دروغی که واقعی شد

#دروغی_که_واقعی_شد 💭پارت 13


دامیان اندر در ذهن:عه اونم داره میره... چرا خون دماغ شده؟؟
آنیا اندر در ذهن:نه نه آنیا به ذهنش توجه نکن مگر اینکه داشت میگفت که تو کله آنیا یه بمب کار گذاشته آنیا تند تر برووو
که... آنیا یهو از حال رفت...
دامیان:ع عههه
و در صدم ثانیه رفت پیششو گرفتش👍🏼(بچم گنگش بالاس)
دامیان:تو چت شدههههه
آنیا:پسر دوم... آنیا رو ببر سمت دستشویی...
دامیان:ب... باشه...
دامیان اندر در ذهن:این هر موقع آدم زیاد هستش اینطوری میشه؟ اگر تو مهمونی آخر هفته هم اینجوری بشه چی....؟؟
آنیا اندر در ذهن:مهمونی آخر هفتههههه؟؟
و آنیا رو برد سمت دستشویی و آنیا هم دماغشو پاک کرد.(منظورم اینه خون دماغشو پاک کردکرد🤣🤣)

در کلاس👇🏼👇🏼

صد میلیارد ذهن:ایش فورجر و نگا/چندش/شنیدم اون یه موجود فضاییه که میتونه ذهن آدما رو بخونه(💀💀)/اون حتی لیاقت دوستی با بلک بل هم نداره(بکی بنده خدا)/چرا شاخ میزاره؟شنیدم اون یه بیگانه غیر قانونی هستش که پدر و مادرش رو تو سفر به اورانوس از دست داده و اون شاخ هاش نشونه خون پدر و مادرشه(آقا خودم موقع نوشتن این داشتم میخندیدم)/﷼( «! ﷼! »! ﷼؟(یکسری چیزای دیگه)
آنیا اندر در ذهن:چقد شما نفهمین
بکی:مردم فقط از ظاهر آدمو نگاه میکنن نگران نباش آنیا این اتفاق خیلی عادی و خوبه
بکی اندر در ذهن:یعنی میشه لوید عزیزم هم متوجه بشه که منم باهاش هم خونمو باهم زندگی کنیم؟
آنیا اندر در ذهن:تو دیگه نه بکی...

در زنگ تفریح با به عبارت دیگه ظهر موقع ناهار👇🏼👇🏼

(چون نمیدونم آنیا دیگه چی دوست داره(غیر از املت برنج و استیک همبرگر و حالا یسری چیزای بادوم زمینی ای)من املت برنج میزارم🤣🤣)

ویو دامیان:

رفتیم با امیل و اوین غذامون رو بردیم سر میز و مشغول خوردن بودیم که یکی اومد نزدیک میزمون دختره اندازه غول بود(آقا بیل یا به عبارت دیگه همون پسره تو بازی دارت بال رو یادتون هست؟اندازه همون بود)فکر کنم کلاس هفتم بود
اوین:عام
که یهو دختره گریش گرفت🗿
دختره:هق...هق...دامیان ساماااااااا
بعدم فرار کرد.گمونم ک+-صخ+-ل بود.بگذریم حتی ناهارمون هم لذت بخش نبود بعدشم سمت کلاس دوباره رفتیم در آخر رفتیم سمت خوابگاه.
معلم:(یا به عبارت دیگه هنری هندرسون)مراقب خودتون باشید.
آنیا:بکی...
بکی:بله؟
آنیا:به آنیا گفتن باید تو خوابگاه دختران بمونه
بکی:حیف شد میخواستم امروز بریم خرید
آنیا:بابا به آنیا گفت تا جون دارم درس بخونم
بکی:پدر دامیان؟
آنیا:نههه بابا لویدم
بکی:اوه لوید عزیزم اینقدر سخت گیره؟راستی آنیا، تو یه پدر دامیان چی میگی؟
آنیا اندر در ذهن:بهم گفتن باید بهش بگم پدر ولی خب یجوریه...
آنیا:پ...پد...در&--_&»-آقا تانجیرو رو به یاد بیارید تو شیطان کش تنگن مثل دخترا آرایششون کرده بود بعد به اون اویرانو اون دخترا گفت سوما خواهرشه مثل اون🤣)
بکی:چیییی؟آنیا از کی تاحالا تو اینقدر با ظرافت شدی؟یوقتایی یچیزایی میگی آدم همه پشماش میریزه
آنیا:🗿
بکی:خب خدافظ آنیا!
آنیا:خدافظ بکی:)

ویو آنیا:

لعنت بر این زندگگگگی
دوباره یه خر از کنارم رد شد و تو ذهنش گفت:ایشششششششش
آنیا زیر لب:چیمیشد—
«خواهش میکنم ولم کن...کسی ذهن خون نیست که بفهمه تو نمیتونی داد بزنی الان تو طبقه ی سوم...توی انباری...وای خدای من»
آنیا اندر در ذهن:چ...چی شده؟نه صبر کن تو ذهنش اینو گفته تو طبقه ی سوم تو انباری؟ داره باهاش چیکار میکنه؟
⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹⊹
بنظرتون با طرف داره چه کاری انجام میده اون؟ در پارت بعد که صد سال بعد میاد میفهمید😈🌸
دیدگاه ها (۳)

عشقی حقیقی

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

دروغی که واقعی شد

عشقی حقیقی

ادامهانیا:دفه اخرت باشه سره من داد مسزنی😡پشت صحنه انوراندر:و...

بکی:تابه حال پسری رو بوسیدی؟😘🍅🍅🍅:ای..ن🍅..چ..ه چه ..سو..ا..لی...

بچه ها فعلا پارت ها رو مینویسم اگر حمایت بشه ادامه میدم

P20انیا از شدت خسته گی قش کرد رو تخت و همین طور دامیان فردا ...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

عشق حقیقیپارت:۴موقعیت کتاب خونهمانیا تو ذهن:هوممم چطوره یک ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط