پارت:۳۶
وایجی: ولی....با چیزی که تو گفتی......نمیدونم چی بگم...
ویو نویسنده:
وایجی از اتاق یونا رفت بیرون....ولی...خب..کی...میدونه...یونا باید به اون مرد اعتماد میکرد؟....توی ۱۸ سالگی.....آیا دبیو میکنن؟.....یا....امروز با پدرشون روبرو میشن؟....
ویو یونا:
بعد از اینکه وایجی رفت بیرون به خودم گفتم که من که به هانا و یوری و میسو گفتم که از اتاق نیاین بیرون....پس بزار استراحت بکنم....نمیدونم.....یه جوریم.....خسته هستم و حالت تهوع هم دارم.....ناراحتم هستم....دلم برای مامان و بابا تنگ شده.....حتی یونا...بعد از چند سال دیدنشون یهویی....با وجود اینکه اونا حتی نمیدونن من کجام....عجیبه....و دردناک.....من اصلا جلوی بچه ها گریه نمیکنم.....اما..الان بغض دارم...فکر کنم که از استرس....
یهو حس کردم میخوام بالا بیارم و رفتم توی دستشویی و بالا اوردم.......چمه؟.....از استرسه.....ولی..تا حالا اینجوری نشده بودم.....ایییی..دلم درد میکنه......بچه ها نمیدونن.....من قرص اعصاب میخورم.....اما..الان دلم درد میکنه...رفتم و یه مسکن گرفتم و خوردم.....هوففففف....بلند شدم و قرص ها رو قایم کردم و روی تخت دراز کشیدم....یک لحظه بستن چشمم برابر شد با تمام خاطرات بچگی یادم بیاد🥲🥲.....بابا....مامان....یون آه.....شبی که با بچه ها فرار کردیم.....موقعی که میخواستم خودمو از زندگی خلاص کنم......بغضم شکست......من مثل بقیه عزیز دلی نداشتم.....مثل بقیه دخترا نبودم که با بابا هاشون باشن.....زندگی همیشه با من لج داشت.....من چرا باید با دنیا کنار میومدم...واقعا...بعضی روزا به زندگیه بقیه پی میبرم...رابطه شون با مادر و پدر و خواره برادرشون....مدرسه رفتن و دانشگاه رفتن......زندگی روزمره......آیا من میتونم ادامه بدم؟.....چرا من؟...همیشه همین توی سرم میگذره.....شاید بگم...."این که فقط یه جمله هست....چیزی نیست که آدم بغض بکنه".....اما...فکر نکنم کسی معنای واقعی این جمله رو درک کرده باشه....وقتی بغض داری.....وقتی دیگه بریدی.....وقتی نمیخوای زندگی کنی...وقتی کلی غم تو دلت داری....فقط میتونی بگی....چرا من؟....فکر کنم....این جمله به عرش خدا برسه....آدمای کمی معنای این جمله رو درک میکنن.....منِ قدیم....همیشه ناراحت بود و میخواست کنار بیاد با زندگی....بیشتر اوقات صحبت میکرد...انگیزه ی زیادی برای زندگی و ادامه داشت....اما منِ الان...زیاد صحبت نمیکنه....همیشه ساعت ۶ صبح بیدار میشم....خیلییی زیاد صحبت نمیکنم مگر اینکه با بچه ها باشم...خر روز ورزش میکنم...زیادی انتایم هستم (😒) و بغض هام رو قورت میدم...پیش بقیه اصلا گریه نمیکنم.....زیاد انگیزه ندارم...البته کمی دارم....توی این دوران....تنها چیزی که به خاطرش میتونستم ادامه بدم بچه ها بود و اینکه..بالاخره با یه جایگاه خوب و وضع خوب....مامان و بابا و یون آه رو ببینم....
ویو نویسنده:
وایجی از اتاق یونا رفت بیرون....ولی...خب..کی...میدونه...یونا باید به اون مرد اعتماد میکرد؟....توی ۱۸ سالگی.....آیا دبیو میکنن؟.....یا....امروز با پدرشون روبرو میشن؟....
ویو یونا:
بعد از اینکه وایجی رفت بیرون به خودم گفتم که من که به هانا و یوری و میسو گفتم که از اتاق نیاین بیرون....پس بزار استراحت بکنم....نمیدونم.....یه جوریم.....خسته هستم و حالت تهوع هم دارم.....ناراحتم هستم....دلم برای مامان و بابا تنگ شده.....حتی یونا...بعد از چند سال دیدنشون یهویی....با وجود اینکه اونا حتی نمیدونن من کجام....عجیبه....و دردناک.....من اصلا جلوی بچه ها گریه نمیکنم.....اما..الان بغض دارم...فکر کنم که از استرس....
یهو حس کردم میخوام بالا بیارم و رفتم توی دستشویی و بالا اوردم.......چمه؟.....از استرسه.....ولی..تا حالا اینجوری نشده بودم.....ایییی..دلم درد میکنه......بچه ها نمیدونن.....من قرص اعصاب میخورم.....اما..الان دلم درد میکنه...رفتم و یه مسکن گرفتم و خوردم.....هوففففف....بلند شدم و قرص ها رو قایم کردم و روی تخت دراز کشیدم....یک لحظه بستن چشمم برابر شد با تمام خاطرات بچگی یادم بیاد🥲🥲.....بابا....مامان....یون آه.....شبی که با بچه ها فرار کردیم.....موقعی که میخواستم خودمو از زندگی خلاص کنم......بغضم شکست......من مثل بقیه عزیز دلی نداشتم.....مثل بقیه دخترا نبودم که با بابا هاشون باشن.....زندگی همیشه با من لج داشت.....من چرا باید با دنیا کنار میومدم...واقعا...بعضی روزا به زندگیه بقیه پی میبرم...رابطه شون با مادر و پدر و خواره برادرشون....مدرسه رفتن و دانشگاه رفتن......زندگی روزمره......آیا من میتونم ادامه بدم؟.....چرا من؟...همیشه همین توی سرم میگذره.....شاید بگم...."این که فقط یه جمله هست....چیزی نیست که آدم بغض بکنه".....اما...فکر نکنم کسی معنای واقعی این جمله رو درک کرده باشه....وقتی بغض داری.....وقتی دیگه بریدی.....وقتی نمیخوای زندگی کنی...وقتی کلی غم تو دلت داری....فقط میتونی بگی....چرا من؟....فکر کنم....این جمله به عرش خدا برسه....آدمای کمی معنای این جمله رو درک میکنن.....منِ قدیم....همیشه ناراحت بود و میخواست کنار بیاد با زندگی....بیشتر اوقات صحبت میکرد...انگیزه ی زیادی برای زندگی و ادامه داشت....اما منِ الان...زیاد صحبت نمیکنه....همیشه ساعت ۶ صبح بیدار میشم....خیلییی زیاد صحبت نمیکنم مگر اینکه با بچه ها باشم...خر روز ورزش میکنم...زیادی انتایم هستم (😒) و بغض هام رو قورت میدم...پیش بقیه اصلا گریه نمیکنم.....زیاد انگیزه ندارم...البته کمی دارم....توی این دوران....تنها چیزی که به خاطرش میتونستم ادامه بدم بچه ها بود و اینکه..بالاخره با یه جایگاه خوب و وضع خوب....مامان و بابا و یون آه رو ببینم....
- ۶.۷k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط