part 9
ویو ا/ت
صبح بلند شدم که دیدم تو اتاق خودم نیستم ولی یکم که چرخیدم......دیدم یه سری قاب عکس کنار تخت که دیدم واااای عکس بچگی تهیونگه که فهمیدم کجام ...
از اتاق اومدم بیرون که دیدم عمو و زن عمو و تهیونگ سر میز صبحانه نشستن منو که دیدن همون جور که انتظار داشتم زن عمو به من لبخندی زد و تهیونگ گفت :
تهیونگ : بیا بشین ..
منم رفتم نشستم ولی همون جور که انتظار داشتم عموم از دیدنم کفری بود چون از بچگی از من خوشش نمیومد.. هعی چیکار کنم
ا/ت : سلام ببخشید مزاحمتون شدم ..
مادر تهیونگ : نه عزیزم چه عیبی داره خونه خودته..
پدر تهیونگ : البته ترجیحا دیگه مست نکن که مجبور شی با کسی دیگه بری خونش چون تو خانواده از اینجور آدما نداریم (با کنایه)
تهیونگ : پدر (به نشانه بسع)
پدر تهیونگ: صبحانه هم که از دهن افتاد من میرم سرکار دیرم شده و شما ا/ت خانم از دیدنت خوشحال شدم (با کنایه 😏)
ا/ت : منم دیگه چیزی نگفتم و با غذام بازی کردم
ویو تهیونگ
قشنگ معلوم بود که ا/ت بهش بر خوردم .. البته منم جاش بودم بهم بر میخورد .. ای پدر کی میخوای این اخلاق گوهتو درست کنی ؟؟
تهیونگ : ناراحت نباش همیشه همینطوریه که مامان تهیونگم با سر تایید کرد و از سر میز بلند شد
ا/ت : بعد از اینکه مادر تهیونگ از سر میز بلند شد به تهیونگ گفت..
تو یکی حرف نزن (😒 وا بده دیگه ا/ت جان دستم درد گرفت 😂)
ویو ا/ت
رفتم پیش زن عمو بهش گفتم زن عمو من دیگه باید برم هم گفت بمون ولی من خودم میدونستم تو خونه مزاحمم برا همین کاری باعث اصراراش نداشتم و رفتم
فلش بک به وقتی که ا/ت رسید به خونشون
ا/ت : سلام (خنده پر از استرس قبل از خطر پارگی 😂)
مامان ا/ت : سلام و زهرمار خوب شلغم نمیدونی من دیشب چقدر نگران تو شدم ... هرچی زنگ میزنم به مونا میگه که بعد از که مست کردیم ا/ت رو ندیدم (نگران)
ا/ت: حالا که چیزی نشده خونه عمو اینا بودم ... چقدرم خوشحال شدم که من اونجا بودم (با کنایه)
مادر ا/ت : حالا ولش کن باباتم الان بیدار میشه میخوایم صبحونه بخوریم
ا/ت مرسی من خوردم..... باید برم دنبال کار خیر سرم... البته اگه پیدا شه....
ادامه دارد...
بچهها واقعاً چی بگم شما حتی یه دونه کامنتم نمیذارین 🥺🥺
حالا بعضیا لایک میکنن ولی یه کامنتمون نشه واقعاً.. شرطا نرسیده بود ولی من دوست داشتم براتون گذاشتم ❤️🩹
صبح بلند شدم که دیدم تو اتاق خودم نیستم ولی یکم که چرخیدم......دیدم یه سری قاب عکس کنار تخت که دیدم واااای عکس بچگی تهیونگه که فهمیدم کجام ...
از اتاق اومدم بیرون که دیدم عمو و زن عمو و تهیونگ سر میز صبحانه نشستن منو که دیدن همون جور که انتظار داشتم زن عمو به من لبخندی زد و تهیونگ گفت :
تهیونگ : بیا بشین ..
منم رفتم نشستم ولی همون جور که انتظار داشتم عموم از دیدنم کفری بود چون از بچگی از من خوشش نمیومد.. هعی چیکار کنم
ا/ت : سلام ببخشید مزاحمتون شدم ..
مادر تهیونگ : نه عزیزم چه عیبی داره خونه خودته..
پدر تهیونگ : البته ترجیحا دیگه مست نکن که مجبور شی با کسی دیگه بری خونش چون تو خانواده از اینجور آدما نداریم (با کنایه)
تهیونگ : پدر (به نشانه بسع)
پدر تهیونگ: صبحانه هم که از دهن افتاد من میرم سرکار دیرم شده و شما ا/ت خانم از دیدنت خوشحال شدم (با کنایه 😏)
ا/ت : منم دیگه چیزی نگفتم و با غذام بازی کردم
ویو تهیونگ
قشنگ معلوم بود که ا/ت بهش بر خوردم .. البته منم جاش بودم بهم بر میخورد .. ای پدر کی میخوای این اخلاق گوهتو درست کنی ؟؟
تهیونگ : ناراحت نباش همیشه همینطوریه که مامان تهیونگم با سر تایید کرد و از سر میز بلند شد
ا/ت : بعد از اینکه مادر تهیونگ از سر میز بلند شد به تهیونگ گفت..
تو یکی حرف نزن (😒 وا بده دیگه ا/ت جان دستم درد گرفت 😂)
ویو ا/ت
رفتم پیش زن عمو بهش گفتم زن عمو من دیگه باید برم هم گفت بمون ولی من خودم میدونستم تو خونه مزاحمم برا همین کاری باعث اصراراش نداشتم و رفتم
فلش بک به وقتی که ا/ت رسید به خونشون
ا/ت : سلام (خنده پر از استرس قبل از خطر پارگی 😂)
مامان ا/ت : سلام و زهرمار خوب شلغم نمیدونی من دیشب چقدر نگران تو شدم ... هرچی زنگ میزنم به مونا میگه که بعد از که مست کردیم ا/ت رو ندیدم (نگران)
ا/ت: حالا که چیزی نشده خونه عمو اینا بودم ... چقدرم خوشحال شدم که من اونجا بودم (با کنایه)
مادر ا/ت : حالا ولش کن باباتم الان بیدار میشه میخوایم صبحونه بخوریم
ا/ت مرسی من خوردم..... باید برم دنبال کار خیر سرم... البته اگه پیدا شه....
ادامه دارد...
بچهها واقعاً چی بگم شما حتی یه دونه کامنتم نمیذارین 🥺🥺
حالا بعضیا لایک میکنن ولی یه کامنتمون نشه واقعاً.. شرطا نرسیده بود ولی من دوست داشتم براتون گذاشتم ❤️🩹
- ۱۵.۱k
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط