واویییی
فصل ۲۲: فریب برفی و خشم پرنسس
در قلعهی بینهایت، موزان با نگاهی پیروزمندانه به یوکی که تازه به هوش آمده بود نزدیک شد. با لحنی که سعی میکرد پدرانه باشد گفت: «یوکیِ عزیزم، من پدرتم. نترس… دیگه نمیذارم اون انسانهای کثیف بیان پیشت یا اون پسرِ مو آبی حتی بهت نزدیک بشه و بخواد بببوستت.»
یوکی که هنوز گیج بود، چشمانش را بست و به خواب عمیقی فرو رفت. اما وقتی بیدار شد… معجزه اتفاق افتاده بود! تمام خاطراتش، دوستانش و عشقش به موئیچیرو به یادش آمده بود.
اما موزان که این را پیشبینی کرده بود، او را با طنابهای شیطانی و محکم کنار تخت بسته بود تا نتواند فرار کند.
یوکی با چشمانی پر از خشم فریاد زد: «لعنت بهت! میدونستم به موئیچیرو حسودی میکنی! اگه دوما رو یه بار دیگه ببینم جرش میدم!»
همان لحظه دوما با خندهای روی اعصاب پشت سرش ظاهر شد.
یوکی با نقشهای هوشمندانه پوزخندی زد و گفت: «اگه جرأت داری طنابو باز کن تا بهت نشون بدم چقدر دوستت دارم…»
دوما که فریب خورده بود، با خوشحالی طناب را باز کرد. یوکی خودش را جلو کشید، انگار که میخواهد او را ببوسد… اما ناگهان شمشیرش را کشید و با تمام قدرت در قلب دوما فرو کرد!
سپس با سرعتی باورنکردنی به سمت در خروجی دوید.
اما دوما یک شیطان رده بالا بود و زخمش در یک ثانیه ترمیم شد. او با یک پرش به یوکی رسید و از پشت او را در هوا بلند کرد.
یوکی با تقلا فریاد زد: «ولم کنننننن!»
دوما در گوشش خندید: «آخی… پرنسس کوچولو ناراحت شده؟ اگه خیلی ناراحتی، همین الان میرم اون هاشیرای مه رو میکشم!»
یوکی که از شدت خشم چشمانش دوباره میدرخشید، با صدایی تهدیدآمیز گفت: «اگه فقط یه انگشتت بهش بخوره… دست و پاتو قلم میکنم!»
در قلعهی بینهایت، موزان با نگاهی پیروزمندانه به یوکی که تازه به هوش آمده بود نزدیک شد. با لحنی که سعی میکرد پدرانه باشد گفت: «یوکیِ عزیزم، من پدرتم. نترس… دیگه نمیذارم اون انسانهای کثیف بیان پیشت یا اون پسرِ مو آبی حتی بهت نزدیک بشه و بخواد بببوستت.»
یوکی که هنوز گیج بود، چشمانش را بست و به خواب عمیقی فرو رفت. اما وقتی بیدار شد… معجزه اتفاق افتاده بود! تمام خاطراتش، دوستانش و عشقش به موئیچیرو به یادش آمده بود.
اما موزان که این را پیشبینی کرده بود، او را با طنابهای شیطانی و محکم کنار تخت بسته بود تا نتواند فرار کند.
یوکی با چشمانی پر از خشم فریاد زد: «لعنت بهت! میدونستم به موئیچیرو حسودی میکنی! اگه دوما رو یه بار دیگه ببینم جرش میدم!»
همان لحظه دوما با خندهای روی اعصاب پشت سرش ظاهر شد.
یوکی با نقشهای هوشمندانه پوزخندی زد و گفت: «اگه جرأت داری طنابو باز کن تا بهت نشون بدم چقدر دوستت دارم…»
دوما که فریب خورده بود، با خوشحالی طناب را باز کرد. یوکی خودش را جلو کشید، انگار که میخواهد او را ببوسد… اما ناگهان شمشیرش را کشید و با تمام قدرت در قلب دوما فرو کرد!
سپس با سرعتی باورنکردنی به سمت در خروجی دوید.
اما دوما یک شیطان رده بالا بود و زخمش در یک ثانیه ترمیم شد. او با یک پرش به یوکی رسید و از پشت او را در هوا بلند کرد.
یوکی با تقلا فریاد زد: «ولم کنننننن!»
دوما در گوشش خندید: «آخی… پرنسس کوچولو ناراحت شده؟ اگه خیلی ناراحتی، همین الان میرم اون هاشیرای مه رو میکشم!»
یوکی که از شدت خشم چشمانش دوباره میدرخشید، با صدایی تهدیدآمیز گفت: «اگه فقط یه انگشتت بهش بخوره… دست و پاتو قلم میکنم!»
- ۱.۵k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط