the same as usual- part 7

هیون:من رو به عنوان فراتر از دوست.. میپذیری؟
فلیکس:همیشه چیزی فراتر از یه دوست یا یه مشتری که همش یه چیز مشخص سفارش میده و هر روز روی میز همیشگیش میشینه بودی
هیون: اون مشتری همیشگی به خاطر ویتر مو بلوند اون کافه هر روز توی کافه پلاس بود... یکم استراحت کن که فردا کلی کار داریم. میخوام وسیله اماده کنیم بین درختا غذا بخوریم با مامانت
فلیکس:باشه قبوله.. براونی هم درست کنیما
هیون:اون دیگه تخصص شماست. صبح زود همه چی اماده است
دیدید دنیا یهو لج میکنه برخلاف خواسته هات پیش میره؟(الانم نویسنده لج میکنه بر خلاف خواسته هاشون پیش میره)
صبح زود فلیکس بیدار شد تا براونی درست کنه. با ذوق و شوق تمام مراحل رو انجام داد و اشپزخونه رو هم تمیز کرد. وسطای کیک پزیش هیونجین هم بیدار شد و اومد کمکش کنه. بعد همراه هم میز صبحونه رو چیدن و فلیکس رفت مامانش رو برای صبحونه صدا کنه.
وارد اتاق شد. مادرش در ارامش و سکوت خاصی خواب بود.
فلیکس:مامان پاشو بریم صبحونه بخوریم که کلی برنامه چیدیم برای امروز
ولی هیچ پاسخی از سمت مادرش نگرفت
فلیکس:مامان؟
جلوتر رفت و خواست مادرش رو برای بیدار شدن تکون بده که با لمس بدن مادرش، خشکش زد. سرد بود.. بی روح.. انگار جونی در جریان نبود
فلیکس:نه نه نه امکان نداره
سریع دستش رو به سمت گردن مادرش برد ولی دریغ از حس شدن ضربان توی شاهرگش. زانو هاش شل شدن و روی زمین فرود اومد. اشک هاش مسابقه گذاشته بودن و از هم پیشی میگرفتن. دست سرد مادرش رو گرفت. هیونجین که دید برگشتن فلیکس خیلی طول کشیده اومد که ببینه چی شده اما وقتی صحنه ی روبروش رو دید خشکش زد. فلیکس متوجه اومدن هیونجین شد و برگشت سمتش
فلیکس:هیون من حتی ازش خداحافظی هم نکردم...
هیونجین سمت فلیکس رفت و برای اروم کردنش بغلش کرد و موهاشو نوازش کرد
هیون:باید زنگ بزنیم امبولانس تا بیاد
هیونجین زنگ زد به امبولانس تا بیاد اونجا و جسد مادر فلیکس رو ببره تا براش بعدا مراسم بگیرن
فلیکس:چرا انقدر زود رفت؟ خودش قول داده بود کلی زمان داره تا رفتنش
هیون:اره ولی به این فکر کن که دیگه درد نمیکشه
فلیکس:منو تنها گذاشت
هیون:من مطمعنم همیشه کنارته و داره نگاهت میکنه
چند روزی گذشت با ابراز همدردی های دروغین. مگه میتونستن درک کنن فلیکس چی میکشه که باهاش ابراز همدردی میکردن؟ هیونجین حتی یک ثانیه هم از کنار فلیکس تکون نمیخورد. فلیکس اصرار داشت که توی خونه ی خودشون که یاداور خاطراتش با مادرشه بمونن ولی هیونجین تونست راضیش کنه برن خونه ی هیونجین.
فلیکس وسایلش رو جمع کرد و منتظر موند تا هیونجین بیاد دنبالش. با صدای بوق چمدونش رو برداشت و از خونه بیرون زد. هیونجین پیاده شد و چمدون فلیکس رو گذاشت توی صندوق عقب ماشین و در رو برای فلیکس باز کرد که بشینه
فلیکس:راستش دروغ نگم یکم ذوق دارم خونت رو ببینم
هیون:قراره برگات بریزه عزیزم

#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #هیونجین #فلیکس
دیدگاه ها (۵)

پارت ۲۲:

پارت 9رمان🎀 عشق مدرسه ای🎀ویو نویسنده:صبح شده بود و هیون زودت...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۲ زنگ تفریح خورد.فلیکس از کلاس بیرون ...

پارت 5 ★رمان ازدواج مخفی با هوانگ★میوفته روی ات و هیون! هیون...

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و...p30.$ : خیلی خب. خودت خ...

نمیدونم اسمش چیه:(

پارت 7رمان ✨عشق مدرسه ای✨ هیونجین: باشه گلم 🎀فیلم ترسناک رو...

پارت 47 رمان عشق مدرسه ای ویو دم در خونه ی ات و فلیکس : ات: ...

پارت 45 رمان عشق مدرسه ای ویو وقتی که میخواستند برن بیرون: ا...

پارت 4 ★رمان ازدواج مخفی با هوانگ ★بچه ها اسم رمان تغییر کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط