پارت ۴۷
ویو یانا
چی فکرشو میکردم چی شد
چه برنامه ها که با نامزدم داشتم چه چیز هایی که میخواستم بهش برسم قرار بود مادرم درمان بشه و به بهترین شکل ممکن عروسی کنیم اونم با یه مادر زن سالم و سرحال بدون هیچ بیماری سختی
از زندگیم و از خودم و از همه چیزم متنفرم
یانا گریش گرفت و داشت با صدای بلند گریه میکرد
ویو تهیونگ و هانا
ته: صدای چیه ؟
هانا: فک کنم داره گریه میکنه
ته: گریه؟
کلید اتاق و کمدو بده
هانا: بفرمایید *کلید هارو داد
*مکث
تهیونگ با یکم لنگ زدن پاهاش پاشد خودش قاشق چنگال گرفت گذاشت تو ظرف غذا بعدشم در اتاقو باز کرد
ظرف غذا رو گوشه اتاق گذاشت
و داشت در کمدو باز میکرد
ته: چته ...گریه میکنی ؟*صدای آروم
یانا: مگه مهمه ؟*صدای گفته شدید
*دستشو کشید از کمد درش آورد
یانا: ها ادای مهربونارو در میاری؟
ته: *ساکت
یانا: این چیه؟
ته: غذا
یانا: انتظار داری بعد این همه بلایی که سر نامزدم و خودم آوردی مثل آدمای عادی بشینم غذا کوفت کنم؟*داد
ته: داد نزن منم بلدم داد بزنم
یانا: ولم کن بابا
ته: *صورتشو گرفت.
یانا
یانا: ها ؟
ته: بس کن اینقدر غر نزن
یانا: هوفف الان این حرفا چیزیو درست نمیکنه
من نگران جونگکوکم
ته: اون حالش خوبه میشه بیخیال اون شی؟
یانا: تو حالت خوبه هانا حالش خوبه منم تقریبا خوبم
این وسط تنها کسیه که خیلی بد آسیب دیده جونگکوکه معلومه من باید درگیر اون باشم الانم که اون نره غول های همرات از خونش رفتن بیرون تو خونه تنهاست
اصلا معلوم نیست الان چه وضعیتی داره
ته: گفتم اون حالش خوبه
توهم یه جور رفتار میکنی انگار نمیدونی همین چند ساعت پیش با مشت زدی تو بینی و صورتم سه بار کتکم زدی این وسط فقط اون پسره الان حالش خوب نیست نه ؟ نمیتونم نفس بکشم واقعا نمیتونم
فقط بلدی درگیر اون باشی نمیدونم اون چیکار کرده که اینقدر دوستش داری
یانا: بگم چیکار کرده ؟ اون چند ماهی که پیش جونگکوک بودم از بهترین ماه های زندگیم بود
اون باهام خوب رفتار میکنه دوستم داره مراقبمه درگیر حال و بیماری مادرمه
این چند ماهه اینقدر به درمان مامانم کمک کرد که اگه بیشتر پیشش میموندم به احتمال زیاد مادرم خیلی زود کاملا درمان میشد
اون منو نمیزنه زور نمیگه اذیتم نمیکنه شبی زندانی ها باهام رفتار نمیکنه
این همه دلیل قانع کننده نیست ؟
ته: نیست
اونم به موقع میفهمی کی واقعا دوستت داشت
*چند ثانیه سکوت
یانا: الان مثلا تو دوستم داری آره ؟
ته: دیگه این سوالو نپرس
یانا: اگه واقعا دوستم داری باید یه کاری برام انجام بدی
ته: چی؟...
یانا: سکوت
ته: چرا...ساکت شدی؟
یانا:بینیت
ته: چی؟
یانا: داره خون میاد
ته: دوباره؟
یانا: آره
تهیونگ بلند شد و از روی میز یه برگه دستمال گرفت
گذاشت روی بینیش
یانا:*صداش یهو نرم و آروم شد.
تهیونگ؟...
ته: بله؟
یانا: متاسفم
تهیونگ چیزی نگفت فقط برگشت نگاه کرد
یانا: درد داری؟
ته: دروغ چرا بگم
آره... خیلیم درد میکنه
یانا: من کنترلمو از دست دادم
ته: نیازی به...عذر خواهی نیست
...
چی فکرشو میکردم چی شد
چه برنامه ها که با نامزدم داشتم چه چیز هایی که میخواستم بهش برسم قرار بود مادرم درمان بشه و به بهترین شکل ممکن عروسی کنیم اونم با یه مادر زن سالم و سرحال بدون هیچ بیماری سختی
از زندگیم و از خودم و از همه چیزم متنفرم
یانا گریش گرفت و داشت با صدای بلند گریه میکرد
ویو تهیونگ و هانا
ته: صدای چیه ؟
هانا: فک کنم داره گریه میکنه
ته: گریه؟
کلید اتاق و کمدو بده
هانا: بفرمایید *کلید هارو داد
*مکث
تهیونگ با یکم لنگ زدن پاهاش پاشد خودش قاشق چنگال گرفت گذاشت تو ظرف غذا بعدشم در اتاقو باز کرد
ظرف غذا رو گوشه اتاق گذاشت
و داشت در کمدو باز میکرد
ته: چته ...گریه میکنی ؟*صدای آروم
یانا: مگه مهمه ؟*صدای گفته شدید
*دستشو کشید از کمد درش آورد
یانا: ها ادای مهربونارو در میاری؟
ته: *ساکت
یانا: این چیه؟
ته: غذا
یانا: انتظار داری بعد این همه بلایی که سر نامزدم و خودم آوردی مثل آدمای عادی بشینم غذا کوفت کنم؟*داد
ته: داد نزن منم بلدم داد بزنم
یانا: ولم کن بابا
ته: *صورتشو گرفت.
یانا
یانا: ها ؟
ته: بس کن اینقدر غر نزن
یانا: هوفف الان این حرفا چیزیو درست نمیکنه
من نگران جونگکوکم
ته: اون حالش خوبه میشه بیخیال اون شی؟
یانا: تو حالت خوبه هانا حالش خوبه منم تقریبا خوبم
این وسط تنها کسیه که خیلی بد آسیب دیده جونگکوکه معلومه من باید درگیر اون باشم الانم که اون نره غول های همرات از خونش رفتن بیرون تو خونه تنهاست
اصلا معلوم نیست الان چه وضعیتی داره
ته: گفتم اون حالش خوبه
توهم یه جور رفتار میکنی انگار نمیدونی همین چند ساعت پیش با مشت زدی تو بینی و صورتم سه بار کتکم زدی این وسط فقط اون پسره الان حالش خوب نیست نه ؟ نمیتونم نفس بکشم واقعا نمیتونم
فقط بلدی درگیر اون باشی نمیدونم اون چیکار کرده که اینقدر دوستش داری
یانا: بگم چیکار کرده ؟ اون چند ماهی که پیش جونگکوک بودم از بهترین ماه های زندگیم بود
اون باهام خوب رفتار میکنه دوستم داره مراقبمه درگیر حال و بیماری مادرمه
این چند ماهه اینقدر به درمان مامانم کمک کرد که اگه بیشتر پیشش میموندم به احتمال زیاد مادرم خیلی زود کاملا درمان میشد
اون منو نمیزنه زور نمیگه اذیتم نمیکنه شبی زندانی ها باهام رفتار نمیکنه
این همه دلیل قانع کننده نیست ؟
ته: نیست
اونم به موقع میفهمی کی واقعا دوستت داشت
*چند ثانیه سکوت
یانا: الان مثلا تو دوستم داری آره ؟
ته: دیگه این سوالو نپرس
یانا: اگه واقعا دوستم داری باید یه کاری برام انجام بدی
ته: چی؟...
یانا: سکوت
ته: چرا...ساکت شدی؟
یانا:بینیت
ته: چی؟
یانا: داره خون میاد
ته: دوباره؟
یانا: آره
تهیونگ بلند شد و از روی میز یه برگه دستمال گرفت
گذاشت روی بینیش
یانا:*صداش یهو نرم و آروم شد.
تهیونگ؟...
ته: بله؟
یانا: متاسفم
تهیونگ چیزی نگفت فقط برگشت نگاه کرد
یانا: درد داری؟
ته: دروغ چرا بگم
آره... خیلیم درد میکنه
یانا: من کنترلمو از دست دادم
ته: نیازی به...عذر خواهی نیست
...
- ۱۶.۰k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط