{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان هستی بان تاریکی

رمان هستی بان تاریکی
پارت هجده
پاهام جون نداشت به خاطر کتک هایی که خورده بودم توان راه رفتن نداشتم
حتما الان برم مامان بابام کلی سوال جوابم میکنن که کجا بودی و چه بلایی سرت اومده.....
مجبورم به دروغ بگم دزدیدنم و فرار کردم
اروم اروم قدم برمیدارم کاش... کاش بیشتر بغلم میکرد تا در خونه ولی اون دیگه رفت...
رسیدم در خونه درو باز کردم
ایدا رو دیدم که داد زد مامان ویدا اومد
مامانم داد زد چی
یهو اومد جلوم گفت کجا بودی دختر نمیگی نگرانت میشیم ای وای چرا بدنت زخمه زود تعریف میکنی ببینم چی شده زوددددد
گفتم خوب بزار اول استراحت کنم
ارش: به به بلاخره پیدات شد کدوم گوری بودی چرا زخمی هستی
من: به تو چه
و رفتم تو اتاقم
خداروشکر اتاقم حموم دسشویی داشت رفتم تو لباسامو در اوردم نگاهی به بدن کبود خودم انداختم اول صورتمو شستم و بعد رفتم حموم
وسط حموم مامانم اومد تو
ویدا ویدا
بلهههه
مامان: کجایی؟ من: حموم
بیا برات کرم اوردم برای کبودیه میزارمش رو تختت
هر وقت از حموم در اومدی خبرم کن
ویدا: باشع
دلم برای خانوادم تنگ شده بود
بابام
مامانم
پدر بزرگ مادر بزرگم
خواهر برادرام
اولی که ارش ۲۳سالش بود
دومی امیر ۱۹
سومی من ۱۶
چهارمی امین ۹
پنجمی ایدا ۴سالش بود
دلم برای تک تک شون تنگ شده بود با دست کخ به بدنم میزدم درد میگرفت به خاطر کبودی ها
از حموم در میام یه تاپ شلوارک میپوشم و موهامو خشک میکنم مامانم رو صدا میکنم
مامانم اومد تو
رو بدنم برام کرم زد و گفت چقد بد برام تعریف کن چی شده چرا اینجوری شدی دارم از کنجکاوی میمیرماااا
گفتم اولا من گشنمه برام غذا بیار دوما برات تعریف میکنم بزار همه بیان که منو اینقدر سوال پیچ نکنن
بعد غذا هم خستمه میخوام بخوابم
گفت باشع و رفت بیرون
یهو ایدا و امین میان تو
مامان ولش کنید بزارید استراحت کنه من نع
بزار باشن اومدن کنارم نشستن
ایدا اومد تو بغلم گفت کجا بودی
امین راست میگه کحا بودی
گفتم بعد میگم
امین: نه الان
گفتم بعد
امین خوب باشه ایدا گوشیمو برداشت که باهاش بازی کنه
اوه حتما کلی پیام دارم....
امین میدونی مامان بابا چقد نگرانت بودن زنگ به کل فامیل زدن پلیس رفتن میدونی مامان چقد گریع کرد تو نبودت
یهو مامان اومد تو برام غذا اورد گفت برید دیگه برید بزارید استراحت کنه اونا هم رفتن اخ که چقد گشنم بود شروع کردم به غذا خوردن بعد که خوردم مامانم ضرف غذا رو برد منم چشم هامو روی هم گذاشتم و خوابیدم
قلعه یا قصری رو دیدم که تاریک بود کنارش دوتا دیو خیلی بزرگ بودن چشم های قرمز داشتن و بدن مشکی و خیلی بزرگ بودن از دیوار قلعه بالا رفتم به داخل قلعه رفتم
ادامه دارد........
دیدگاه ها (۳)

#قلبی_در_دو_بدنP5وقت ناهار شد رفتم ناهارمو خوردم و رفتم تو ا...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p9یکم حرف زدیم و ...

من بچه بودم حدود چهار پنج سالم بود اون موقع خواهرم داشت به د...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

.PRISON MAFIA.

مافیای من

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part55صدای جیغ و دادای مامان میومدمامان:نفسسس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط