سناریو از دشمنان تا عاشقان

عاااححححح سلامممحححمح گشادی رو کنار گذاشتممم بریم شروععع
۳.
۲.
۱.
اکشننن🗿🙏
پارت شش

سه روز از زمان پناه بردنشان به کلبه گذشته بود. حالا دوباره در شهر بودند؛ در پشت‌بام بلند یکی از ساختمان‌ها که شب‌هایش همیشه برای کیانا خاص بود.

باد موهای کیانا را به‌هم می‌ریخت و آسمان پر از ابرهای بنفشِ غروب بود.

مایکی روبه‌رویش ایستاده بود.
این‌بار با حالتی عجیب… آرام، اما انگار چیزی درونش غوغا می‌کرد.

کیانا دستانش را روی نرده گذاشت.
«حالا چی می‌خوای بگی که منو کشوندی اینجا؟»

مایکی یک نفس عمیق کشید.
چیزی شبیه ترس در نگاهش بود… چیزی که کیانا کمتر از او دیده بود.

«تو… از وقتی اون کلبه رو ترک کردیم… یه‌جوری شدی.»
صورتش را به سمت او آورد.
«کمتر حرف می‌زنی. کمتر دعوام می‌کنی. حتی کمتر چشم‌غره می‌ری.»

کیانا لبخند کوچکی زد.
«شاید چون تو کمتر اذیتم می‌کنی.»

«نه.» مایکی آرام گفت. «نه، کیانا … حقیقت این نیست.»

چشم‌هایش پایین افتاد. انگار با خودش می‌جنگید.

«من…»
کلمه‌ها سخت از دهانش بیرون می‌آمد.

کیانا برای اولین بار او را این‌گونه دید؛
مایکیِ مغرور، بی‌پروا و همیشه شوخ… حالا متوقف، ساکت، و سعی‌کنان برای گفتن چیزی واقعی.

«من اون شب…»
به لب‌های کیانا چند لحظه نگاه کرد.
بعد به چشم‌هایش.

«اون شب که بیدار شدیم و… نزدیکت بودم… برای اولین بار فهمیدم چیزی که حس می‌کنم بازی نیست. نه شیطنت. نه عصبانیت. نه جنگ.»

کیانا آهسته نفس کشید.
دلش از درون انگار می‌لرزید.

مایکی قدمی نزدیک‌تر شد.
فاصله‌شان کمتر از قبل بود.

«کیانا … هر بار که کنارمی، احساس می‌کنم همه‌ی این سال‌ها جنگیدن باهات فقط یه راه بوده برای اینکه پنهان‌کنم…»
سکوت کوتاهی.
چشمانش برق زد.

«…که چقدر عاشقت شدم.»

باد شدت گرفت. نور غروب روی چهره‌ی کیانا افتاد.

کیانا انگار یخ زده بود.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد…
نه با شوخی.
نه با خشم.
بلکه با احساسی که خودش از اعترافش می‌ترسید.

مایکی ادامه داد، صدایش کمی لرزید:
«من هیچ‌وقت از چیزی نترسیدم… اما از اینکه تو ازم دور شی، می‌ترسم. خیلی.»

کیانا آهسته جلو رفت.
دستش را روی سینه‌ی مایکی گذاشت؛ جایی که قلبش تند می‌زد.

«مایکی…»
آرام گفت:
«فکر می‌کنی فقط تویی که از اون شب عوض شدی؟»

مایکی چشم‌هایش را بالا آورد.
امید… ترس… همه با هم.

کیانا لبخند محوی زد.
«منم… هر بار بهت نزدیک می‌شم، نمی‌تونم درست نفس بکشم.»

مایکی به آرامی دست کیانا را گرفت.

«یعنی… تو هم…؟»

کیانا سرش را کمی خم کرد، نزدیک‌تر شد.
«آره. منم…»

نفس‌هایشان در هم گره خورد.

و قبل از اینکه جمله را کامل کند، مایکی او را در آغوش کشید و بوسید—
بوسه‌ای گرم، آرام، عمیق…
نه از سر شیطنت
نه از سر جنگ‌زدگی

بلکه از سر اعتراف.

وقتی از هم جدا شدند، پیشانی‌هایشان هنوز به هم چسبیده بود.

کیانا زمزمه کرد:
«بله مایکی… منم عاشقت شدم.»

مایکی خندید—نه آن خنده‌ی شیطنت‌آمیز همیشه‌گی.
خنده‌ای سبک، نفس‌گیر… مثل کسی که بالاخره بعد از سال‌ها آرام شده باشد.

«پس… دیگه دشمن نیستیم.»

کیانا لبخند زد.
«نه. ولی هنوز می‌تونی اعصابمو خورد کنی.»

مایکی آرام گونه‌اش را لمس کرد.
«با افتخار.»

غروب آرام آرام رنگ می‌باخت، اما آغاز عشقشان تازه روشن شده بود
:::

عاحححح دستمممم تا پارت بعدی بای بایییی ریدمم...
دیدگاه ها (۱۱)

پارت 2

ادامه سناریو

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۵

داستان

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۲ — بالاخره گفتمبعد از آن روز، همه‌چ...

........ پارت بیست چهارم........

dark life = 40

....پارت بیستم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط