𝖕𝖆𝖗𝖙21
𝖕𝖆𝖗𝖙21
جیمین شیشه را در دستش فشرد و از پلههای خدمتکارها پایین رفت. مارال پشت ستونهای باغ منتظرش بود. تا جیمین را دید، جلو آمد.
«گرفتی؟»
جیمین شیشه را بالا آورد. در نور ماه، مایع زرد رنگ میدرخشید. «گرفتم.»
مارال نفسش را بیرون داد. «حالا باید به ملکه بگیم.»
«ملکه؟» جیمین ابرو بالا انداخت. «تو فکر میکنی مادر باور میکنه پسرش قاتله؟»
«باید باور کنه.» مارال گفت. «اون تنها کسیه که میتونه شورای اشراف رو خبر کنه. اگه ما مستقیم بریم، سوهو ما رو میکشه و میگه ما نقشه کشیدیم.»
جیمین مکث کرد. بعد سرش را تکان داد. «باشه. فردا صبح. قبل از اینکه سوهو بفهمه.»
---
اما سوهو زودتر فهمید.
همان شب، وقتی به اتاق مطالعهاش برگشت، مستقیم سراغ کشو رفت. بازش کرد. خالی بود. برای یک لحظه، هیچ حرکتی نکرد. بعد، به آرامی، دستش را روی میز گذاشت. مشتش را محکم کرد.
«جیمین.» زیر لب گفت.
صدایش آرام بود. اما سربازی که بیرون در ایستاده بود، لرزید.
سوهو از اتاق بیرون آمد. «اتاق جیمین رو بگردید. الان.»
---
مارال در اتاقش بود که صدای درها را شنید. صدای سربازها. صدای فریاد. از پنجره نگاه کرد. مشعلها در راهروی طبقه پایین حرکت میکردند. سوهو، با شنل سیاهش، از میان آنها میگذشت.
قلبش ایستاد.
به سمت در دوید. اما قبل از اینکه دستش به دستگیره برسد، در باز شد. لنا بود. رنگپریده. «خانم... شاهزاده جیمین...»
«چی شده؟»
«پادشاه فهمیده. دارن اتاقش رو میگردن. میگن... میگن جیمین دزدیه.»
مارال به دیوار تکیه داد. نه.
لنا با دستهای لرزان گفت: «خانم، باید برید. پادشاه دستور داده شما هم بیاید تالار.»
👑💛
بچه ها ببخشید اردو بودم و اجازه نمیدادن گوشی ببریم و باورتون نمیشه که چقدررررررر خوش گذشت جای همتون خالی بود
رفتیم بیرون شهر
جیمین شیشه را در دستش فشرد و از پلههای خدمتکارها پایین رفت. مارال پشت ستونهای باغ منتظرش بود. تا جیمین را دید، جلو آمد.
«گرفتی؟»
جیمین شیشه را بالا آورد. در نور ماه، مایع زرد رنگ میدرخشید. «گرفتم.»
مارال نفسش را بیرون داد. «حالا باید به ملکه بگیم.»
«ملکه؟» جیمین ابرو بالا انداخت. «تو فکر میکنی مادر باور میکنه پسرش قاتله؟»
«باید باور کنه.» مارال گفت. «اون تنها کسیه که میتونه شورای اشراف رو خبر کنه. اگه ما مستقیم بریم، سوهو ما رو میکشه و میگه ما نقشه کشیدیم.»
جیمین مکث کرد. بعد سرش را تکان داد. «باشه. فردا صبح. قبل از اینکه سوهو بفهمه.»
---
اما سوهو زودتر فهمید.
همان شب، وقتی به اتاق مطالعهاش برگشت، مستقیم سراغ کشو رفت. بازش کرد. خالی بود. برای یک لحظه، هیچ حرکتی نکرد. بعد، به آرامی، دستش را روی میز گذاشت. مشتش را محکم کرد.
«جیمین.» زیر لب گفت.
صدایش آرام بود. اما سربازی که بیرون در ایستاده بود، لرزید.
سوهو از اتاق بیرون آمد. «اتاق جیمین رو بگردید. الان.»
---
مارال در اتاقش بود که صدای درها را شنید. صدای سربازها. صدای فریاد. از پنجره نگاه کرد. مشعلها در راهروی طبقه پایین حرکت میکردند. سوهو، با شنل سیاهش، از میان آنها میگذشت.
قلبش ایستاد.
به سمت در دوید. اما قبل از اینکه دستش به دستگیره برسد، در باز شد. لنا بود. رنگپریده. «خانم... شاهزاده جیمین...»
«چی شده؟»
«پادشاه فهمیده. دارن اتاقش رو میگردن. میگن... میگن جیمین دزدیه.»
مارال به دیوار تکیه داد. نه.
لنا با دستهای لرزان گفت: «خانم، باید برید. پادشاه دستور داده شما هم بیاید تالار.»
👑💛
بچه ها ببخشید اردو بودم و اجازه نمیدادن گوشی ببریم و باورتون نمیشه که چقدررررررر خوش گذشت جای همتون خالی بود
رفتیم بیرون شهر
- ۲۶۶
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط