#رقصِ_آخرین_ماه

#رقصِ_آخرین_ماه
#Dance_of_the_Last_Moon

..‿︵‿︵‧˚₊୨🌑୧‧₊˚︵‿︵‿.. ꒱

سکوتِ میانِ آن‌ها، سنگین‌تر از هر جادویِ سیاه و ممنوعه‌ای بود. فلیکس، با آن آرامشِ ترسناکش، پرسید:

[می‌توانی به من نشان دهی، جایی که تو خودت را گم کردی؟]

هیونجین، که انگار از ساخته شدنِ خاطرات هراس داشت، نگاهش را دزدید:

[من هیچ‌جا را گم نکرده‌ام. من فقط... در جایی گیر کرده‌ام که هیچ راهِ بازگشتی ندارد.]

فلیکس، با چشمانی که انگار تمامِ ستاره‌هایِ خاموشِ کهکشان را در خود داشت، پاسخ داد:

[من نمی‌خواهم راهِ بازگشت را پیدا کنم. من می‌خواهم همان‌جایی باشم که تو، خودت را گم کرده‌ای.]


. ྀི︶˚̣̣̣ ྀི◟ ͜ ◞˚̣̣̣ ྀི︶𓏴︶˚̣̣̣ ྀི◟ ͜ ◞˚̣̣̣ ྀི︶

کاپل ها:هیونلیکس
ژانر:فانتزی.عاشقانه.دارم
دیدگاه ها (۰)

حالا که اسب‌های سینه‌ام سرکشی نمی‌کنند، اکنون که طوری آرام گ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_38فصل شانزدهم |...

خاطراتِ معلق در نور

درخواستی برای رمان جدید

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۳ از روزی که فلیکس به هیونجین جواب دا...

‏بنده در حال حاضر تمام "نا" ها هستم.‏ناراحت، ناکافی، نادرست،...

•~رمان پشت شیشه‌های مات~•Part ۲💜:فرکانسِ امنبوی قورمه‌سبزیِ ...

بسم الله الرحمن الرحیم توافق با هستی :از منظر الهی، هر انسان...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

ساعت از دو گذشته بود؛ ساعت ۲:۳۰ شب، زمانی که سکوتِ خانه دیگر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط