{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Love&Hate

Love&Hate
P.10
"ویو رامیلا"
جونگکوک پیام داد برم پایین سریع کفشامو پوشیدم و رفتم که جونگکوک تکیه داده بود به در ماشین و با گوشیش ور میرفت(رامیلا- جونگکوک_)

-سلام ببخشید اگه دیر شد

_سلام یه دیقه دیر شد ولی باز اوکیه

در ماشین رو باز کرد که سوار شم از حق نگذریم هم خوشگله هم جنتلمن اههه اصا به منچه...
خب قراره زنش بشممم...
ولی خب اجباریه ولش کن.

"ویو جونگکوک بیست دقیقه بعد"
رامیلا خیلی ساکت نشسته بود بیرون رو نگا میکرد خیلی مظلومه و گناه داره.‌..
خیلی ساکت و کیوته اه به منچه من...
خب میخوام باهاش ازدواج کنم رفیق خواهرمه خواهر رفیقمه پس همچینم به من بی ربط نیست پس پرسیدم

_همیشه انقدر ساکت بودی نمیدونستم؟

-ساکتم ولی نه همیشه

_یعنی چی؟(یعنی چی داره اخههه)

-با کسایی که باهام صمیمی باشن پرحرفم فقط

_اوهوم فهمیدم(خب الان پرسیدی چی شددد)

_رسیدیم

"ویو رامیلا"
وقتی رسیدیم پیاده شد درو واسم باز کرد خدایی جنتلمنه ها همینطوری داشتیم نگاه میکردیم تا هانا و جیمین رو پیدا کنیم که دیدم دو نفر دارن دست تو دست هم راه میرن نگا کردم دیدم بلههه داداشم با دوست صمیمیمم اصا عالیههه خب اگر من پدر شما رو که به من نگفتین در نیارم رامیلا نیستم که

-جونگکوک اونا هانا و جیمین نیستن؟

_کدوما...؟
خون داداشتت حلاله دیگه؟

-اره بابا

"ویو هانا"
داشتیم با جیمین راه میرفتیم که یهو یکی بلند اسممو صدا زد از تن عصبیه صداش فهمیدم جونگکوکه داشتم اشهدمو میخوندم که.....

_بهونه نیار سریع توضیح بدین
همون موقع جیمین گفت:
_اینجا شلوغ بود دستشو گرفتم گم نشه نیاز نیست دوساعت غر بزنی
"ویو رامیلا"

خبخببب بلاخرههه گذاشتم ولی تقریبا طولانی گذاشتم بخاطر اینکه دیر گذاشتم ببخشید اگر بد شدد

شرطا رو کم میذارم(;¬_¬‌‌‌‌)

لایک:۱۵
بازنشر:۳
کامنت خیلییی بدین نمیذارید ولی:۱۰
دیدگاه ها (۱۳)

Love&HateP.9"دوباره ویو جونگکوک"دیدم پنج تا میسکال از یونا د...

Love&HateP.8"بازم ویو رامیلا" مامانم داشت در مورد مراسم حرف ...

Love&HateP.3"ویو رامیلا"وای ده دیقست هانا نیومده یعنی اخراجش...

Love&HateP.6_هانا جیمین جونگکوک(همه نگاش کردن)میاین جرعت حقی...

Love&HateP.4"ویو هانا"وقتی که رفتم دفتر مدیر یه دسته گل رو م...

Love&HateP.1"ویو رامیلا"واییی ساعت سه صبح شد کههه فردا نمیخو...

پارت پنج لی: راستش یونگی قبلاً عاشق یه دختر به اسم سانا بوده...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۸ | اتاق مخفی— کجا؟هانا هنوز به ک...

پارت هفتویو هانابا چیزی که دیدم خشکم زد یونگی سانا رو بغل کر...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۵ | اولین اعتمادچراغ‌ها هنوز خام...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۶ | دو چهرههمه خشک‌شون زده بود.ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط