تک پارتی ایتوشی سائه:
بادِ سردِ ژاپن همیشه بوی خاکِ مرطوب میداد.
یه بویی که ا/ت رو یادِ روزایی میانداخت که همه چیز ساده بود.
قبل از اینکه سائه بره اسپانیا.
قبل از اینکه همه چی عوض بشه.
همون روز که بارون بند اومده بود
و خیابون هنوز خیس بود
وقتی سائه رو دید
اول فکر کرد اشتباه دیده.
قد بلند.
موهای صورتی آشنا.
و اون نگاه سرد همیشگی.
که انگار هیچوقت برای کسی گرم نمیشد.
ا/ت ایستاد.
خیلی آروم گفت:
"سائه."
سائه سرش را چرخوند.
نگاهش برای یه لحظه روی ا/ت ثابت موند.
یه لحظه انگار همهچیز ایستاد.
خیابون.
صداها.
نفسِ ا/ت.
بعد ا/ت با یه لبخند لرزون که سعی میکرد خودش رو جمع کنه گفت:
"واقعاً برگشتی."
سائه فقط سر تکون داد.
یه "آره" کوتاه و بیحس.
همین. یه "آره" کوتاه
که از هزار تا خداحافظی بیرحمتر بود.
ا/ت یه خندهی عصبی کرد و گفت:
"وای خدا، باورم نمیشه. خیلی دلم برات تنگ شده بود. فکر نمیکردم دیگه ببینمت. چرا یهو سرزدی؟"
سائه چیزی نگفت.
فقط دستش رو فرو کرد تو جیبش.
انگار دیگه نگاه کردن به ا/ت هم براش زیادی بود.
انگار برگشتنش فقط یه توقف کوتاه بود.
ا/ت هنوز داشت لبخند میزد
ولی یه چیزی تو نگاهش عوض شد.
یه نگرانی کوچیک.
گفت:
"چیزی شده؟ چرا اینطوری نگاه میکنی؟"
سائه بالاخره چشمهاش رو دوخت به ا/ت.
نگاهش سرد بود.
سردتر از همیشه.
گفت:
"اومدم یه چیزایی رو تموم کنم."
ا/ت خندهاش ماسید.
نفهمید چی شنیده.
گفت:
"تموم کنی؟ چی رو تموم کنی؟"
سائه آرام سرش را تکان داد.
"رابطهمون رو."
اینجا بود که ا/ت فهمید
اون خوشحالی اولیهی لعنتی داشت جایش را به یه درد عمیق میداد.
چشمهایش شروع کرد به سوزش.
گفت:
"چ... چی؟ شوخی میکنی؟"
سائه گفت:
"نه. تازه دارم فوتبال رو حرفهای ادامه میدم که به بهترین هافبک دنیا تبدیل بشم. تو فقط جلوی دست و پام هستی."
این جمله مثل یک پتک توی سر ا/ت خورد.
انگار تمام امیدش را له کرد.
چیزی که انتظارش را نداشت.
حتی از سائه.
گفت:
"تو... تو داری چی میگی؟"
سائه ادامه داد:
"همین که میشنوی. دیگه نمیتونم این وضعیت رو تحمل کنم. وقتم رو میگیره."
ا/ت دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
همانطور که سائه حرف میزد اشکها روی گونههایش میلغزیدند.
گفت:
"ولی... ولی من منتظرت بودم. فکر کردم وقتی برگشتی..."
صدایش در گلویش خفه شد.
انگار که یه بغض گنده راه گلویش را بسته بود.
سائه گفت:
"معذرت میخوام."
این جمله مثل یک پتک توی سر ا/ت خورد.
انگار تمام امیدش را له کرد.
گفت:
"واقعاً... واقعاً فکر کردی من فقط منتظر بودم تا تو بیای و بعد بگی خداحافظ؟ فکر کردی من زندگی ندارم؟ تو اصلاً منو میشناسی؟"
صدای ا/ت حالا پر از بغض بود.
انگار داشت خفه میشد.
سائه گفت:
"ا/ت..."
ا/ت حرفش را قطع کرد.
"نه! دیگه هیچی نگو. تو همیشه همین بودی. همیشه خودت. همیشه فوتبال. هیچوقت منو ندیدی. هیچوقت نفهمیدی چی میخوام."
ا/ت دیگر نتوانست بایستد.
زانوهایش سست شد.
انگار تمام قدرتش را از او گرفته بودند.
گفت:
"تو حتی وقتی برگشتی هم... از من نپرسیدی خوبم یا نه. فقط اومدی که منو ترک کنی."
ا/ت سرش را پایین انداخت.
نفسهایش تند شده بود.
انگار در حال خفگی بود.
گفت:
"میتونی بری. چون من دیگه منتظر هیچکس نیستم. مخصوصاً تو."
سائه برای لحظهای مکث کرد.
انگار میخواست چیزی بگوید.
چیزی که شاید میتوانست همه چیز را درست کند.
ولی بعد فقط برگشت و رفت.
ا/ت همانجا ایستاده بود و اشک میریخت.
خیابان شلوغ بود اما او تنها بود.
با دلی شکسته.
و دردی که تازه شروع شده بود.
دردی که میدانست تا مدتها با او خواهد ماند.
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
اینم درخواستی از سائه
چطور بود؟
و منتظر درخواستیاتون هستم مرسی 💖
یه بویی که ا/ت رو یادِ روزایی میانداخت که همه چیز ساده بود.
قبل از اینکه سائه بره اسپانیا.
قبل از اینکه همه چی عوض بشه.
همون روز که بارون بند اومده بود
و خیابون هنوز خیس بود
وقتی سائه رو دید
اول فکر کرد اشتباه دیده.
قد بلند.
موهای صورتی آشنا.
و اون نگاه سرد همیشگی.
که انگار هیچوقت برای کسی گرم نمیشد.
ا/ت ایستاد.
خیلی آروم گفت:
"سائه."
سائه سرش را چرخوند.
نگاهش برای یه لحظه روی ا/ت ثابت موند.
یه لحظه انگار همهچیز ایستاد.
خیابون.
صداها.
نفسِ ا/ت.
بعد ا/ت با یه لبخند لرزون که سعی میکرد خودش رو جمع کنه گفت:
"واقعاً برگشتی."
سائه فقط سر تکون داد.
یه "آره" کوتاه و بیحس.
همین. یه "آره" کوتاه
که از هزار تا خداحافظی بیرحمتر بود.
ا/ت یه خندهی عصبی کرد و گفت:
"وای خدا، باورم نمیشه. خیلی دلم برات تنگ شده بود. فکر نمیکردم دیگه ببینمت. چرا یهو سرزدی؟"
سائه چیزی نگفت.
فقط دستش رو فرو کرد تو جیبش.
انگار دیگه نگاه کردن به ا/ت هم براش زیادی بود.
انگار برگشتنش فقط یه توقف کوتاه بود.
ا/ت هنوز داشت لبخند میزد
ولی یه چیزی تو نگاهش عوض شد.
یه نگرانی کوچیک.
گفت:
"چیزی شده؟ چرا اینطوری نگاه میکنی؟"
سائه بالاخره چشمهاش رو دوخت به ا/ت.
نگاهش سرد بود.
سردتر از همیشه.
گفت:
"اومدم یه چیزایی رو تموم کنم."
ا/ت خندهاش ماسید.
نفهمید چی شنیده.
گفت:
"تموم کنی؟ چی رو تموم کنی؟"
سائه آرام سرش را تکان داد.
"رابطهمون رو."
اینجا بود که ا/ت فهمید
اون خوشحالی اولیهی لعنتی داشت جایش را به یه درد عمیق میداد.
چشمهایش شروع کرد به سوزش.
گفت:
"چ... چی؟ شوخی میکنی؟"
سائه گفت:
"نه. تازه دارم فوتبال رو حرفهای ادامه میدم که به بهترین هافبک دنیا تبدیل بشم. تو فقط جلوی دست و پام هستی."
این جمله مثل یک پتک توی سر ا/ت خورد.
انگار تمام امیدش را له کرد.
چیزی که انتظارش را نداشت.
حتی از سائه.
گفت:
"تو... تو داری چی میگی؟"
سائه ادامه داد:
"همین که میشنوی. دیگه نمیتونم این وضعیت رو تحمل کنم. وقتم رو میگیره."
ا/ت دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
همانطور که سائه حرف میزد اشکها روی گونههایش میلغزیدند.
گفت:
"ولی... ولی من منتظرت بودم. فکر کردم وقتی برگشتی..."
صدایش در گلویش خفه شد.
انگار که یه بغض گنده راه گلویش را بسته بود.
سائه گفت:
"معذرت میخوام."
این جمله مثل یک پتک توی سر ا/ت خورد.
انگار تمام امیدش را له کرد.
گفت:
"واقعاً... واقعاً فکر کردی من فقط منتظر بودم تا تو بیای و بعد بگی خداحافظ؟ فکر کردی من زندگی ندارم؟ تو اصلاً منو میشناسی؟"
صدای ا/ت حالا پر از بغض بود.
انگار داشت خفه میشد.
سائه گفت:
"ا/ت..."
ا/ت حرفش را قطع کرد.
"نه! دیگه هیچی نگو. تو همیشه همین بودی. همیشه خودت. همیشه فوتبال. هیچوقت منو ندیدی. هیچوقت نفهمیدی چی میخوام."
ا/ت دیگر نتوانست بایستد.
زانوهایش سست شد.
انگار تمام قدرتش را از او گرفته بودند.
گفت:
"تو حتی وقتی برگشتی هم... از من نپرسیدی خوبم یا نه. فقط اومدی که منو ترک کنی."
ا/ت سرش را پایین انداخت.
نفسهایش تند شده بود.
انگار در حال خفگی بود.
گفت:
"میتونی بری. چون من دیگه منتظر هیچکس نیستم. مخصوصاً تو."
سائه برای لحظهای مکث کرد.
انگار میخواست چیزی بگوید.
چیزی که شاید میتوانست همه چیز را درست کند.
ولی بعد فقط برگشت و رفت.
ا/ت همانجا ایستاده بود و اشک میریخت.
خیابان شلوغ بود اما او تنها بود.
با دلی شکسته.
و دردی که تازه شروع شده بود.
دردی که میدانست تا مدتها با او خواهد ماند.
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
اینم درخواستی از سائه
چطور بود؟
و منتظر درخواستیاتون هستم مرسی 💖
- ۳.۸k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط