پارت ۳
"چه نترس به عنوان یک آدم و چقدر وراج به عنوان همکار جدید ام"
درسته،پرونده ای که موری اوگای*اسرار بر تمیز تحویل دادنش داشت، به تنهایی برای چویا مانند یک مسئله بزرگ ریاضی بود پر از محاسبات سخت و پیچیده گاهی باید برای عبور از محاسبات سنگین کمکی گرفت؟
شاید ماشین حساب؟
لیام اوکانر می تونست همون ماشین حساب باشه
اما نه وقتی که چویا یاد گرفته بود زمانی که نیاز شد بی استفاده از کمک و ماشین حساب با روش خودش شاید تقلب کردن،جواب نهایی رو به دست بیاره.
...: " گارد نگیر من نه دشمن ام نه اون احمقایی که در طی روز باهاشون سر و کار داری همونقدرکه تو قادر به اختیارات هستی من هم هستم."
خیره به چشمای سرد و بی روح پسرک که زمانی درخشان ترین نور از ان گوی های نیلی رنگ ساطع میشد گفت.
+ " اختیار زمانی معنی پیدا می کنه که شخص اختیار خودشو داشته باشه به معنای دیگر حق انتخاب"
....: " تو چی؟ اختیار خودت رو داری؟
یا فقط پیروی از دستورات و ...؟"
+ " خیلی بامزه ای،اول اینکه تو نه شما دوم اینکه اگر اختیار نداشتم شک نکن قبل از عبورت از در مافیا هزار تیکه شده بودی."
....:" چه تراژدی هیجان انگیزی شما از قبل از اومدن من خبر داشتید در حالی سگ مافیایی بیش نیستی"
تقریبا آروم جوری زمزمه کرد که برای خودش هم به سختی قابل شنیدن بود
البته که این کاملا عمدی بود
اگر چویا می شنید آنموقع بود که تنها چیزی ازش باقی می ماند یک خاطره بود.
سکوت شکسته شد با صدای چویا مدل عجیبی داشت وزنش سنگین و محکم بود
ولی این محکم بودن حس خالی بودن درون رو منتقل نمی کرد زیادی واقعی بود.
+ "قانون خاصی وجود نداره."
احتملا بزرگترین دروغی بود که تا به حال گفته بود ولی قوانینی که به مرور تبدیل به روتین زندگی شوند زیادی عادی به نظر میان و خارج از چهار چوب قانون.
...:"بنظر ساده میاد برخلاف تعریف هایی که شنیده ام"
نا امیدی در چهره لیام ماننده کودکی که اسباب بازی مورد علاقه اشو گرفته باشن مشهود بود.
+: " تعریف؟ هه
شنیدم دانشجو ای پزشکی بودی فکر کنم تا الان چندتا موش و غورباقه احتملا لزج تشریح کرده باشی ؟
نه؟"
...: " درست تر بگم؛
موش،خرگوش،بره،روباه،آهو،ماهی و غورباقه به اصطلاح لزج رو تا الان تشریح کردم"
+ "نظرت چیه جسم یک انسان واقعی رو تشریح کنیم ؟
ابزار تشریح Aesculap* داخل زیر زمینه نگران کیفیتشون ام نباش مافیا توی این مورد خسیس نیست."
....: "چویا-سان چه سخاوتمندانه برخورد می کنید~
کنجکاو ام بدونم با عضو های جدید اینطور هستید ؟
یا شاید من باهاشون فرق دارم؟
هوومم!"
تک خنده ای کرد که ته رنگ خطر داشت.
+ " اوه لیام عزیز انگار هنوز ویندوزت آپلود نشده
سوژه تشریح من تویی"
....: " خب این ...غیر قابل پیش بینی بود"
+: "با قانون اول مافیا آشنا شو؛
اینجا همه گرگن یا شکار میشی یا شکار می کنی
تو فقط یه حق انتخاب داری اونم اینه شکار شی یا شکار کنی"
نیشخندی خود به خود زدم.
...:"و اگر بخوام این نظم رو بهم بزنم؟"
+ " قبل از اینکه توسط من کشته شی حذف میشی به روایتی دیگر جوون مرگ می شی."
....: "بحث کردن با شما اینطوریه که با هر کلمه من بحث جدیدی شروع میشه و این هیچ وقت پایانی نداره"
+: "شاید باید دهنتو ببندی"
جو متشنج بود با هر کلمه وزنی سنگینی به تک تک اجزای تشکیل دهنده دیوار های مافیا فشاری نامرئی وارد میکرد ولی در قبال لیام و چویا این موضوع صدق نمیکرد.گویی راجب مسائل روزمره صحبت می کنند.
....: "شاید باید خشم ات رو کنترل کنی"
+: "اینی که تا الان دیدی کنترل شده اش بود"
ابرو هاش بالا رفت و با ناباروری خندید چند قدم عقب رفت دقیق بگم؛
۴ قدم.
....: " انرژی و خشم بی پایان تو مثل یه آژیر خطره که بین آتیش سوزیه که هنوز سر نگرفته و هر لحظه ممکنه با یک جرقه به صدا در بیاد"
+: "می تونی توصیفات احمقانه اتو برای بعدا سوالات امو بدون پارازیت جواب بده-"
قبل تکمیل جمله اش و ادامه جمله وابسته به آن لیام حرفشو قطع کرد
....: "حرفای گفتنی گفته شدن"
+: "لابد به توهمات دور و برت گفتی؟
خوش ندارم کسی وسط حرفام بپره.
بار اول هشدار میدم بار دوم عمل می کنم"
منتظر جواب موندم حالا که دقت می کردم؛
مکث کوتاهی کرد و هر کلمه رو طوری بیان کرد که محکم به نظر بیاد ولی لرزش ریزی که موقع بیان اسم ام داشت رو هرکس نمی دید من می دیدم لرزشی که از ترس میاد .
این بدترین نبود
معمولی هم نبود
لذت بخش ترین قسمت ماجرا بود برای من
ترس ..ترس..لب هایم کش آمد ردیف دندون های سفید ام نمایان شد چشمان آبی رنگ ام که حالا انگار هاله مشکی رنگ از خود نشان میداد ریز شد دستامو پشت کمر ام قلاب کردم گویی گدگی درنده خو که تشنه به لخته های خون میان دستان دشمن اش بود در مقابل لیام ایستاده بود.
درسته،پرونده ای که موری اوگای*اسرار بر تمیز تحویل دادنش داشت، به تنهایی برای چویا مانند یک مسئله بزرگ ریاضی بود پر از محاسبات سخت و پیچیده گاهی باید برای عبور از محاسبات سنگین کمکی گرفت؟
شاید ماشین حساب؟
لیام اوکانر می تونست همون ماشین حساب باشه
اما نه وقتی که چویا یاد گرفته بود زمانی که نیاز شد بی استفاده از کمک و ماشین حساب با روش خودش شاید تقلب کردن،جواب نهایی رو به دست بیاره.
...: " گارد نگیر من نه دشمن ام نه اون احمقایی که در طی روز باهاشون سر و کار داری همونقدرکه تو قادر به اختیارات هستی من هم هستم."
خیره به چشمای سرد و بی روح پسرک که زمانی درخشان ترین نور از ان گوی های نیلی رنگ ساطع میشد گفت.
+ " اختیار زمانی معنی پیدا می کنه که شخص اختیار خودشو داشته باشه به معنای دیگر حق انتخاب"
....: " تو چی؟ اختیار خودت رو داری؟
یا فقط پیروی از دستورات و ...؟"
+ " خیلی بامزه ای،اول اینکه تو نه شما دوم اینکه اگر اختیار نداشتم شک نکن قبل از عبورت از در مافیا هزار تیکه شده بودی."
....:" چه تراژدی هیجان انگیزی شما از قبل از اومدن من خبر داشتید در حالی سگ مافیایی بیش نیستی"
تقریبا آروم جوری زمزمه کرد که برای خودش هم به سختی قابل شنیدن بود
البته که این کاملا عمدی بود
اگر چویا می شنید آنموقع بود که تنها چیزی ازش باقی می ماند یک خاطره بود.
سکوت شکسته شد با صدای چویا مدل عجیبی داشت وزنش سنگین و محکم بود
ولی این محکم بودن حس خالی بودن درون رو منتقل نمی کرد زیادی واقعی بود.
+ "قانون خاصی وجود نداره."
احتملا بزرگترین دروغی بود که تا به حال گفته بود ولی قوانینی که به مرور تبدیل به روتین زندگی شوند زیادی عادی به نظر میان و خارج از چهار چوب قانون.
...:"بنظر ساده میاد برخلاف تعریف هایی که شنیده ام"
نا امیدی در چهره لیام ماننده کودکی که اسباب بازی مورد علاقه اشو گرفته باشن مشهود بود.
+: " تعریف؟ هه
شنیدم دانشجو ای پزشکی بودی فکر کنم تا الان چندتا موش و غورباقه احتملا لزج تشریح کرده باشی ؟
نه؟"
...: " درست تر بگم؛
موش،خرگوش،بره،روباه،آهو،ماهی و غورباقه به اصطلاح لزج رو تا الان تشریح کردم"
+ "نظرت چیه جسم یک انسان واقعی رو تشریح کنیم ؟
ابزار تشریح Aesculap* داخل زیر زمینه نگران کیفیتشون ام نباش مافیا توی این مورد خسیس نیست."
....: "چویا-سان چه سخاوتمندانه برخورد می کنید~
کنجکاو ام بدونم با عضو های جدید اینطور هستید ؟
یا شاید من باهاشون فرق دارم؟
هوومم!"
تک خنده ای کرد که ته رنگ خطر داشت.
+ " اوه لیام عزیز انگار هنوز ویندوزت آپلود نشده
سوژه تشریح من تویی"
....: " خب این ...غیر قابل پیش بینی بود"
+: "با قانون اول مافیا آشنا شو؛
اینجا همه گرگن یا شکار میشی یا شکار می کنی
تو فقط یه حق انتخاب داری اونم اینه شکار شی یا شکار کنی"
نیشخندی خود به خود زدم.
...:"و اگر بخوام این نظم رو بهم بزنم؟"
+ " قبل از اینکه توسط من کشته شی حذف میشی به روایتی دیگر جوون مرگ می شی."
....: "بحث کردن با شما اینطوریه که با هر کلمه من بحث جدیدی شروع میشه و این هیچ وقت پایانی نداره"
+: "شاید باید دهنتو ببندی"
جو متشنج بود با هر کلمه وزنی سنگینی به تک تک اجزای تشکیل دهنده دیوار های مافیا فشاری نامرئی وارد میکرد ولی در قبال لیام و چویا این موضوع صدق نمیکرد.گویی راجب مسائل روزمره صحبت می کنند.
....: "شاید باید خشم ات رو کنترل کنی"
+: "اینی که تا الان دیدی کنترل شده اش بود"
ابرو هاش بالا رفت و با ناباروری خندید چند قدم عقب رفت دقیق بگم؛
۴ قدم.
....: " انرژی و خشم بی پایان تو مثل یه آژیر خطره که بین آتیش سوزیه که هنوز سر نگرفته و هر لحظه ممکنه با یک جرقه به صدا در بیاد"
+: "می تونی توصیفات احمقانه اتو برای بعدا سوالات امو بدون پارازیت جواب بده-"
قبل تکمیل جمله اش و ادامه جمله وابسته به آن لیام حرفشو قطع کرد
....: "حرفای گفتنی گفته شدن"
+: "لابد به توهمات دور و برت گفتی؟
خوش ندارم کسی وسط حرفام بپره.
بار اول هشدار میدم بار دوم عمل می کنم"
منتظر جواب موندم حالا که دقت می کردم؛
مکث کوتاهی کرد و هر کلمه رو طوری بیان کرد که محکم به نظر بیاد ولی لرزش ریزی که موقع بیان اسم ام داشت رو هرکس نمی دید من می دیدم لرزشی که از ترس میاد .
این بدترین نبود
معمولی هم نبود
لذت بخش ترین قسمت ماجرا بود برای من
ترس ..ترس..لب هایم کش آمد ردیف دندون های سفید ام نمایان شد چشمان آبی رنگ ام که حالا انگار هاله مشکی رنگ از خود نشان میداد ریز شد دستامو پشت کمر ام قلاب کردم گویی گدگی درنده خو که تشنه به لخته های خون میان دستان دشمن اش بود در مقابل لیام ایستاده بود.
- ۵.۲k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط