part5_ پرونده ی پولوتون
و بنگگ نیسان ابی که روش عکسای سیگار و فندک و یه عنتر کلا ب سر چاپ شده بود و با جمله ی [اروم برون گوساله] یه تیر برق کنار جاده خورد .
دانیار_ از نظرم دسته تبر زده بود یا شایدم گرز رستم رو زده ، نمیدونم مطمئن نیستم .
_بزا بزنگم ب پلیس شاید ی چیزیش شدع باشه.
تا این جمله رو گفتم راننده اومد بیرون ک یعنیییی از این لاتا بودااا بد رقم لات بود .
با اون زنجیر تو دستش داشت میومد سمتمون ، حالا مام ترسیده بودم ،اون بدو ما بدو داشتیم مث صگ میدوییدیم و رفتیم سمت پل هوایی که مرده وارد مغازه ی بغلمون شد . حالا منی رو داشتیم که پشمانش ریخته بود .
دانیار_ از نظرم پارک کردن ماشینش اینجوری بود .
مث بز سری تکون دادم و اوهومی گفتم .
[ دوا]
همینطور ک داشتم از هنرستان برمیگشتم ، داشتم راه میرفتم . خخخخ
داشتیم میگفتم ، دارم روی اسفالتای خیابون راه میرم که یه نفری از پیشم رد میشه ، درسته ک طرد شدم ولی میتونم انرژی هارو حس کنم . انگار که زمان ایست کرد و اون همونطور که داشت از کنارم رد میشد زمزمه کرد
_ مراقب اون کتاب باش .
و بعد دوباره زمان به حالت عادی برگشت . دستمو رو قلبم گذاشتم و نفسای عمیقی پشت هم کشیدم ، تو این بیست و دوسالی ک اومدم تو این بعد از این اتفاقا ب ندرت افتاده و اون کتاب واقعا قضیش دارع جدی میشه . اون موجود انرژیش زیادی قوی بود و این منو میترسوند .
سرمو تکون دادم تا از این تفکار راحت بشم و سمت خونه حرکت کردم . همونطور که خودمو رو کاناپه ولو میکردم رو به ویرا که تازه اومده بود گفتم
_ پ بقیه کی میاین؟
تا اون. حرفی بزنه رهام و اهورا وارد میشن و بعد اون بقیه .
ویرا_ چقد حلال زاده
با شنیدن حرفش نیشخندی زدم . ولی بعد دوباره سمتشون برگشتم و گفتم
_ گمشین بیاین بشینید کارتون دارم .
بعد اینکه بچه ها نشستن گفتم
_ رهام اون کتابو از کجا پیدا کردی؟
رهام بعد کلی من من کردم بلاخره شرو ب زر زدن کرد
_ دزدیدمش
اهورا با چشای ریز شده پرسید
_ از کی؟
اهورا پا روی پا انداخت و با خونسردی کامل گفت
_ از یه یانا تو کتابخونه .
با این حرف همه داد زدیم
_ چیی یاناااااا!
(یانا: این موجودات افرادی از جهنم زیرین هستند که تمام راز های خاندان ها و جهنم رو نگه داری میکنن و این افراد درست مثل جاسوس و شبح ها در بین مردم زندگی میکنن طوری ک کسی نه در دنیای موازی و نه در این بعد متوجهشون نشن و اونها تمام سال های عمرشون رو به پادشاهان خدمت میکنند )
دانیار_ از نظرم دسته تبر زده بود یا شایدم گرز رستم رو زده ، نمیدونم مطمئن نیستم .
_بزا بزنگم ب پلیس شاید ی چیزیش شدع باشه.
تا این جمله رو گفتم راننده اومد بیرون ک یعنیییی از این لاتا بودااا بد رقم لات بود .
با اون زنجیر تو دستش داشت میومد سمتمون ، حالا مام ترسیده بودم ،اون بدو ما بدو داشتیم مث صگ میدوییدیم و رفتیم سمت پل هوایی که مرده وارد مغازه ی بغلمون شد . حالا منی رو داشتیم که پشمانش ریخته بود .
دانیار_ از نظرم پارک کردن ماشینش اینجوری بود .
مث بز سری تکون دادم و اوهومی گفتم .
[ دوا]
همینطور ک داشتم از هنرستان برمیگشتم ، داشتم راه میرفتم . خخخخ
داشتیم میگفتم ، دارم روی اسفالتای خیابون راه میرم که یه نفری از پیشم رد میشه ، درسته ک طرد شدم ولی میتونم انرژی هارو حس کنم . انگار که زمان ایست کرد و اون همونطور که داشت از کنارم رد میشد زمزمه کرد
_ مراقب اون کتاب باش .
و بعد دوباره زمان به حالت عادی برگشت . دستمو رو قلبم گذاشتم و نفسای عمیقی پشت هم کشیدم ، تو این بیست و دوسالی ک اومدم تو این بعد از این اتفاقا ب ندرت افتاده و اون کتاب واقعا قضیش دارع جدی میشه . اون موجود انرژیش زیادی قوی بود و این منو میترسوند .
سرمو تکون دادم تا از این تفکار راحت بشم و سمت خونه حرکت کردم . همونطور که خودمو رو کاناپه ولو میکردم رو به ویرا که تازه اومده بود گفتم
_ پ بقیه کی میاین؟
تا اون. حرفی بزنه رهام و اهورا وارد میشن و بعد اون بقیه .
ویرا_ چقد حلال زاده
با شنیدن حرفش نیشخندی زدم . ولی بعد دوباره سمتشون برگشتم و گفتم
_ گمشین بیاین بشینید کارتون دارم .
بعد اینکه بچه ها نشستن گفتم
_ رهام اون کتابو از کجا پیدا کردی؟
رهام بعد کلی من من کردم بلاخره شرو ب زر زدن کرد
_ دزدیدمش
اهورا با چشای ریز شده پرسید
_ از کی؟
اهورا پا روی پا انداخت و با خونسردی کامل گفت
_ از یه یانا تو کتابخونه .
با این حرف همه داد زدیم
_ چیی یاناااااا!
(یانا: این موجودات افرادی از جهنم زیرین هستند که تمام راز های خاندان ها و جهنم رو نگه داری میکنن و این افراد درست مثل جاسوس و شبح ها در بین مردم زندگی میکنن طوری ک کسی نه در دنیای موازی و نه در این بعد متوجهشون نشن و اونها تمام سال های عمرشون رو به پادشاهان خدمت میکنند )
- ۵.۵k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط