وقتی بهت اعتراف میکنه...!
*برای فیلم دیدن به خانه ی بهترین دوستت رفته بودی *
کوک: چه فیلمی میخوای ببینی؟
ا.ت: نمیدونم . تو تصمیم بگیر
کوک: نه
* بهش نگاه میکنی*
ا.ت: چرا نه؟
کوک: هفته ی پیش من تصمیم گرفته بودم، حالا نوبت توعه
*لحظه ای فکر میکنی*
ا.ت: درباره ی فیلم جدیدی که از نتفلیکس منتشر شده چیزی شنیدی؟
کوک: اره ، درموردش شنیدم
*لبخندی میزنی*
ا.ت: پس بیا اونو تماشا کنیم
کوک: اسمش چیه؟
*بهش گفتی و فیلم شروع شد*
*یک ساعت بعد*
*از فیلم خیلی خوشت نیومد ولی چیزی نگفتی*
کوک: ا.ت جرات یا حقیقت؟
*درحالی که سرت را به سمتش میچرخونی ، اخم میکنی*
ا.ت: چی؟؟
کوک جرات یا حقیقت؟
*میخندی*
ا.ت: نظرت درمورد فیلم چیه؟
کوک: کسل کنندست
*سرت رو به مبل تکیه میدی*
ا.ت : پس بیا بازی کنیم
کوک: و تو چی رو انتخاب میکنی؟
*یک لحظه تردید میکنی*
ا.ت: حقیقت
کوک: حقیقت... بزار فکر کنم
*سرت رو تکون میدی*
کوک: *لبخند*
ا.ت : چیشده ؟ چرا میخندی؟
کوک: راستش چند هفتست میخوام یه چیزی ازت بپرسم
*احساس میکنی داری مضطرب میشی*
کوک: اما باید صادق باشی
ا.ت : من همیشه باهات صادقم
کوک: شبی که توی یه مهمونی بطری رو چرخوندیم یادته؟
*به آرامی سر تکان میدهی*
ا.ت: اره...
کوک : پس احتمالا یادت هست که مجبور بودیم همدیگرو ببوسیم ... درسته که هیچی حس نکردی؟
*حتی فکر کردن به بوسه باعث میشه قلبت تند تند بزنه*
ا.ت: من چیزی حس نکردم
*گفتن حقیقت بهش فقط دوستیتون رو خراب میکنه*
کوک: فکر کردم با من صادق هستی
*خنده ای از سر عصبی بودن میدی*
ا.ت: من صادقم
کوک : پس چرا تکرارش نکنیم... و ببینیم راست میگی یا ن؟
*قلبت به تپش می افتد*
ا.ت: چرا ؟ چیزی حس کردی یا چی؟
کوک : تو اولین نفری هستی که جواب میده
*سرت رو تکون میدی*
ا.ت : داری باهام شوخی میکنی
کوک: پس اول من به تو میگم... من هرگز نمی خواستم اون بوسه تموم بشه
ا.ت: بسه. با من بازی نکن
کوک: دارم حقیقت رو میگم
*حس کردی گونه هات دارن میسوزن*
ا.ت : باید بس کنیم
کوک: چرا؟ عصبی شدی؟
ا.ت: نخیر . نشدم
*کوک ناگهان خم میشود و گونه ات را لمس میکند*
*نه تکون میخوری و نه چیزی میگی*
کوک: کیوت...
* بلند میشی و به آرامی نفست رو بیرون میدی*
کوک: داری چیکار میکنی؟
*تردید میکنی*
ا.ت: من باید برم دستشویی
*از اتاق بیرون میری*
ادامه دارد....
بگین بزارم ادامشو یا نه(قراره اتفاقات جالبی بیوفته)
کوک: چه فیلمی میخوای ببینی؟
ا.ت: نمیدونم . تو تصمیم بگیر
کوک: نه
* بهش نگاه میکنی*
ا.ت: چرا نه؟
کوک: هفته ی پیش من تصمیم گرفته بودم، حالا نوبت توعه
*لحظه ای فکر میکنی*
ا.ت: درباره ی فیلم جدیدی که از نتفلیکس منتشر شده چیزی شنیدی؟
کوک: اره ، درموردش شنیدم
*لبخندی میزنی*
ا.ت: پس بیا اونو تماشا کنیم
کوک: اسمش چیه؟
*بهش گفتی و فیلم شروع شد*
*یک ساعت بعد*
*از فیلم خیلی خوشت نیومد ولی چیزی نگفتی*
کوک: ا.ت جرات یا حقیقت؟
*درحالی که سرت را به سمتش میچرخونی ، اخم میکنی*
ا.ت: چی؟؟
کوک جرات یا حقیقت؟
*میخندی*
ا.ت: نظرت درمورد فیلم چیه؟
کوک: کسل کنندست
*سرت رو به مبل تکیه میدی*
ا.ت : پس بیا بازی کنیم
کوک: و تو چی رو انتخاب میکنی؟
*یک لحظه تردید میکنی*
ا.ت: حقیقت
کوک: حقیقت... بزار فکر کنم
*سرت رو تکون میدی*
کوک: *لبخند*
ا.ت : چیشده ؟ چرا میخندی؟
کوک: راستش چند هفتست میخوام یه چیزی ازت بپرسم
*احساس میکنی داری مضطرب میشی*
کوک: اما باید صادق باشی
ا.ت : من همیشه باهات صادقم
کوک: شبی که توی یه مهمونی بطری رو چرخوندیم یادته؟
*به آرامی سر تکان میدهی*
ا.ت: اره...
کوک : پس احتمالا یادت هست که مجبور بودیم همدیگرو ببوسیم ... درسته که هیچی حس نکردی؟
*حتی فکر کردن به بوسه باعث میشه قلبت تند تند بزنه*
ا.ت: من چیزی حس نکردم
*گفتن حقیقت بهش فقط دوستیتون رو خراب میکنه*
کوک: فکر کردم با من صادق هستی
*خنده ای از سر عصبی بودن میدی*
ا.ت: من صادقم
کوک : پس چرا تکرارش نکنیم... و ببینیم راست میگی یا ن؟
*قلبت به تپش می افتد*
ا.ت: چرا ؟ چیزی حس کردی یا چی؟
کوک : تو اولین نفری هستی که جواب میده
*سرت رو تکون میدی*
ا.ت : داری باهام شوخی میکنی
کوک: پس اول من به تو میگم... من هرگز نمی خواستم اون بوسه تموم بشه
ا.ت: بسه. با من بازی نکن
کوک: دارم حقیقت رو میگم
*حس کردی گونه هات دارن میسوزن*
ا.ت : باید بس کنیم
کوک: چرا؟ عصبی شدی؟
ا.ت: نخیر . نشدم
*کوک ناگهان خم میشود و گونه ات را لمس میکند*
*نه تکون میخوری و نه چیزی میگی*
کوک: کیوت...
* بلند میشی و به آرامی نفست رو بیرون میدی*
کوک: داری چیکار میکنی؟
*تردید میکنی*
ا.ت: من باید برم دستشویی
*از اتاق بیرون میری*
ادامه دارد....
بگین بزارم ادامشو یا نه(قراره اتفاقات جالبی بیوفته)
- ۳.۹k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط