Enemys Embrsce [ part ۳۴ ]
فکر کنم یه نفر میدونه که تو دنبال رزالینی!
از جامون بلند شدیم و به سمت بیرون رفتیم.
لیام زیرچشمی همه جارو برسی میکرد.
کنار ماشین مشکی رنگی توقف کردیم.
لیام خیلی نامحسوس ، به دو مرد که کت و شلوار پوشیده بودن و کلاه های لبه دار و عینک دودی زده بودن اشاره کرد.
- به نظر میاد اون دو نفر دنبالتن. بهتره احتیاط کنیم.
سوار شو.
بدون هیچ مخالفتی سوار شدم. نمیشد ریسک کنم.
لیام پشت فرمون نشست و حرکت کرد.
تو راه چند بار آینه رو چک کرد.
به پشت سرمون نگاه کردم.
همون دو مرد سوار ماشین بودن و با فاصله ای تقریبا کم دنبالمون میکردن.
پنهان کردن یه همچین ماشین گرونی بین ماشین های دیگه غیر ممکنه.
به سمت لیام برگشتم.
+ میخوای چیکار کنی؟
- فقط کمربندتو ببند و محکم سرجات بشین.
سریع کمربندمو بستم و صندلی رو محکم گرفتم.
لیام پاش رو رو گاز گذاشت و با سرعت از بین ماشینها گذشت.
اون دو مرد هم سعی میکردن خودشون رو برسونن اما
لیام داخل یکی از کوچه ها پیچید واونقدر بین کوچه ها چرخید که گممون کردن.
لیام سرعت و کم کرد و بقل جدول پارک کرد.
تونستم کمی نفس راحت بکشم.
اما لیام ریلکس بود. انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش یه تعقیب و گریز رو پشت سر گذاشتیم.
با همون آرامش و سردی گفت:
- باید خیلی مواظب باشی. حتما آدرس خونت رو دارن و میان سراغت.
بعد چند ثانیه سکوت پرسید:
- جایی رو داری که بری؟
نه، هیچ جایی رو برای رفتن نداشتم. نه دوستی نه آشنایی و نه حتی ... خانوادهای.
نمیتونم برم پیش جیمز. نمیخوام تنها کسی که برام مونده رو تو خطر بندازم.
+ خب... یه فکری به حالش میکنم.
- پس جایی رو نداری.
چند لحضه مکث کرد.
- میتونی بیای عمارت من. اونجا جات امن تره.
خشکم زد.
یه جوری این جمله رو گفت که انگار سال هاست همو میشناسیم.
دستپاچه گفتم:
+ نه..نه. لازم نیست.
یه جایی رو پیدا میکنم. فوقش.. میرم هتل.
آخه چه فکری کرده؟ چرا باید برم خونهی کسی که تازه امروز پیشنهاد همکاریش رو قبول کردم.
- خیله خب. بگو کدوم هتل برسونمت.
کمی فکر کردم.
هیچ هتلی به ذهنم نمیرسید و صدالبته که پولم هم بهش نمیرسید.
ناگهان یکجا به ذهنم رسید.
"شرکت عکاسی"
+ اگه میشه منو ببر شرکتی که توش کار میکنم. اونجا یه کاری دارم بعد از اون میرم هتل.
بقیه مسیر بدون حرف اضافه ای گذشت.
رسیدیم.
از لیام تشکر کردم و پیاده شدم.
وارد شرکت شدم.
اخرای شیفتِ کاری بود ، برای همین شرکت خلوت بود.
رفتم سمت میز کارم.
کیفم رو روی صندلی گذاشتم و نگاهی به اطراف انداختم.
تقریباً همه رفته بودن.
صدای قدمهام توی سالن خلوت شرکت میپیچید.
به سمت کافه تریا رفتم و یه ساندویچ و نوشابه گرفتم بعد روی صندلیم نشستم.
گوشیم رو از کیفم بیرون آوردم.
نگاهم چند لحظه روی صفحه موند.
شماره لیام هنوز توی صفحهی تماسهای اخیر بود.
یاد حرفش افتادم.
«حتماً آدرس خونت رو دارن و میان سراغت.»
آروم نفس کشیدم.
شاید زیادی حساس شده بودم.
شاید هم...
صدای باز شدن در ورودی باعث شد سرم رو بالا بیارم.
خشکم زد.
از جامون بلند شدیم و به سمت بیرون رفتیم.
لیام زیرچشمی همه جارو برسی میکرد.
کنار ماشین مشکی رنگی توقف کردیم.
لیام خیلی نامحسوس ، به دو مرد که کت و شلوار پوشیده بودن و کلاه های لبه دار و عینک دودی زده بودن اشاره کرد.
- به نظر میاد اون دو نفر دنبالتن. بهتره احتیاط کنیم.
سوار شو.
بدون هیچ مخالفتی سوار شدم. نمیشد ریسک کنم.
لیام پشت فرمون نشست و حرکت کرد.
تو راه چند بار آینه رو چک کرد.
به پشت سرمون نگاه کردم.
همون دو مرد سوار ماشین بودن و با فاصله ای تقریبا کم دنبالمون میکردن.
پنهان کردن یه همچین ماشین گرونی بین ماشین های دیگه غیر ممکنه.
به سمت لیام برگشتم.
+ میخوای چیکار کنی؟
- فقط کمربندتو ببند و محکم سرجات بشین.
سریع کمربندمو بستم و صندلی رو محکم گرفتم.
لیام پاش رو رو گاز گذاشت و با سرعت از بین ماشینها گذشت.
اون دو مرد هم سعی میکردن خودشون رو برسونن اما
لیام داخل یکی از کوچه ها پیچید واونقدر بین کوچه ها چرخید که گممون کردن.
لیام سرعت و کم کرد و بقل جدول پارک کرد.
تونستم کمی نفس راحت بکشم.
اما لیام ریلکس بود. انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش یه تعقیب و گریز رو پشت سر گذاشتیم.
با همون آرامش و سردی گفت:
- باید خیلی مواظب باشی. حتما آدرس خونت رو دارن و میان سراغت.
بعد چند ثانیه سکوت پرسید:
- جایی رو داری که بری؟
نه، هیچ جایی رو برای رفتن نداشتم. نه دوستی نه آشنایی و نه حتی ... خانوادهای.
نمیتونم برم پیش جیمز. نمیخوام تنها کسی که برام مونده رو تو خطر بندازم.
+ خب... یه فکری به حالش میکنم.
- پس جایی رو نداری.
چند لحضه مکث کرد.
- میتونی بیای عمارت من. اونجا جات امن تره.
خشکم زد.
یه جوری این جمله رو گفت که انگار سال هاست همو میشناسیم.
دستپاچه گفتم:
+ نه..نه. لازم نیست.
یه جایی رو پیدا میکنم. فوقش.. میرم هتل.
آخه چه فکری کرده؟ چرا باید برم خونهی کسی که تازه امروز پیشنهاد همکاریش رو قبول کردم.
- خیله خب. بگو کدوم هتل برسونمت.
کمی فکر کردم.
هیچ هتلی به ذهنم نمیرسید و صدالبته که پولم هم بهش نمیرسید.
ناگهان یکجا به ذهنم رسید.
"شرکت عکاسی"
+ اگه میشه منو ببر شرکتی که توش کار میکنم. اونجا یه کاری دارم بعد از اون میرم هتل.
بقیه مسیر بدون حرف اضافه ای گذشت.
رسیدیم.
از لیام تشکر کردم و پیاده شدم.
وارد شرکت شدم.
اخرای شیفتِ کاری بود ، برای همین شرکت خلوت بود.
رفتم سمت میز کارم.
کیفم رو روی صندلی گذاشتم و نگاهی به اطراف انداختم.
تقریباً همه رفته بودن.
صدای قدمهام توی سالن خلوت شرکت میپیچید.
به سمت کافه تریا رفتم و یه ساندویچ و نوشابه گرفتم بعد روی صندلیم نشستم.
گوشیم رو از کیفم بیرون آوردم.
نگاهم چند لحظه روی صفحه موند.
شماره لیام هنوز توی صفحهی تماسهای اخیر بود.
یاد حرفش افتادم.
«حتماً آدرس خونت رو دارن و میان سراغت.»
آروم نفس کشیدم.
شاید زیادی حساس شده بودم.
شاید هم...
صدای باز شدن در ورودی باعث شد سرم رو بالا بیارم.
خشکم زد.
- ۸.۶k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط