3 تفنگدار )
3 تفنگدار )
پارت ۱۴۳
اون سوک : بسه دیگه دیوونم کردی مجبور شدم میفهمی مجبور .. برای منم سخت بود ولی باید طلاق بگیریم
تهیونگ با چشم های قرمزش زل زد در آن چشم های براق اشکی
تهیونگ: این تو بودی که بهم فرصت دادی یادت میاد اون شب ..فقد بخاطر اینکه گوشیم خاموش بود اون فرصت رو ازم گرفتی آره ... این منصفانه نیست اون سوک خانم ..حتی فکر کردن احمقانست
اون سوک کمی با بغض و صدا بلند گفت
اون سوک : چون... !
تند لبش را گزید تا چیز دیگری نگه تهیونگ نگاهش به پایین دوخته شد
عمیق و ناراحت گفت ... تهیونگ: کیو دوست داری کیه تو زندگیت
اون سوک ناباورانه نگاهش کرد چی داشت میگفت.. راجبه چی حرف میزد
تهیونگ: بهم بگو
اون سوک اشک ریخت و تند به سمت همان منظره جلویش خیره شد .. اشک ریخت و تند پاکش کرد هق هق های ترو گلو و جوابش را نمیتوانست بگیرد ولی میفهمید تهیونگ تو حالتی عادی نبود که از این حرف بزند مستی خوب روس کار کرده بود ... مچ دست زریف و کوچیکش توسط تهیونگ گرفته شد سپس ناخواسته سمت خودش کشاند و آروم دست هایش را دور کمرش حلقه نمود تند سرش را در میان سینه و شکم اون سوک گذاشت و سفت خودش را بهش چسپاند
در آن هوا سرد عرق کرده ولی حالا با پالتو نازک و همچنین زریف دختره تهیونگ پنهان شده بود پلک رو هم گذاشت و زیر لبی زمزمه کنان چیزی گفت اون سوک اصلا متوجه اش نشد
چونش بدجور لرزید ولی چیزی نگفت تا بلکه این آغوش آخری هم را به تهیونگ هدیه بده
افکار ناجور فکر های منفی کار های آخری رفتار های امروز همه آن ها در سرش میچرخید روی صندلی بلندش نشسته بود و مشغول شانه زدن موهای مشکی اش شد
جونگکوک حالا با بدن تمیز و حوله دور گردنش با بالا تنه برهنه ایستاده بود و بدون خشک کردن موهایش چشم به هاری دوخته .... دست به سینه نفس عمیقی کشید و گنگ گفت
جونگکوک : قرار شد فردا صبح برای کاری بریم لسانجلس
سکوت اتاق بت صدا مردانه جونگکوک شکسته سد و ها ی نرم سمت جونگکوک چرخید ... جونگکوک لبه تخت نشست و به پست اش تکیه داد
هاری : کی میایین ؟
جونگکوک: شب نشده اینجایم
هاری : پس جشن چی شد ؟
جونگکوک: وو بین حلش میکنه ... لبخندی زد سپس دستش را سمت هاری دراز نمود .. هاری نرم لبخند زد سپس شانه را روی میز گذاشت و آروم بلند شد کنارش نشست و پیشانیش را به گردن خیس جونگکوک چسپاند
پارت ۱۴۳
اون سوک : بسه دیگه دیوونم کردی مجبور شدم میفهمی مجبور .. برای منم سخت بود ولی باید طلاق بگیریم
تهیونگ با چشم های قرمزش زل زد در آن چشم های براق اشکی
تهیونگ: این تو بودی که بهم فرصت دادی یادت میاد اون شب ..فقد بخاطر اینکه گوشیم خاموش بود اون فرصت رو ازم گرفتی آره ... این منصفانه نیست اون سوک خانم ..حتی فکر کردن احمقانست
اون سوک کمی با بغض و صدا بلند گفت
اون سوک : چون... !
تند لبش را گزید تا چیز دیگری نگه تهیونگ نگاهش به پایین دوخته شد
عمیق و ناراحت گفت ... تهیونگ: کیو دوست داری کیه تو زندگیت
اون سوک ناباورانه نگاهش کرد چی داشت میگفت.. راجبه چی حرف میزد
تهیونگ: بهم بگو
اون سوک اشک ریخت و تند به سمت همان منظره جلویش خیره شد .. اشک ریخت و تند پاکش کرد هق هق های ترو گلو و جوابش را نمیتوانست بگیرد ولی میفهمید تهیونگ تو حالتی عادی نبود که از این حرف بزند مستی خوب روس کار کرده بود ... مچ دست زریف و کوچیکش توسط تهیونگ گرفته شد سپس ناخواسته سمت خودش کشاند و آروم دست هایش را دور کمرش حلقه نمود تند سرش را در میان سینه و شکم اون سوک گذاشت و سفت خودش را بهش چسپاند
در آن هوا سرد عرق کرده ولی حالا با پالتو نازک و همچنین زریف دختره تهیونگ پنهان شده بود پلک رو هم گذاشت و زیر لبی زمزمه کنان چیزی گفت اون سوک اصلا متوجه اش نشد
چونش بدجور لرزید ولی چیزی نگفت تا بلکه این آغوش آخری هم را به تهیونگ هدیه بده
افکار ناجور فکر های منفی کار های آخری رفتار های امروز همه آن ها در سرش میچرخید روی صندلی بلندش نشسته بود و مشغول شانه زدن موهای مشکی اش شد
جونگکوک حالا با بدن تمیز و حوله دور گردنش با بالا تنه برهنه ایستاده بود و بدون خشک کردن موهایش چشم به هاری دوخته .... دست به سینه نفس عمیقی کشید و گنگ گفت
جونگکوک : قرار شد فردا صبح برای کاری بریم لسانجلس
سکوت اتاق بت صدا مردانه جونگکوک شکسته سد و ها ی نرم سمت جونگکوک چرخید ... جونگکوک لبه تخت نشست و به پست اش تکیه داد
هاری : کی میایین ؟
جونگکوک: شب نشده اینجایم
هاری : پس جشن چی شد ؟
جونگکوک: وو بین حلش میکنه ... لبخندی زد سپس دستش را سمت هاری دراز نمود .. هاری نرم لبخند زد سپس شانه را روی میز گذاشت و آروم بلند شد کنارش نشست و پیشانیش را به گردن خیس جونگکوک چسپاند
- ۱۷.۸k
- ۰۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط