my destiny

my destiny
Part =3
خانواده لنا رفتن خونه ی آقای هوانگ داشتن حرف میزدن که
به هیونجین و لنا گفتن بشینن
اونها نشستن
بابای هیونجین: خب لنا و هیونجینشپا باید یا هم ازدواج کنین چون تنها وارث هستین و اینکه اجبار هست ونه نداره
هیونجین:اما من نمیخوام
لنا منم نمیخوام
بابای هیونجین: گفتم نه نداره باید ازدواج کنین هر چی زودتر باشه بهتره ۴ روز دیگه باید عروسی برگزار شه
هیونجین:بابا من نمیخوام ازدواج کنم چه با این دختر چه با کسی دیگه(یکم داد)
بابا هیونجین:پسرتو نمیفهمی ما مجبوریم درضمن لنا دختر خوبیه
لنا رو به باباش: خب بابا هر دو طرف نمی‌خوان چرا باید ازدواج کنن؟
بابای لنا : یه قانونه
لنا چه قانون مسخره ای
خلاصه هیونجین با باباش داست بحث می‌کرد که یه دفه بابای هیونجین یه سیلی به هیونجین زد(پسرمممم)
بابای هیونجین: پسر احمق بایدی یه درصد احتمال نداره از زیرش در بری(با داد)
با دادی که آقای هوانگ زد سکوتی حکم فرما شد
هیونجین: باشه ولی اينو بدونین من هیچوقت نمیخوام این دختر رو درضمن یادم نمیره سیلی که زدی رو بابا
بحث تموم شد لنا و پدر و مادرش با هم به عمارتشون
لنا بغض کرده بود سریع رفت تو اتاق بغضش ترکید

6:like
Comment:2
دیدگاه ها (۲۴)

وقتی ا ن تو رو به سرپرستی میگیره و...p23 ا.ت . کبودی ؟ کو ک...

دنیای جونگ‌کوک با یک تماس تلفنی، کلاً زیر و رو شد. اون یه پس...

در دنیای من عشق بی معنی ست

پارت 2 ★رمان ازدواج اجباری با هوانگ ★ات: نه نه لطفا پدرمو نک...

پارت 48 رمان عشق مدرسه ای ات: حسود هیونجین : ( خنده) فلیکس: ...

رمان عشق ممنوع

❤️‍🔥 قرار نبود عاشقت بشم𝑷𝒂𝒓𝒕 6 | حق نداری بهش دست بزنی! ❤️‍🔥...

p3

مافیای من

رمان جونگکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط