{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هزار یک شب .شب 17

هزار یک شب .شب 17
سه خاتون بغدادی .
خاتون برتر .

شهرزاد :ملک جوان بخت دیشب گفتم خاتون ی که ازهم زیباتر بود حکایت زندگیش را بازگو کرد ،وگفت آن دوسگ را که اوتازیانه زد خواهرانش بود .اووخواهرانش برای تجارت عازم سفر شدن وگرفتار طوفان شد ومسیرشان تغییر کرد وبه شهری که مردمانش از سنگ بود کشاند .وخاتون به تنها مرد که از سنگ نبود برخورد کرد وآن مرد شاهزاد ه بود واینکه سرورم ادامه حکایت ان شهر سنگی ،
خاتون :ای امیر بغداد عرض کردم که درآن شهربه جوان زیبا روی برخورد کرد ودل خود را به اوسپردم واز ماجرایی مردمان سنگی را پرسیدم ..
شاهزاده گفت:این دیاری آباد ومرکز تجارت دریا بود،ودیار پررونق بود،ولی گرفتارطلسم اهریمان شدن ومردمش رو به تجارت از راه حرام شدن،وبه کشتی تجاری دستبرد زد،واموال را غارت کرد وپسران جوان را دستگیر کرد وبه بردگی فروخته .وباقی را کشته ،سپس کشتی رابه همراه اجساد غرق کرد.
پدر م ومادرکه پادشاه وملکه این دیاربود گرفتار این طلسم شده بودن ،
مادرم که به رباخواری رواورده بود.
سلیمان پیامبرخدا،فرستاده برای دیارما شخصی فرستاد تا اهالی رابه راه راست هدایت کند،اما پدرم اوراکشته وسرش به نزد سلیمان فرستاد،وسلیمان نبی باردیگر شخصی رافرستاد وپدرم بازهم اوراکشت . خاتون زیبا من درآن زمان 12 ساله بود وخواستم جلو کار پدرم رابگیرم ولی پدرتازیانه بر صورتم من زد ،وجای ان هنوز بر چهره دارم .ومادر مرا از دخالت درکار بزرگان منع کرد.
سه سال گذشت ،وهرگناهی هر فسق توسط مردم دیارم.صورت میگرفت .
تا اینکه پیرمردی که ازچهره اصالت ومهربانی معلوم بود ،به کاخ پدرم امد که به من موسیقی تدریس کند،وپدرم که از کنجکاوی من به ستوه آمده بود ،مرابه پیرمردسپرد .وقتی من وپیرمرد تنهاشدیم ،پیرگفت ای جوان اهالی دیار تودرگناه فرو رفتن وفرستاده سلیمان را کشتن ،وتوای جوان تنها انسان پاک سرشت هستی .،من آخرین فرستاد ه سلیمان هستم آمده م تاشاید دست از گناه بردارن واگربازهم قبول نکردن دچار عذاب میشوند،به غیر از تو جوان پاک نهاد .چند ماهی گذشت ولی مردم بیشتر بیشتر به گناه فرو میرفتن .تا پیرمرد به نزد پدرم رفت واورانصحیت کرد پدرم خشمگین فریاد کشید ،سلیمان دست سر ما برنمیدارد.وجدل کردن با یکدیگر،وپدرم نصحیت گوش نمیداد .وپیر هم دست به دعابرد ودعا کرد همه رابه سنگ تبدیل کرد،وکتابی دعا به من داد،خواست هرروز بخوانم تا اینکه دختری به این شهر پاخواهد گذاشت وتوبااوازدواج میکنی ،
خاتون گفت ای شاهزاد پاک نهاد اکنون که پیشگویی آن پیر به حقیت پیوسته به همراه من به شهرمن میرویم،
ودرراه به خواهرانم برخوردکردیم .گفتم قصد ازدواج با شاهزاده رادارم.زیبا وظریفه خشمگین شدن وگفتن مگر ما قرار نگذاشتیم هرگز ازدواج نکنیم،من گفتم من قراری نداشتم این شمابودید بعد از ان دو ازدواج خفت بار سوگندخورید ،واکنون اگر راضی نیستید سهم شما رامیدهم وراه خود رااز یکدیگر جدامیکنیم ،ومن شاهزاده درکشتی ازدواج کردیم.شب سوم ازدواج مان خواهر من چند نفر را اجیر کرد وبه کابین ما حمله کرد،وماراتازیانه وحشناک زدن وسپس مارا از کشتی به درون آب انداختم ومن شنا کن خود رابه خشکی رساندم ولی همسرم راگم کردم،وخودرجزیره غیر مسکونی یافتم،ومدتی بی هدف وعصبانی ازدست خواهرنم بودم مدتی زیر درخت استراحت کردم که ماری بزرگ دیدم،که میخواست به گنجشکی کوچک حمله کند،ومن دلم به حال گنجشک سوخت سنگی که کنارم بود برسرمارکوبیدم ،ومارراکشتم .گنجشک پرکشیدورفت،ومنهم ازشدت خستگی ودرد به خواب رفتم،بعدازمدتی بیدار شدم دخترزیبا کنارمن نشسته بود وبالبخندنگاه م میکرد،وگفت برخیز ای خاتون مهربان من همان گنجشک هستم که تونجاتم دادی ،ومن پری هستم ،که دور دورتورا زیر نظر داشتم ،ورفتار خواهران سنگدلت رادیدم .وسپس مرا بلند کردوبه دورن خانه م برد .ودرآنجا دوسگ سیاه بودن،پری گفت :این دوخواهر شما هستن .انسان های که از پلیدی رو دست اهریمن نشستن .
واکنون ای خاتون شما باید هر شب به هر کدام سی ضربه تازیانه بزنی ولی خاتون هرگز دلت به رحم نیاید وهرگز از ماجرایی طلسم به کسی نگو واگر کسی پرسید باید آنان را بکشی وگرنه توسط همین دوسگ پاره پاره میشوی ومن هم هرشب انان را تازیانه میزنم ولی چه کنم آنان خواهران من هستند دلسوزی میکنم وبی هوش میشوم...
ای امیر این بودحکایت من است وحالا که بازگو کردم زندگی من روبه اتمام است.
وزیر گفت لازم نیست خاتون ترس به خود راه دهید، دراین قصر جادو کارساز نیست .اکنون به کنار ی بنشیند تا ببینم چه کار میشود برایتان کرد،....
امیر بغداد رو به خاتون دوم کرد وگفت حالا نوبت توست که حکایت زندگیت وماجرای آن جای تازیانه ها بازگو کنی.
خاتون دوم:آغاز کرد ای امیر من دختر تاجر زاده هستم وتنها فرزند او.شبی پدرم سکته کرد ومرد ومن ماندم ثروت او وشریک پدرم
دیدگاه ها (۳)

*هزار یک شب*شب16*شهرزاد :ملک جوان بختم .گفتیم درعمارت باشکوه...

پارت دو همسرم از من خواست حال که نمی تواند بر سر مزار برادرن...

هزار یک شب *سه خاتون بغدادی * شب دهمواما ای ملک من بعداز نش...

*شب پنجم **سنباد وشاهین *واما ای وزیر آوردند که امیری بود به...

ادامهوهرگاه از او نزد پدرم به خاطر دورویش شکایت میکردم .پدرم...

*شب هجدم *سه خاتون بغدادی*خاتون دوم*شهرازد:سرورم دیشب خدمت ش...

هزار ویک شب شب یازدهمسه خاتون بغدادیای امیر من دیشب گفتم که ...

ویس قاط زد این پارت 1 است وپارت 2 پست بعد واما ملک جوان بخت...

هزار یک شبشب دوازدهم خاتون رو به ژنده پوش دومی کرد .وگفت اکن...

*هزار یک شب*شب 22*نورالدین وشمس الدین*شهرزاد :ای ملک با اقتد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط