{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

*شب هجدم *سه خاتون بغدادی*خاتون دوم*

*شب هجدم *سه خاتون بغدادی*خاتون دوم*
شهرازد:سرورم دیشب خدمت شماعرض کردم ،یک پری خواهران خاتون برتر که درحق او دشمنی کردن وقصدجانش راداشتن ویک پری خواهرانش رابه سگ تبدیل کرده بود.
وخاتون دوم که تاجرزاده ثروتمند حلبی که پدرش وشوهرش رااز دست داده بود واینکه ادامه حکایت...
خاتون دوم:ای امیر بغداد.بعداز مرگ همسرم ملک واملاک رافروخته وبه بغداد امدم .وعمارت باشکوه خریدم.وقصدداشتم تجارت را ادامه دهم ،اما ابتدا باید اول بازار بغدادرابررسی کنم،چندروز بازار بغداد را وارسی کردم..چندروز ی بود که متوجه شده بودم ،پیرزنی مرا تعقییب میکند،تا اینکه تعصمیم گرفتم علت رابپرسم .
پیرزن.ابتدا انقدر از زیبایی ومتنانتم تعریف کرد گول چرب زبانیش راخوردم گفتم: بسیارخوب هدفت از تعقیب من چیست؟پیرزن :ای خاتون زیبا من خدمتکار بانوی هستم .بانوی من میخواهد مهمانی رابرگزار کند ،ومیخواهد بانوان اشراف بغداد را دعوت کند،ومن شما که دیدم نجابت واشرافیت واصالت ان رافهمیدم وبه بانو خود گفتم ،بانوخواست که شما را هم دعوت کنم ..
من که فریب چرب.زبانی ش خوردم ودعوتش رابپذیرفتم وقراربراین شد که شب با کجاوه مخصوص به دنبال من بیایند...من با کجاوه به مهمانی رفتم عمارت چند برابراز عمارت من زیباتر وگران تر .مهمانی باشکوه ورامشگران درحال نواختن .من کنار بانو خانه نشستم بانو پذیرای گرمی ورفتار مهربان بامن داشت .من هم که دربغدادتنها بودم مهر ش راپذیرفتم..شب مهمانی پایان یافت.
فردا پیرزن خدمتکار به خانه من امد گفت بانوش قصد دارد به دیدن من بیاید ..من باخوشحالی استقبال کردم .بانو که به خانه ای من آمد بعد ازپذیرایی ونهار گفت :ای خاتون زیبا درحقیقت برادر من شما رادر بازار بغداددیده ودلداده شماشده ومن هم آن پیرزن برای که رفتار وکردار شمارا زیر نظر بگیرید ودرمهمانی متوجه شدم ،شما بانوبااصالت هستید.خاتون فردا به خانه من آمده تا سبب اشنایی شما رابابرادرم فراهم سازم ..
من فردا به عمارت ان خاتون رفتم .بعد ازمدتی جوانی رشید وبلندبالاووارد تالارشد .وخاتون گفت:بیاوای برادر اینهم نو گل خندانت را ببین ..
برادرش برایم شعری خواند وگفت ای پری ایا مرا شایسته همسری خودمیدانید .من سکوت کردم ،ودوباردیگرهم پرسید وچون سکوت مرادید برموافقت دید،خاتون گفت :ای عروس دلاراما بسیارماراوخرسند کردی .ولی ای خاتون ما ازخاندان بزرگ بغدادهستیم .مادربزرگ تازه فوت کرده است ومانمیتوایم مراسم باشکوه برای عرورس درحال حاضر بگیریم .شمارابایکدیگرمحرم کرد.وسپس دربهارجشن برگزارخواهیم کرد.
فردا ان روز من وبرادر آن خاتون عقد کردیم .وخاتون گفت پدرم درعزداری مادربزرگم است ،وازازدواج خبرندارد بعداز20روز به پدرم خواهیم گفت .پس برادرم با شما دراین عمارت زندگی میکند..تا اون زمان شما درتدراک جهاز باشید..فردابه همراه پیرزن برای خرید جهاز به بازار بغداد رفتیم .وقصدداشتم جواهرات بخرم وقتی وارد حجره شدم.از نگاه هرزه جواهر خوش نیامد،وبعداز انتخاب جواهر فروش با ان نگاه هرزش بمن گفت میخواهد به خواستگاری من بیاید،به ترش رویی گفتم من ازدواج کردم .جواهرفروش فریاد کشید دروغگو ازوقتی به بغداد آمده ای من تورازیر نظردارم توتنهازندگی میکنی،.بعد مثل دیوانه به من حمله کرد وصورتم به چیزی گیر کرد ولب پاره شد.جواهر فروش ترسید ومرارها کرد.بعدازبیرون امدن پیرزن گفت ،بانو ازاین ماجراچیزی به همسرت نگو همسر از خاندان بزرگی است که مادرعروسی به توخواهیم گفت از کدوم خاندان هستن.واین ماجرا آبرویی همسرت خواهد رفت.گفتم زخم لبم راچه بگویم پیرزن گفت: بگو ازکوچه عبور میکردی شتری بابارهیزم نیز عبور


درحال عبور بودکه صورتم من به هیزم خورد واینگونه زخمی شده ،منهم بدون فکر قبول کردم .وقتی همسرم علت پرسید،من هم حرف پیرزن راگفتم وهمسرم برسرمن فریاد کشید وگفت دروغگو هیچ کدام کوچه های بغدادتنگ نیستن ،راستشورابگو
من به جای گفتن حقیقت دوباره دروغ گفتم.که سوار براستربودم که از استر بر زمین افتادم وصورتم به سنگ خورد.
همسرفریاد کشیدوگفت: درو غگو خاین راستش رابگوکدوم قبرستانی بودی؟وسپس باتازیانه تیغ دار به جان من افتاد .سروم ان جای زخم مال تازیانه ها همسرم است.
من التماس میکردم وطلب ببخشش میکردم،که پیرزن به امد خودش را سپر من کرد وسپس ماجرا آن مرد جواهر فروش را گفت .همسرم در دم پیرزن را کشت.
وبه من گفت :من زن احمق دروغگو نمیخواهم توراطلاق خواهم داد.
وهمینکار هم کرد.مدتی گذشت من سرگردان دلمرده بودم که با خاتون برتر آشنا شدم .وتعصمیم گرفتیم باهم زندگی کنیم ..امیر این است حکایت من .
امیر بغداد گفت .ای خاتون میدانی همسر تو چه کسی بود؟پسر من .اوبعدازآن ماجرا مرد جواهرفروش راکشت.وچون بازاریان از ماجراخبر نداشتن عصبانی شدن من ناچرا اوراتوبیخ کردم .
سپس امیر بغدادپسرش راصدازد .امیرز
دیدگاه ها (۱۲)

اعتیاد آورهااعتباد یعنی مصرف مکرر و زیاد یک ماده که محرومیت ...

همہ خفتند و مڹِ دلشده را خواب نبردهمه شب دیده ےِ من بر فلڪ ا...

حیصل ما به لهجه ما برکه شما.چشمه شما

مهربانی یعنیبا وجود این همه مشغله بیام واس شما پست بزارماز و...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۰‌در شب قبل از مهما...

✦ اولین گناه ✦فصل دوم: مردی که در سایه ایستاده بوداز وقتی به...

✦ اولین گناه ✦فصل سوم: شکارچی در قفس طلایی---پشت درِ نیمه‌با...

آخرین دعا 2

🖤 پارت ۲ | «پناه»لانا هنوز جلوی عمارت ایستاده بود.نگاهش به د...

ستارالعیوب!ستارالعیوب!عباسقلی خان فرد ثروتمند و در عین حال خ...

✦ اولین گناه ✦فصل نوزدهم: صبحی که برنگشت---لب‌هایش.روی لب‌ها...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط