᭙ꫀ ꪶꪮꪜꫀ ꪗꪮꪊ
᭙ꫀ ꪶꪮꪜꫀ ꪗꪮꪊ
℘2
ویو لیا
با رامونا و نادیا خیلی صمیمی شده بودم لیرا هم رفته بودم داشتیم دور می زدیم که یه پسر آشنا دیدم بیشتر بهش دقت کردم بازم یادم آمد
( ات : تورو خدا ولم
کوک: تازه گرفتمت ولت کنم کجا بری
ات: ببین هر کاری بگی برات میکنم فقط ولم کن ( با گریه)
کوک: باید هر شب بیای پیش من
ات: ب....باشه
کوک: پوزخند حالا گریه نکن وقتی گریه میکنی قلبم درد میگیره
ات: چشم
کوک: بیا بغلم
ات: و....ول
اون نزاشت حرفم و ادامه بدم محکم بغلم کرد )
ویو لیا
نشستم رو زمین و شروع کردم گریه کردم
که اون پسره روش کرد سمتم و آمد سمتم دستشو به طرفم دراز کرد
کوک: مگه نگفتم گریه نکن قلبم درد میگیره می خوای منو بکشی
لیا: م.....من میترسم تو رو خدا بگو قضیه چیه
کوک: باید یکم زمان بگذره تا بفهمی باهامون چیکار کردی
بعد از این حرفش بلند شد و رفت
منظورش چی بود باهامون مگه من باهاشون چیکار کردم اصن اونا کین
رامونا: لیا خوبی
لیا: ا.....آره
نادیا: واییی اصن باورم نمیشه الان یکی از جذابترین افراد اینجا باهات حرف زد
لیا: چیی اون دانش اموز
نادیا: نه معلم ولی در حدی جذاب که حتی پسرا هم روش کراش
لیا: چه باحال
نادیا: اوهوم
لیا: دیگه چی راجبش میدونین
نادیا: هیچیتقریبا فقط سنش و اسمش
لیا : خوب چند سالشه و اسم کاملش چیه
رامونا: اسمش جئون جونگ کوک و ۲۵ سالشه
دوباره
( ات: جونگ کوک
کوک: جانم
ات: من خیلی دوست دارم
لب هاش و روی لب های ات قرار داد
کوک: ولی من عاشقتم
ویو ات
بعد از گذشت چند دقیقه کوک از اتاق رفت بیرون
کوک: من میرم بیرون زود برمیگردم
ات: باشه
بعد از رفتن کوک نشستم سریال دیدم تا بیاد
تقریبا ۵ ساعتی شد پس کوک کجاست رفتم بیرون پیش بقیه تا ببینم اونا میدونن جونگ کوک کجاست یا نه ولی با صحنه ای که دیدم قلبم وایستاد
ا.....او..اونا کوک و تهیونگ بودن داشتن همو میبوسیدن
ات: جئون جونگ کوک )
ویو لیا
همونجا وایستادم یعنی الان این پسره گی
ولش حتما همه ی اینا خیالات( آخه خواهرم چجوری تو طرف به چشم دیدی🐦⬛)
زنگ کلاس خورد و رفتم تو کلاس رامونا و نادیا کنار هم نشستن و من تنها بودم ولی خوب مهم نبود همون پسره چی بود اسمش جانک جومونگ کنگ جونگ اها جانگ کوک آمد سر کلاس خیلی سرد بود
کوک: خوب بچه ها سلام
بچه ها: سلام
کوک: اول از همه بگم یه دانش امور جدید داریم لیا بیا خودتو معرفی کن
من خیلی از جمعیت میترسیدم برای همین با دستای یخ زده و لرزون رفتم جلوی اون همه بچه و گفتم
لیا: سلام من جانگ لیا هستم و خیلی خوشحالم که به این مدرسه امدم ( لیا تو مغزش: داشتم گوه میخوردم مث چی اعصابم خورد بود) بعد از معرفی کردن خودم اون پسره گفت
کوک: خوب اطلاع دارید دیگه امروز امتحان داشتیم
چییییی مرتیکه خر من روز اول آمد و برگه ها رو بین هممون پخش کرد و بعدشم امد و کنار من نشست
همون لحظه همه بچها با تعجب نگاهمون میکردن که اون پسره داد زد
کوک: امروز فقط به خانم جانگ کمک میکنم چون روز اولشون بقیتون باید خودتون بنویسین
به برگه نگاهی انداختم دستام از ترس و استرس زیاد یخ شده بود و میلرزید من خیلی از امتحانا میترسم
داشتم سوال اول و جواب میدادم که متوجه شدم قطره اشکی ریخته شد روی برگه ی امتحانم وقتی بیشتر دقت کردم دیدم دارم گریه میکنم
کوک در گوش لیا با صدای خمار : دفعه آخر که اینطوری بهت میگم گریه نکن
لیا: چشم
کوک: افرین حالا هر چی میگم بنویس
بعد از گذشت نیم ساعتامتحان تموم شد و اون پسره از کنارم بلند شد و رفت برگه ها رو جمع کرد گه زنگ خورد همه ی بچها رفتن بیرون من علاقه ای نداشتم برم بیرون دز کیفم و باز کردم و خوراکی که لیرا برام گذاشته بود و برداشتم و زانوهامو تو خودم جمع کردم و شروع کردم خوردن
متوجه شدم اون پسره هنوز نرفته
کوک: فعلا
لیا: فعلا....
امیدوارم خوشتون بیاد🫐🎵💜
℘2
ویو لیا
با رامونا و نادیا خیلی صمیمی شده بودم لیرا هم رفته بودم داشتیم دور می زدیم که یه پسر آشنا دیدم بیشتر بهش دقت کردم بازم یادم آمد
( ات : تورو خدا ولم
کوک: تازه گرفتمت ولت کنم کجا بری
ات: ببین هر کاری بگی برات میکنم فقط ولم کن ( با گریه)
کوک: باید هر شب بیای پیش من
ات: ب....باشه
کوک: پوزخند حالا گریه نکن وقتی گریه میکنی قلبم درد میگیره
ات: چشم
کوک: بیا بغلم
ات: و....ول
اون نزاشت حرفم و ادامه بدم محکم بغلم کرد )
ویو لیا
نشستم رو زمین و شروع کردم گریه کردم
که اون پسره روش کرد سمتم و آمد سمتم دستشو به طرفم دراز کرد
کوک: مگه نگفتم گریه نکن قلبم درد میگیره می خوای منو بکشی
لیا: م.....من میترسم تو رو خدا بگو قضیه چیه
کوک: باید یکم زمان بگذره تا بفهمی باهامون چیکار کردی
بعد از این حرفش بلند شد و رفت
منظورش چی بود باهامون مگه من باهاشون چیکار کردم اصن اونا کین
رامونا: لیا خوبی
لیا: ا.....آره
نادیا: واییی اصن باورم نمیشه الان یکی از جذابترین افراد اینجا باهات حرف زد
لیا: چیی اون دانش اموز
نادیا: نه معلم ولی در حدی جذاب که حتی پسرا هم روش کراش
لیا: چه باحال
نادیا: اوهوم
لیا: دیگه چی راجبش میدونین
نادیا: هیچیتقریبا فقط سنش و اسمش
لیا : خوب چند سالشه و اسم کاملش چیه
رامونا: اسمش جئون جونگ کوک و ۲۵ سالشه
دوباره
( ات: جونگ کوک
کوک: جانم
ات: من خیلی دوست دارم
لب هاش و روی لب های ات قرار داد
کوک: ولی من عاشقتم
ویو ات
بعد از گذشت چند دقیقه کوک از اتاق رفت بیرون
کوک: من میرم بیرون زود برمیگردم
ات: باشه
بعد از رفتن کوک نشستم سریال دیدم تا بیاد
تقریبا ۵ ساعتی شد پس کوک کجاست رفتم بیرون پیش بقیه تا ببینم اونا میدونن جونگ کوک کجاست یا نه ولی با صحنه ای که دیدم قلبم وایستاد
ا.....او..اونا کوک و تهیونگ بودن داشتن همو میبوسیدن
ات: جئون جونگ کوک )
ویو لیا
همونجا وایستادم یعنی الان این پسره گی
ولش حتما همه ی اینا خیالات( آخه خواهرم چجوری تو طرف به چشم دیدی🐦⬛)
زنگ کلاس خورد و رفتم تو کلاس رامونا و نادیا کنار هم نشستن و من تنها بودم ولی خوب مهم نبود همون پسره چی بود اسمش جانک جومونگ کنگ جونگ اها جانگ کوک آمد سر کلاس خیلی سرد بود
کوک: خوب بچه ها سلام
بچه ها: سلام
کوک: اول از همه بگم یه دانش امور جدید داریم لیا بیا خودتو معرفی کن
من خیلی از جمعیت میترسیدم برای همین با دستای یخ زده و لرزون رفتم جلوی اون همه بچه و گفتم
لیا: سلام من جانگ لیا هستم و خیلی خوشحالم که به این مدرسه امدم ( لیا تو مغزش: داشتم گوه میخوردم مث چی اعصابم خورد بود) بعد از معرفی کردن خودم اون پسره گفت
کوک: خوب اطلاع دارید دیگه امروز امتحان داشتیم
چییییی مرتیکه خر من روز اول آمد و برگه ها رو بین هممون پخش کرد و بعدشم امد و کنار من نشست
همون لحظه همه بچها با تعجب نگاهمون میکردن که اون پسره داد زد
کوک: امروز فقط به خانم جانگ کمک میکنم چون روز اولشون بقیتون باید خودتون بنویسین
به برگه نگاهی انداختم دستام از ترس و استرس زیاد یخ شده بود و میلرزید من خیلی از امتحانا میترسم
داشتم سوال اول و جواب میدادم که متوجه شدم قطره اشکی ریخته شد روی برگه ی امتحانم وقتی بیشتر دقت کردم دیدم دارم گریه میکنم
کوک در گوش لیا با صدای خمار : دفعه آخر که اینطوری بهت میگم گریه نکن
لیا: چشم
کوک: افرین حالا هر چی میگم بنویس
بعد از گذشت نیم ساعتامتحان تموم شد و اون پسره از کنارم بلند شد و رفت برگه ها رو جمع کرد گه زنگ خورد همه ی بچها رفتن بیرون من علاقه ای نداشتم برم بیرون دز کیفم و باز کردم و خوراکی که لیرا برام گذاشته بود و برداشتم و زانوهامو تو خودم جمع کردم و شروع کردم خوردن
متوجه شدم اون پسره هنوز نرفته
کوک: فعلا
لیا: فعلا....
امیدوارم خوشتون بیاد🫐🎵💜
- ۱۵.۱k
- ۲۸ دی ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط