سایه ای میان ما

به رفتنش نگاه میکنه قلبش هنوز تند میزد لبشو گاز میگیره گونه هاش هنوز سرخ بود
درحالیکه داشت پشت صندق کار میکرد متوجه زمزمه مدیر کل با یکی از تعمین کنندگان فروشگاه میشه با نزدیک شدن مشتری خرید هاش رو داخل کیسه مشمایی میزاره
-لطفا کارت بکشید... روز خوبی داشته باشید.
نگاهش دوباره سمت مدیر و مرد روبه رویش میده هنوز هم داشتن صحبت میکردن اما دقیق نمیتونست متوجه بشه که درباره چی صحبت میکنن با بی خیالی شانه ای بالا میندازه و به کارش ادامه میده.
اخر شب وقتی اماده رفتن میشد مدیر سمتش میاد
+خانم کیم
_بله؟
+یه موضوعی هست... مثل اینکه از حساب صندق ها مقدار قابل توجهی کمه بچه ها احتمال دادن از صندق شما هست چک کردن و تایید شده.
با نگرانی به مرد نگاه میکنه
-من همه اغلام رو چک کردم وقتی بارکد میزدم چجوری ممکنه از صندق من باشه؟
+حق با شما هست ولی دوربین ها چک شده یکی از مشتری ها اغلامی رو داده ولی وقتی شما حواستون نبود بقیه اغلام به شما ندادن و بردن.
-دزدیده؟ الان من چیکار کنم؟ چقدر جنس بوده؟
+رئیس شمارو مقصر میدونه... 46وون، باید پرداخت کنید
رنگ از رخسار دختر میره شوکی بدنشو میلرزونه
-46ونن؟؟ اخه من چجوری این پول بدم خودتون میدونید که پول قسط وام دارم.
+متاسفم، کاری از دستم برنمیاد.
عرق سرد رو بدنم میشینه به زمین نگاه میکنم هنوز تو شوک بودم خودم جمع جور میکنم با برداشتن وسایلم از فروشگاه بیرون میرم ناراحتی مثل خوره داشت درونم میخورد حس فشار زیادی از ناراحتی حس میکردم اشک رو گونم میریزه"چجوری پرداختش کنم  اخه"اشک رو گونم پاک میکنم و بینیم بالا میکشم وقتی رسیدم به خانه در باز میکنم
دو ماه بعد
وضعیتم بشدت بد بود دوماه پول قسط وام نداده بودم و با رئیسم بحثم شده بود تونستم کمتر از نصف اون پول بدم اگه پول قسط نمیدادم نمیدونستم چه اتفاقی برام میوفته امروزم با دعوا شدید به خانه رفتم
لباسم عوض میکنم قهوه میریزم تی وی روشن میکننم سعی میکنم خودمو سرگرم کنم چند ساعت بعد با روشن شدن نور گوشیم بهش نگاه میکنم نوتیفش باز میکنم
مدیر فروشگاه "با عرض پوزش لازم نیست از فردا بیایید سرکار"
با دیدن پیام چشمام گرد شد بدنم یخ میزنه اخراج شده بودم بشدت اخم میکنم
"حرو. مزاده" گوشی رو مبل پرت میکنم با فکر پول وام یادم میوفته
-واییی پول وام چیکار کنم.
سریع گوشیم برمیدارم خاموش میکنم از استرس و نگرانی مدام پاهام تکون میدم
part 8
دیدگاه ها (۲)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۷در کاملاً باز شد.همه منتظر بودند هما...

چند پارتی (درخواستی)

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

برده عمارت جئون

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

★دوست بچگی...p²توی حیاط بیمارستان قدم می‌زدیم...پرسید:"شغلت ...

𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷⁴توی راه برگشت به خونه، جیمین با اخم و سکوت، پش...

معامله نهاییپارت ۷۱« رین عزیزم ، خوبی ؟ ببخشید بدموقع بهت پی...

🐯💕~ تهیونگ با دوستش رفته بودن غذاخوری و بانویی که اونجا کار ...

چند پارتی (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط