{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لباس و که یه شلوارک اسپرت سبز تا زیر زانو بود با یه پیرهن

لباس و که یه شلوارک اسپرت سبز تا زیر زانو بود با یه پیرهن سفیو سبز رنگ که روشم یه جلیقه ی سفید میومد میومد پوشیدم نشستم زیر دست خانم آرایشمون کنه ....اووووف بالاخره تموم شد ،آماده شدیم رفتیم بیرون...تازه چشم به خودش فتاد اونم یه لباس اسپرت و خوشگل تنش بود این فاطی لباس پاره هم بپوشه بازم شیک میشه من واقعا موندم  بگذریم کلا دختر شیکیه...اینجا چه خبره من نمیدونم؟؟؟؟؟؟؟

من و فاطی رفتیم بیرون که ماشین بچه هارو دیدم..پیاده شدن چی میدیدم یه کیک دستشون بود ...نکنه تولد بچ..ه..ا.. تولد خودمه آره امروز تولد من بود..به کل یادم رفته بود

همه باهم تولـــــــــــــــــــدت مبارکـــــــــــــ ^-^

من:وای ممنون بچه ها خیلی خیلی ممنون به خدا نمیدونم چی بگم من خودم به کل فراموش کرده بودم

شقایق:چیزی نمیخواد بگی نونا جونم شمعارو فوت کن

بــــــــــــــــازم تولدت مبارکــــــــــــــــــــــ

شیما:بیا اینم هدیه ات از طرف هر سه تای ما

پاکت و باز کردم...وای خدای من چی میبینم یه بلیط کنسرت اونم کنسرت دابل..همیشه دوس داشتم برم کنسرتشون

من:اما من نمیتونم این و قبول کنم این خیلی گرونه

شقایق:ساکت شو بابا آدم کادوی تولد و که نمیگه گرونه یا ارزونه چشماش و میبنده هر چی بود قبول میکنه حالا سوار شو بریمــــــــــ

سوار شدیم راه افتادیم...توی راه




شیما:راستی نانا میدونی امشب بعد کنسرت قراره اعضای دابل و از نزدیک ملاقات کنیم

من:نــــــــــــــــه..دروغ میگی

شیما:به خدا ...من و دست کم گرفتی ..شماره مدیر برنامه و گیر آوردم کلی التماس کردم که ما از فلان جا اومدیم خلاصه کلی خواهش کردم تا قبول کرد

شقایق:وای خدای من بالاخره میتونم به هیون دست بزنم

فاطی:چـــــــــــــی؟بیشعــــــــــــــور

شقایق:چته بابا منحرف،منظورم این بود میتونم بپرم بغلش ماچش کنم و باهاش دست بدمـــــ ^-^ و از اینجور حرفها

شیما:حالا بزار ببینیم اصلا هیون به تو نگاه میکنه...اون من و ببینه دیگه به تو نگاه نمیکنه دیگه

شقایق:یـــــــــــــــــــا،شیما منظورت چیه؟منظورت اینه من زشتم؟؟

شیما:من همچین چیزی نگفتم ..ولی اگه اینجوری فک میکنی لابد همینجوره دیگه

من:بسه دیگه،بزارید ببینم میتونید امشب و زهرمون کنید..هر کدوم تونستید تورش کنید اون موقع با هم دعوا کنید

تو همین گیر و دار بودیم که رسیدیم..بلیطمونم ماله اولین ردیفا بود..به یه بدبختی خودمون و رسوندیم اون جلو...یهو صدای داد و دست و جیغ کر کننده همه جا رو گرفت دابل با یه شکوه باورنکردنی اومدن سر صحنه...کنسرت تموم شده بود و سالن داشت خالی میشد که یه اقایی اومد سمت ما خودش و جانگ ایل معرفی کرد مدیر برنامه های دابل..ما رو به سمت یه اتاق همراهی کرد..یه میز بزرگ بالای اتاق بود پایینش 4 تا مبل یه نفره ی سبز و یه میز وسطش که پر بود از پوسترهای دابل،تک نفره و گروهی..این پوسترا هم واسه طرفدارا بود دابل باید زیرشون و امضا میکردن..میخوای بدونی من از کجا بدونم واسه کاری که میخوام بکنم تحقیق کردم یه مدیر برنامه چه کارایی میکنه



فاطی:جیـــــــــــــغ

پارک جونگ مین اومد تو با صدای جیغ فاطی چرخید سمت اون واسه چند لحظه تو چشمای هم خیره شدن..یعنی ممکنه الان برق نگاه فاطی جونگی و بگیره عاشق بشه..واه واه چه چیزا

بعدی کیم هیونگ جون خوش استایل و خوش تیپ با هممون دست داد،کیم هیون جونگ هم اومد تو شیما ولو شد رو نزدیک ترین مبل شقایقم رو من ولو شد..واااای هیون یه خنده ی ملوسی کرد که نگو..منم غش کردم خخخ بعدم هیو یونگ سنگ و کیم کیو جونگ هم اومدن تو ،کیو جونگ از همون اول حواسش رفت سمت شقایق،ججل الخالق نکنه اینا از همون مردای ایده آلن که با یه نگاه عاشق میشن و بعد جونشونم میدن واسه طرف،بیخیل، با این دو تا هم دست دادیم

خودمون و معرفی کردیم...باورم نمیشد ما با دابل دوست شدیم دابل از ما خیلی خوششون اومد قول دادن واسه اولین تعطیلاتشون ما هم پیششون باشیم اولین تعطیلاتم میشه 2 هفته ی دیگه بعد از پایان کنسرت ها..قرار شد مدیر برنامه ها به شیما زنگ بزنه و تاریخ ملاقات و با مکانش بگه...

درست 3 روز از شبی که رفتیم میگذره منم در به در دنبال کارم توی روزنامه ها درسته شغل دارم ولی من دنبال چیزای بالاتریم باید به اهدافم برسم "پول" بعدشم درسم و ادامه میدم ..تا حالا به چند جا سر زدم ولی من و  به عنوان دستیار انتخاب نکردن..این آخرین شانسمه

من:الو...سلام..آگهی دادین برای دستیار بازیگر..

.

.

پشت خط:باهاتون تماس میگیریم و قرار ملاقات و مصاحبه و اطلاع میدیم

اوووووف وای خدای من باورم نمیشه تا الان به هر کدوم زنگ زدم از همون پشت تلفن دکم کردن ولی این یکی فرق داشت ،یعنی ممکنه؟؟؟

همون روز زنگ زدن قرار شد فردا برم برای مصاحبه راس ساعت 5 باید توی شرکت  مد و تبلیغات " YS" (یه سه)با
دیدگاه ها (۱)

پارت سوم. در اتاق انتظار منتظر همون مردی هستم که تلفن...

اینم یه داستان جدید. تیزر عشق خون آشامملینا کووان دختری...

سرنوشت...تا حالا به این کلمه فکر کرده بودین؟فکر کنم بد نیست ...

سلام بچه ها میخوام براتون داستان بزارم اینم از شخصیت هاش اس...

در ون ها باز شد که با عمه هام ودوتا دیگه از عمو هام مواجه شد...

پارت هشت

پارت ۵۷ مرد چند قدم از تاریکی بیرون آمد.نور ضعیف چراغ خیابان...

رایحه پنهانجونگ‌هیون نگاهی به تهیونگ انداخت.بعد دوباره رو به...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۴: بخشی از آزمونجونگ‌کوک همین‌جوری که داش...

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

وقتی جونگ‌کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

سلام قشنگام. خوبین؟سلامتین؟همه چی خوبه؟بچه ها باید یه چیز به...

my neighbour childhood friend:part9:ویو یونگی:یهو مامان جونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط