-دیروز رفتم آتلیه یکی از عکسایه نوجوونیامو داده بودم برام

-دیروز رفتم آتلیه یکی از عکسایه نوجوونیامو داده بودم برام ظاهر کنن
-گرفتمش راه افتادم سمته خونه
-عکس دستم بود
-همینجوری داشتم بش نگاه میکردم
-یهو یه پسربچه‌ی خیلی بانمک پایینِ مانتومو کشید
-گفتم جانم عزیزم
-گفت خانوم ببخشید شما مامانِ واقعی منی!
-گفتم چی؟عزیزم گم شدی؟
-گفت نه مگه این عکسه شما نیست
-گفتم اره خب این منم
-گفت این عکسو بابام بهم نشون داده بود قبلا
-میگفت این قرار بوده مامانت بشه:)
کاش نزاریم این اتفافا بیفتع^^😔
دیدگاه ها (۲)

اجبار به بدبختی پارت ۲۳

Custom bride part : 18

دیروز رفتم اتلیه؛یکی از عکسای نوجوونیامو داده بودم برام ظاهر...

دیروز رفتم اتلیه؛یکی از عکسای نوجوونیامو داده بودم برام ظاهر...

ηιρˊ ςοˊφώϑ:دیروز رفتم آتلیه، یکی از عکسای نوجوونیامو داده ب...

دیروز رفتم آتلیه، یکی از عکسای نوجوونیامو داده بودم برام ظاه...

- دیروز‌رَفتَم‌آتِلیہ#یِکے‌عَزعکسآی‌چَن سآل پیشَمو - دآده‌بو...

- دیروز رَفتَمـ آتِلیه- یِکے عَز عکسآیـِ نوجوونیآمُ- دآده بو...

دیروز رفتم آتلیه، یکی از عکسای نوجوونیامو داده بودم برام ظاه...

دیروز رفتم آتلیه، یکی از عکسای نوجوونیامو داده بودم برام ظاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط