name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.
name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.
Season:¹.
part:¹¹.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ترحم تو وجودم داشت به غرورم آسیب میزد.
.
پدرم درسته آدمه بدی بود ولی اون به خاطر من فرشته وجودشو رها کرد.
.
و من کسی رو کشتم که تمام مدت ارزوی موفقیت من رو داشت.
.
و الان کل خانواده..........از من هراس دارن.
.
و تنها کسی که محبت توی چشماش واقعیه...... آرورا عه.
.
نفس عمیقی کشیدم و به سمت آسانسور رفتم.
.
فکرم پر بود از ....
آرورا........
بوی تنش.......
لبخندش.........
.
اما مشکلی وجود داشت.
.
آرورا درحال حاضر خیلی کوچیک بود .
.
دلم نمی خواد به همین زودی به ازدواجمون فکر کنه .
.
اون کوچیکه باید بچگی کنه .....نه دلبری..... .
.
وقتی به طبقه مورد نظر رسیدم.
.
به سمت اتاقم رفتم بدون نگاه کردن به در صورتی..... .
.
راستش یکم سخت بود چون .... .
.
باید فعلا تظاهر کنم که عاشقش نیستم.
.
(فلش بک به فردا صبح)
.
..کوک ویو..
.
خوشید دیگه طلوع کرده بود و از لابه لای پرده های مخمل مهمان اتاقم شد.
.
یک مهمان که باید زودتر میومد تا منو از اون خواب وحشت ناک بیدار کنه... .
.
نفس نفس زنان از خواب پریدم.
.
یه خواب که بوی
.......خون میداد .
.
آرورا بود با لباس عروس سفید که خون الود بود فهمیده بود پدرش کیه و پدرم با پدرش چیکار کرده.
.
سلنا به اون دختر بیچاره یه تیر زده بود و من ...... .
.
دوباره یکی از اعضای خوانواده رو حذف کرده بودم.
.
بیشتر از این میترسم که این خواب واقعیت پیدا نکنه .
.
اگه میکرد تمام زندگیم پر میشد از خشم و نفرت به سلنا .
.
بلند شدم و به سمت حمام رفتم یه دوش ۵ مینی گرفتم و اومدم بیرون .
.
یه لباس راحت ولی مناسب به صبحانه امروز که در واقع یه جشن کوچیک برای عضو جدید خانواده بود پوشیدم.
.
و موهام رو خشک کردم.
.
از عطر چرمی که آرایه تلخ و تندی داشت به تنم زدم.
.
وقتی از اتاق خارج شدم ناخداگاه چشمم به در صورتی خورد .
.
حتما خانوم کوچولو تازه بیدار شده .
.
به سمت پله ها رفتم و خودمو به طبقه دوم رسوندم.
.
وقتی وارد سالن شدم لبخند همه پاک شد .
.
و غم و سکوت سالن رو پر از نفرت کرد .
.
بعد چند مین در سالن باز شد و آرورا اومد تو صدای تق تق کفشش نظرم رو جلب کرد بود .
.
قیافش پر از خجالت بود بچه بیچاره مثل لبو قرمز شده بود .
.
وقتی به من نگاه کرد لبخندی زد که کم کم داشت منو خام خودش میکرد.
.
بعد از اشنایی با خانواده جدیدش یا بهتره بگم خانواده خونی و واقعی خودش .
.
به دستور پدر بزرگ اومد و پیش من نشست .
.
بوی توت فرنگی میداد که میخواستم همون جا قورتش بدم.
.
نگاهم به سمت پاهاش رفت پانسمان رو برداشته بود و یه چسب زخم صورتی زده بود روی زخم پاش.
.
بعد از صبحانه بلند شدم و به سمت در رفتم و قبل از رفتم یه نگا به آرورا انداختم یه نگاه پر از محبت که تا الان به کسی نشونش ندادم.
.
اونم مقابل به لبخند من چشمک بامزه ای زد.
.
وقتی به اتاقم رسیدم تصمیم گرفتم یکم با لپتاپم ور برم و اوضاع شرکت رو برسی کنم .
.
که ناگهان در اتاق باز شد .
.
فک کردم آرورا عه ولی بوی آرایه شاه توت وحشی باعث شد بفهمم کیه ....سلنا بود .
.
وقتی دیدمش اخمام تو هم رفت وبا عصبانیت گفتم گمشو بیرون .
.
ولی انگار نه انگار که دارم میگم گمشو .
.
و رفت و روی صندلی کنار مبل نشست.
.
وقتی دیدم گوش نمیکنه با عصبانیت هرچی دهنم بود بهش گفتم که در با شتاب باز شد و آرورا تقی افتاد پایین .
.
از دست این دختر فضول.
.
انگار نه انگار که تا دیشب پاشو زخم کرده و زار زار گریه میکرد.
.
به صورت غورباقه ای نشسته بود و رون های سفیدش رو به نمایش گذاشته بود .
.
با صدایی اروم گفت :
.
+ مزاحمم
.
منم که قند تو دلم اب شده بود رو به سنا با خشم گفتم:
.
_گمشو.
.
ولی پافشاری کرد و گفت:
.
◇ولی___.
.
قبل اینکه چیزی بگه گفتم :
.
_گمشو هرزه .
.
اونم با عصبانیت رفت بیرون .
.
ادامه دارد............
.
شرط
۷تا لایک .
۳بازنشر.
۶تا کامنت.
خوشکلا ببخشید کم گذاشتم 😔
Season:¹.
part:¹¹.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ترحم تو وجودم داشت به غرورم آسیب میزد.
.
پدرم درسته آدمه بدی بود ولی اون به خاطر من فرشته وجودشو رها کرد.
.
و من کسی رو کشتم که تمام مدت ارزوی موفقیت من رو داشت.
.
و الان کل خانواده..........از من هراس دارن.
.
و تنها کسی که محبت توی چشماش واقعیه...... آرورا عه.
.
نفس عمیقی کشیدم و به سمت آسانسور رفتم.
.
فکرم پر بود از ....
آرورا........
بوی تنش.......
لبخندش.........
.
اما مشکلی وجود داشت.
.
آرورا درحال حاضر خیلی کوچیک بود .
.
دلم نمی خواد به همین زودی به ازدواجمون فکر کنه .
.
اون کوچیکه باید بچگی کنه .....نه دلبری..... .
.
وقتی به طبقه مورد نظر رسیدم.
.
به سمت اتاقم رفتم بدون نگاه کردن به در صورتی..... .
.
راستش یکم سخت بود چون .... .
.
باید فعلا تظاهر کنم که عاشقش نیستم.
.
(فلش بک به فردا صبح)
.
..کوک ویو..
.
خوشید دیگه طلوع کرده بود و از لابه لای پرده های مخمل مهمان اتاقم شد.
.
یک مهمان که باید زودتر میومد تا منو از اون خواب وحشت ناک بیدار کنه... .
.
نفس نفس زنان از خواب پریدم.
.
یه خواب که بوی
.......خون میداد .
.
آرورا بود با لباس عروس سفید که خون الود بود فهمیده بود پدرش کیه و پدرم با پدرش چیکار کرده.
.
سلنا به اون دختر بیچاره یه تیر زده بود و من ...... .
.
دوباره یکی از اعضای خوانواده رو حذف کرده بودم.
.
بیشتر از این میترسم که این خواب واقعیت پیدا نکنه .
.
اگه میکرد تمام زندگیم پر میشد از خشم و نفرت به سلنا .
.
بلند شدم و به سمت حمام رفتم یه دوش ۵ مینی گرفتم و اومدم بیرون .
.
یه لباس راحت ولی مناسب به صبحانه امروز که در واقع یه جشن کوچیک برای عضو جدید خانواده بود پوشیدم.
.
و موهام رو خشک کردم.
.
از عطر چرمی که آرایه تلخ و تندی داشت به تنم زدم.
.
وقتی از اتاق خارج شدم ناخداگاه چشمم به در صورتی خورد .
.
حتما خانوم کوچولو تازه بیدار شده .
.
به سمت پله ها رفتم و خودمو به طبقه دوم رسوندم.
.
وقتی وارد سالن شدم لبخند همه پاک شد .
.
و غم و سکوت سالن رو پر از نفرت کرد .
.
بعد چند مین در سالن باز شد و آرورا اومد تو صدای تق تق کفشش نظرم رو جلب کرد بود .
.
قیافش پر از خجالت بود بچه بیچاره مثل لبو قرمز شده بود .
.
وقتی به من نگاه کرد لبخندی زد که کم کم داشت منو خام خودش میکرد.
.
بعد از اشنایی با خانواده جدیدش یا بهتره بگم خانواده خونی و واقعی خودش .
.
به دستور پدر بزرگ اومد و پیش من نشست .
.
بوی توت فرنگی میداد که میخواستم همون جا قورتش بدم.
.
نگاهم به سمت پاهاش رفت پانسمان رو برداشته بود و یه چسب زخم صورتی زده بود روی زخم پاش.
.
بعد از صبحانه بلند شدم و به سمت در رفتم و قبل از رفتم یه نگا به آرورا انداختم یه نگاه پر از محبت که تا الان به کسی نشونش ندادم.
.
اونم مقابل به لبخند من چشمک بامزه ای زد.
.
وقتی به اتاقم رسیدم تصمیم گرفتم یکم با لپتاپم ور برم و اوضاع شرکت رو برسی کنم .
.
که ناگهان در اتاق باز شد .
.
فک کردم آرورا عه ولی بوی آرایه شاه توت وحشی باعث شد بفهمم کیه ....سلنا بود .
.
وقتی دیدمش اخمام تو هم رفت وبا عصبانیت گفتم گمشو بیرون .
.
ولی انگار نه انگار که دارم میگم گمشو .
.
و رفت و روی صندلی کنار مبل نشست.
.
وقتی دیدم گوش نمیکنه با عصبانیت هرچی دهنم بود بهش گفتم که در با شتاب باز شد و آرورا تقی افتاد پایین .
.
از دست این دختر فضول.
.
انگار نه انگار که تا دیشب پاشو زخم کرده و زار زار گریه میکرد.
.
به صورت غورباقه ای نشسته بود و رون های سفیدش رو به نمایش گذاشته بود .
.
با صدایی اروم گفت :
.
+ مزاحمم
.
منم که قند تو دلم اب شده بود رو به سنا با خشم گفتم:
.
_گمشو.
.
ولی پافشاری کرد و گفت:
.
◇ولی___.
.
قبل اینکه چیزی بگه گفتم :
.
_گمشو هرزه .
.
اونم با عصبانیت رفت بیرون .
.
ادامه دارد............
.
شرط
۷تا لایک .
۳بازنشر.
۶تا کامنت.
خوشکلا ببخشید کم گذاشتم 😔
- ۳۳۹
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط