{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ساعت از دو گذشته بود؛ ساعت ۲:۳۰ شب، زمانی که سکوتِ خانه د

ساعت از دو گذشته بود؛ ساعت ۲:۳۰ شب، زمانی که سکوتِ خانه دیگر از سکوتِ معمولی فراتر رفته بود؛ سکوتی که انگار سنگینیِ اتمسفر را روی شانه‌ها می‌گذاشت. در طبقه پایین، پارسا و سجاد در میانِ خواب و بیداریِ پر از اضطراب بودند، اما در اتاقِ نازنین، یک دنیای دیگر در جریان بود.

در اتاق، نورِ ملایمِ آباژور، سایه‌های بلندی روی دیوار انداخته بود. سینا در گوشه‌ای از تخت، مچاله شده بود؛ نفس‌هایش نامنظم بود و چشمانش از شدت ترس و خستگی، گود رفته بود. نازنین، در حالی که سعی می‌کرد حتی در ضربان قلب خودش هم آشوبی پیدا نکند، روبروی او نشسته بود.

ناگهان، صدای ضرباتِ آرامی به در آمد. ضرباتی که با تردید همراه بود، انگار کسی می‌ترسید که حتی با صدا کردن، این ظاهرسازیِ ظریفِ آرامش را بشکند.

نازنین، بدون اینکه سرش را بلند کند، با صدایی که سعی می‌کرد کاملاً خونسرد و عادی باشد، گفت:
— «بله...»

در باز شد. آنیسا در چهارچوب در ایستاده بود. صورتش زیر نورِ راهرو، رنگ‌پریده و خسته به نظر می‌رسید. چشمانش بی‌قرار بود، مثل کسی که در تاریکیِ خانه، چیزی را حس کرده که نمی‌تواند نام ببرد. او بدون کلامی وارد شد و به سمت نازنین رفت.

نازنین با اشاره‌ای کوتاه به صندلی کنار تخت، گفت:
— «بیا، بشین.»

آنیسا نشست. فضای میان آن‌ها سنگین بود. نازنین، در حالی که سعی می‌کرد نگاهش را از سینا که در تاریکیِ گوشه‌ی تخت بود بردارد، رو به آنیسا کرد و با لحنی که انگار فقط می‌خواست یک دوست معمولی باشد، گفت:
— «جانم آنیسا؟»

آنیسا لحظه‌ای مکث کرد. انگار می‌خواست دهان باز کند، اما کلمات در گلویش گیر کرده بودند. او به سینا نگاه کرد، بعد دوباره به نازنین. او نمی‌خواست مستقیماً سوال کند، چون می‌ترسید پاسخ، تمامِ امنیتِ شکننده‌ی آن‌ها را از بین ببرد.

آنیسا با صدایی که لرزشِ خفیفی داشت، پرسید:
— «نازنین... چی میشه؟»

نازنین، برای اینکه از آن فشارِ پرسشگری فرار کند، خودش را به آن مسیرِ فرار داد. او نگاهش را به آسمانِ اتاق دوخت، انگار که داشت به سقفی نگاه می‌کرد که در آن، تمامِ نقشه‌های پنهانی‌اش نقش بسته بود. او با لحنی که در آن نوعی بی‌تفاوتیِ مصنوعی وجود داشت، گفت:
— «چی... چی میشه؟»

آنیسا، که دیگر نمی‌توانست خودش را کنترل کند، مستقیم و با نگاهی که پر از پرسش‌های بی‌پاسخ بود، گفت:
— «خودت می‌دونی... سینا رو می‌گم.»

نازنین، همان‌طور که در دلش طوفانی از اضطراب می‌چرخید، اما چهره‌اش مثل سنگ سرد بود، پاسخ داد:
— «هیچی.»

آنیسا پوزخندی تلخ زد، پوزخندی که از سرِ ناامیدی بود. او می‌دانست که «هیچی» در این خانه، یعنی «همه چیز». او با لحنی که انگار داشت با خودش یا با حقیقتِ تلخِ داستان می‌جنگید، گفت:
— «جدی... می‌گن...» (اشاره به شایعات یا همان حسِ ناخوشایندی که در کلِ گروه پخش شده بود).

نازنین، بدون اینکه حتی پلک بزند، با قاطعیت و با نگاهی که می‌خواست تمامِ تردیدهای آنیسا را خفه کند، گفت:
— «منم جدی می‌گم.»

آنیسا عقب نشست. او به دنبال یک تاییدِ واقعی بود، یک راهِ خروج از این مهِ مبهم. با لحنی که حالا بیشتر شبیه به یک التماس برای آرامش بود، گفت:
— «واقعاً... واقعاً چیزی نمی‌شه؟»

نازنین، در این لحظه، تمامِ قدرتِ خودش را به کار گرفت. او به آنیسا خیره شد. نگاهش دیگر آن نگاهِ همیشگیِ یک دوستِ شوخ‌طبع نبود؛ نگاهش نگاهِ یک محافظِ بی‌رحم بود که تصمیم گرفته بود تمامِ کثیفی‌ها را به دوش بکشد. او با صدایی که به شدت آرام اما به شدت قدرتمند بود، گفت:
— «نه، نمی‌شه. قول می‌دم.»

آنیسا، تحت تأثیر این قاطعیتِ ناگهانی، کمی از حالتِ تدافعی خارج شد. شانه‌هایش پایین افتاد. انگار بخشی از بارِ سنگینِ تردیدش، با این «قول»، کمی سبک‌تر شد. او با صدایی که در آن نوعی تسلیمِ ناخواسته بود، گفت:
— «اممم...»

آنیسا بلند شد تا از اتاق خارج شود. قبل از اینکه در را ببندد، نازنین، با همان نگاهی که می‌دانست می‌تواند او را تسکین دهد، چشمکی به او زد؛ یک چشمکِ قدیمی، از همان دورانِ روزهای خوب، از همان زمانی که تنها دغدغه‌ی آن‌ها، امتحان‌های دانشگاه یا انتخابِ فیلم برای تماشای مشترک بود. یک چشمکِ دروغین، اما بسیار کارآمد، برای اینکه به آنیسا بفهماند: «همه چیز تحت کنترل است، حتی اگر تمامِ دنیا در حال فروپاشی باشد.»
دیدگاه ها (۴)

اون شب همه خونه نازنین و آنیسا موندن و خونه نرفتن چون اگه خا...

همه برای چند دقیقه‌ای، در همان وضعیتِ منجمد و بی‌حرکت، سر جا...

## فصل سوم: سکوتِ پیش از انفجارمسیر رسیدن به خانه، مثل یک کا...

پارسا، با شنیدنِ کلامِ آنیسا، لب‌هایش را به شدت روی هم فشرد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط