پارت 2
پارت 2
★رمان ازدواج اجباری با هوانگ ★
ات: نه نه لطفا پدرمو نکش منو ببر! ( بغض)
هیونجین: باشه پس باهام بیا تا پدرت نمیره و اگه از دستورات من سرپیچی کنی خود دانی
ات: ب باشه ه( بغض و ترس)
پدر ات: نه ات( گریه )
ات: ببخشید بابا ولی خدافظ نمیخوام تو بمیری
و پدر ات و ات همو بغل کردند و ات وسایلشو جمع مرد و با هیونجین سوار ماشین شد اولای ماشین سکوت که هیونجین سکوت رو شکست و گفت:
هیونجین: چند سالته؟
ات: م من؟ ام خ خب ( سنشو گفت من یادم نیست 🤓)
هیونجین: اها خوبه
ات: چرا خواستی منو بیاری پس خودت؟
هیونجین : ام خب با بابات شرط بسته بودن دیدم پول ازش زیاد گرفتم و پول نداره گفتم تو رو بگیرم تو هم بد نیستی
ات: ب باشه
هیونجین: چرا لکنت داری؟ میترسی از من؟
ات نگاهی به هیونجین انداخت و دوباره نگاهشو ازش برداشت و هیچی نگفت هیونجین پوزخندی زد و به راهش ادامه داد تا رسیدن به مقصد
هیونجین درو برای ات باز کرد ات که تعجب کرده بود گفت:
ات: تاحالا کسی با من اینجوری رفتار نکرده و در برام باز نکرده
هیونجین : خب الان تجربه کردی( لبخند)
جالب بود این مافیا بی رحمی که همه دربارش بد میگفتند برای یک دختر لبخند میزنه و درو براش باز میکنه؟!و باهاش مهربون رفتار میکنه؟ این تعجب اوره
هیونجین دست ات رو گرفت و برد سمت اتاق جفتشون و گفت :
هیونجین: تو پیش من میخوابی از دستورمم سرپیچی نکن
ات: ب باشه
هیونجین : افرین
پایان پارت ★
امیدوارک خوشتون اومده باشه ببخشید کم بود یا دیر گذاشتم بایی شبتون بخیر امیدوارم خواب های خوب خوب ببینید.!
خدانگهدار ✨🤓
★رمان ازدواج اجباری با هوانگ ★
ات: نه نه لطفا پدرمو نکش منو ببر! ( بغض)
هیونجین: باشه پس باهام بیا تا پدرت نمیره و اگه از دستورات من سرپیچی کنی خود دانی
ات: ب باشه ه( بغض و ترس)
پدر ات: نه ات( گریه )
ات: ببخشید بابا ولی خدافظ نمیخوام تو بمیری
و پدر ات و ات همو بغل کردند و ات وسایلشو جمع مرد و با هیونجین سوار ماشین شد اولای ماشین سکوت که هیونجین سکوت رو شکست و گفت:
هیونجین: چند سالته؟
ات: م من؟ ام خ خب ( سنشو گفت من یادم نیست 🤓)
هیونجین: اها خوبه
ات: چرا خواستی منو بیاری پس خودت؟
هیونجین : ام خب با بابات شرط بسته بودن دیدم پول ازش زیاد گرفتم و پول نداره گفتم تو رو بگیرم تو هم بد نیستی
ات: ب باشه
هیونجین: چرا لکنت داری؟ میترسی از من؟
ات نگاهی به هیونجین انداخت و دوباره نگاهشو ازش برداشت و هیچی نگفت هیونجین پوزخندی زد و به راهش ادامه داد تا رسیدن به مقصد
هیونجین درو برای ات باز کرد ات که تعجب کرده بود گفت:
ات: تاحالا کسی با من اینجوری رفتار نکرده و در برام باز نکرده
هیونجین : خب الان تجربه کردی( لبخند)
جالب بود این مافیا بی رحمی که همه دربارش بد میگفتند برای یک دختر لبخند میزنه و درو براش باز میکنه؟!و باهاش مهربون رفتار میکنه؟ این تعجب اوره
هیونجین دست ات رو گرفت و برد سمت اتاق جفتشون و گفت :
هیونجین: تو پیش من میخوابی از دستورمم سرپیچی نکن
ات: ب باشه
هیونجین : افرین
پایان پارت ★
امیدوارک خوشتون اومده باشه ببخشید کم بود یا دیر گذاشتم بایی شبتون بخیر امیدوارم خواب های خوب خوب ببینید.!
خدانگهدار ✨🤓
- ۲۱۴
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط