پارت یک زندگی شیرین
سلام
این عکس ۷ سالگی یا همون زمان حال رینا است
اگر حمایت خوب باشه تا نسخه بونتن یا همون ۱۹ سالگی رینا ادامه میدم
خب دیگه خیلی حرف زدم بریم برای شروع
.
.
.
ویو رینا
صبح وز خواب بیدار شدم
رینا : خوابم میاد ...
رینا :وایسا ساعت .. ساعت .. ساعت چنده ؟!
رینا : وای ساعت ۷:۳۰ امروز روز اول مدرسه است باید ساعت ۸ مدرسه باشم
بدو بدو رفتم دست و صورتم رو شستم و مسواک زدم
دوباره رفتم توی اتاق و لباس فرمم رو پوشیدم
از پله ها رفتم پایین دیدم ران و رینده دیشب بدون من فیلم دیدن و روی مبل خوابشون برده منم از حرص اینکه بدون من فیلم دیدن با داد خیلی بلند گفتم :
آهای احمق های تنبل پاشید من صبحونه می خوام !!!
ران و ریندو ترسیده مثل موشک به هوا پریدن و دوباره روی مبل افتادن
ران :چته... وحشی .. (نقطه ها یعنی نفس نفس زدن )
ریندو : هوی .. احمق و.. تنبل عمته
رینا : خل وچل عمه من عمه تو هم هست
رینده: ...
ران :🤣🤣🤣
ریندو : ببند ران
رینا :خندیدن ... ای وای ساعت ۷:۴۵ شد صبحونه نمیدین به درک یکی تون باید من رو برسونه کاری هم به اینکه خودتون مدرسه رو می پیچونین ندارم ولی من یکی داره دیرم میشه منو نمی رسونید خودم میرم
ران و ریندو : اصلا !
ریندو : ولی من حال ندارم
ران : یعنی من برسونمش ؟😒
ریندو : خوبه خودت میدونی
ران : ای بابا باشه ... و رفت حاضر شد .....
رینا سریع یک دورایاکی برداشت و خورد و زود رفت کفش هاش رو پوشید
رینا : بجنب ران !
ران : اومدم!
با ران راه افتادم سمت مدرسه و در آخر پنج دقیقه دیر رسیدم از ریندو خداحافظی کردم و بدو بدو رفتم سمت کلاس
آروم در کلاس رو زدم و معلم در رو باز کرد
معلم : چرا دیر اومدی
رینا : ببخشید دیگه تکرار نمیشه
معلم : باشه برو بشین
توی کلاس سه تا صندلی خالی بود منم کنار یک پسر با مو های طلایی که یک آبنبات توی دهنش بود نشستم
یک دفعه صدای پچ پچ بچه ها شروع شد
.. وای چرا کنار اون نشست ، کله اش کندس
همه با تعجب به من زل زده بودن ولی سعی کردم اهمیت ندم
معلم : همه ساکت
بچه ها ساکت شدن و نگاهشون به تخته رفت
اما هنوز یک نگاه به من بود اونم نگاه بغل دستیم همون پسر مو طلایی که آب نبات دهنش بود
داشت با چشم های گرد شده بهم نگاه می کرد
.
.
.
پایان
امیدوارم خوشتون بیاد 🤗
بای بای 👋👋👋
این عکس ۷ سالگی یا همون زمان حال رینا است
اگر حمایت خوب باشه تا نسخه بونتن یا همون ۱۹ سالگی رینا ادامه میدم
خب دیگه خیلی حرف زدم بریم برای شروع
.
.
.
ویو رینا
صبح وز خواب بیدار شدم
رینا : خوابم میاد ...
رینا :وایسا ساعت .. ساعت .. ساعت چنده ؟!
رینا : وای ساعت ۷:۳۰ امروز روز اول مدرسه است باید ساعت ۸ مدرسه باشم
بدو بدو رفتم دست و صورتم رو شستم و مسواک زدم
دوباره رفتم توی اتاق و لباس فرمم رو پوشیدم
از پله ها رفتم پایین دیدم ران و رینده دیشب بدون من فیلم دیدن و روی مبل خوابشون برده منم از حرص اینکه بدون من فیلم دیدن با داد خیلی بلند گفتم :
آهای احمق های تنبل پاشید من صبحونه می خوام !!!
ران و ریندو ترسیده مثل موشک به هوا پریدن و دوباره روی مبل افتادن
ران :چته... وحشی .. (نقطه ها یعنی نفس نفس زدن )
ریندو : هوی .. احمق و.. تنبل عمته
رینا : خل وچل عمه من عمه تو هم هست
رینده: ...
ران :🤣🤣🤣
ریندو : ببند ران
رینا :خندیدن ... ای وای ساعت ۷:۴۵ شد صبحونه نمیدین به درک یکی تون باید من رو برسونه کاری هم به اینکه خودتون مدرسه رو می پیچونین ندارم ولی من یکی داره دیرم میشه منو نمی رسونید خودم میرم
ران و ریندو : اصلا !
ریندو : ولی من حال ندارم
ران : یعنی من برسونمش ؟😒
ریندو : خوبه خودت میدونی
ران : ای بابا باشه ... و رفت حاضر شد .....
رینا سریع یک دورایاکی برداشت و خورد و زود رفت کفش هاش رو پوشید
رینا : بجنب ران !
ران : اومدم!
با ران راه افتادم سمت مدرسه و در آخر پنج دقیقه دیر رسیدم از ریندو خداحافظی کردم و بدو بدو رفتم سمت کلاس
آروم در کلاس رو زدم و معلم در رو باز کرد
معلم : چرا دیر اومدی
رینا : ببخشید دیگه تکرار نمیشه
معلم : باشه برو بشین
توی کلاس سه تا صندلی خالی بود منم کنار یک پسر با مو های طلایی که یک آبنبات توی دهنش بود نشستم
یک دفعه صدای پچ پچ بچه ها شروع شد
.. وای چرا کنار اون نشست ، کله اش کندس
همه با تعجب به من زل زده بودن ولی سعی کردم اهمیت ندم
معلم : همه ساکت
بچه ها ساکت شدن و نگاهشون به تخته رفت
اما هنوز یک نگاه به من بود اونم نگاه بغل دستیم همون پسر مو طلایی که آب نبات دهنش بود
داشت با چشم های گرد شده بهم نگاه می کرد
.
.
.
پایان
امیدوارم خوشتون بیاد 🤗
بای بای 👋👋👋
- ۳۱.۰k
- ۰۶ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط