{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 53

پارت 53
من:مزاحمم
امیر:خب زشته یه دختر با یه پسر باشعه
من:اوه چه با ادب بشین کارت دارم نشست با فاصله
من:تو عاشق شدی
امیر:حالت خوبه
من:حالا تو جوا ب بده
امیر:خب اره عاشق ریحانه شدم
من:چی ریحانه کیه
من اسم خودمو خواستم بشنونم نه اینو
امیر:دختر خاله اامه حالا ساعت5صبح اومدی چرا اینو می پرسی
من:من عاشقت شدم
امیر:چی
من:می دونم یکی دیگه دوست داری مزاحمت نمی شم
امیر:چرا من
مم:نمی دونم یادتع بهم گفتی یکی از ارزوتا براورده می کنم
امیر:چی می خواهی
نزدیکش شدم رفت عقب من نزدیک تر شدم دستمو گذاشتمدور گردنش
امیر:اشتباه نکن
لبامو گذاشتم رو لباش بوسه ریزی شدم می خواستم ساعت بمونه تا این لحظه همیشه باشه حیف شد
ازش دور شدم کفشمو پوشیدم اومدم پایین سوار موتورم شدم مامان راست میگفت عاشق شدن دردسر داره اون داره نامزد می کنه با ریحانه منم میرم ترکیه
ساعت پنج نیم صبح بود پول و حساب کردم بزور مگه حساب می کردن این موقعه انا لباسشو پوشید قرار بود با هواپیما خانواده مری بریم ترکیه
سوار ماشین شدیم پنج تا بادیگار توش بود
رمان از زبان دانیال*&*
اره من دنیکا دوست دارم اما بدرد من نمی خوره سربازی که گذاشتم مراقب سارا باشه زنگ زد که سارا با یه ماشین بزرگ مشکی رفته به رایان زنگ زدم امیر هم زنگ زدم گفتم بریم فرودگاه خصوصی متما که با هواپیما خصوصی میرن بس بگو چرا دنیکا اومدش دیشب نه نمیزارم نه سارا نه دنیکا برن این دفعه دیگه نمیزارم با هم رسیدیم امیر:جریان چیه
من:دخترا دارن میرن کجا نمی دونم
رایان:مگه انا تو کما نبود
من:گولمون زدن
رایان:لعنتی
امیر:امی هم میره
من:هم امی هم دنیکا دارن میرن
امیر:بگو بس چرا دیشب اومدش
من:پیش تو دنیکا هم اومد
بعد دویدیم سارا یه تیشرت مشکی با شروار سفید پوشیده بود موهاشم باز گراشته بود امی و دنیکا هم همین طور یه چندتا بادیگاردم طرفش بودن
رایان:سارااا
سارا برگشت طرف رایان اومد جلو
سارا:خدافظ
بعد رفت دنیکا نگام کرد چشاش پر اشک بود زبونم نچرخید بگم نرو نمی دونم چرا لال شده بودم فقدر به اون چشاس طوسی نگاه می کردم
رمان از زبان امیر*&*
به چشای مشکیش نگاه کرده بودم اون شبیه دیشب نبود تو چشای دیشبش شیطنت و خنده بود اما الان جز خشم چیزی نبود من عاشق این صاحب چشما شدم اما چرا زود نفهمیدم چرا اینقدر دیر ریحانه کدوم گاوی من دروغ گفتم
من:امی بمون
امی:خوشبخت بشی
بعد رفتن
رایان:تو می تونی منو بزاری بری سارا می فهمی
سارا فقدر خندید رو رفت تو هواپیما بادیگاردا ما گفته بودن نمیزاشتن بریم هواپیما جلو چشامون رفت
رمان از زبان انا**
من زنده موندم اما دیگه نمیزارم هیچکس بازیم بده دلم برای رایان همین الانم تنگ شده خیلی زیاد چشام داشتن می باریدن پنجره باز کردم تا باد بیاد برام
دیدگاه ها (۴)

پارت 54جلوی پنجره نشسته بودم قهوه تو دستم بود بیرون داشت برف...

چهره جدید انا یا سارا 🙂

پارت52کم کم مامان و بابا منو دانیال اومدنبابا دانیال:چطور تو...

پارت51دانای داستان**اتی دوید تا انا بگیره درستع تیر خورده بو...

پارت 182

رمان : قلب در تاریکی

فیک : بین راندها

رمان :تاوقتی که عاشقت شدم

هنوز وقتی تویِ فکر می‌رم و می‌بینم که دیگه کنار من نیستی غمگ...

فیک : بین راندها

نفرت و عشق🚬 [از زبان پریسا]صدای موتور ماشین‌های مشکی تو کوچه...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

Pat:1اسم : عاشق چشماش شدم ا.ت . صبح که از خواب بیدار شدم دید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط