی آریا ثابت موند.آری...

چندپارتی جونگ کوک

نصف فیلم گذشته بود.ات حالا تقریباً به صندلی جونگ‌کوک چسبیده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط