{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می‌شد و برمی‌گشت!

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می‌شد و برمی‌گشت!
پرسیدند: چه می‌کنی؟
در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می‌ کنم و آن را روی آتش می‌ریزم!
حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می‌ آوری بسیار زیاد است و این آب فایده‌ای ندارد!
شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که خداوند می‌پرسد: زمانی که دوستت در آتش می‌سوخت تو چه کردی؟
پاسخ میدهم: هر آنچه از من بر آمد...!!!
دیدگاه ها (۳۵)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑨_بخش اول_گاهی او را خندانده ام...

‏🐿[۱۵:۰۰ ~ ۱۵:۰۴ به وقت کلمبیا]آه، تبدیل به یه پسر سرماخورده...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧ 𝟙 اگه اولش به فکر آخرش نباشی، آخرش به فکر اولش میوفت...

سناریو ی ماه سرخ: پارت ۲

چند پارتی پارت آخرآبِ یخ، مثل هزاران سوزنِ تیز، پوستِ جونگکو...

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت پانزدهم(از زبان راوی)این سه ماه...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 2 | اولین روز دانشگاهصبح سئول با صدای زنگ گوشی...

قصه هجدهم: حر بن یزید ریاحی

با خارها راهش رامیبندم:شباهت غاصبان فدک و بهائیت درغصب

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت16ویو کوکتاریکی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط