پارت بیست و سوم
تابع قوانین جمهوری اسلامی
اخه کی براتون ۷صبح پارت میزاره ؟
هیون من...
روی تخت خوابوندم و لباسهامو از تنم درآورد
_اههه، میدونی هر بار انگار با اوله این نقاشیه زیبارو میبینم ؟ چرا اینقدر منو به خودت معتاد کردی ؟ چرا باید برای داشتنت له له بزنم یونا بگو دوسم داری تا تمام دنیارو به پات بریزم
روم رو ازش گرفتم.
من...من ازت متنفرم
چونمو گرفت و به صورتمو به سمت خودش کشید
_ یونا ، عشقم چرا نمیزاری خودمو بهت ثابت کنم ها ؟ اره قبول دارم یه فرد هوس بازم اما به چشمات که زندگیمو براشون میدم قسم عشقم بهت واقعیه
بغض گرفته بودم و به چشمای هیون خیره شده بودم ، اینروزا خیلی غمگین بودم نیاز داشتم توی بغل یه نفر گریه کنم و چه بهتر از آغوش هیون
هیون...میشه لباسامو بپوشم ولی تو همینجا پیشم بمونی ؟میشه...توی آغوشت گریه کنم ؟
_یونا...
از روم بلند شدو روی تخت دراز کشید و منم لباسامو پوشیدم و رفتم توی بغلش و سرمو تو سینه هاش مخفی کردم و شروع به اشک ریختن کردم و هیونم سرم رو نوازش میکرد
هیون هق هق من هق هق من از این زندگی خسته شدم هق هق
_ هیش، میدونم عشقم ، میدونم
بعد از نیم ساعت نفس هام تنظیم شدن و هیون فهمید به خواب رفتم و پیشونیمو بوسید و محکم تر گرفتم و خوابید
پرش زمانی به ظهر بعد از مدرسه:
° یونا خوشگلم اینروزا متوجهت شدم ، خیلی غمگینی اتفاقی افتاده که بهم نگفتی؟
خوبم، چیزی رو هم ازت مخفی نکردم و نمیکنم چون تو دوست منی عزیز منی خواهر منی
° باشه اما منو ببین ، اگه چیزی شد حتماً به من بگو باشه ؟
باش
°خب حالا راننده منتظره بریم سوار شیم
و رفتیم به سمت خونه ، وقتی رسیدیم خانوم بزرگ داشت راجب موضوعی با هیون حرف میزد اما هیون خیلی عصبی شده بود و فریاد میزد
چیشده ؟ خانوم بزرگ داداش هیون ؟
✓ به تو ربطی نداره گمشو اتاقت
_ اتفاقاً خیلی هم بهش ربط داره بیا اینجا
رفتم پیش هیون ایستادم و خانوم بزرگ هم با نفرت بهم نگاه میکرد
چیشده خانوم بزرگ ؟
ناگهان خانوم بزرگ سیلی محکمی نثارم کرد
چرا اینطوری میکنید مگه چیکار کردم که باهام اینطوری رفتار میکنید؟
✓ با اون مرتیکه رابطه داشتی اره ؟ باکره نیستی نه؟ چند بار باهاش رابطه داشتی ها ؟ اصلا با چند مرد رابطه داشتی هر*زه
_ یونا هر*زه نیست ( باداد)
اشکام شروع به ریزش کردن و هق هقم شروع شد
اره با دوست پسرم وارد رابطه شدم اما یه چیزی رو خوب میدونستم، اینکه بلاخره یه روز باهام ازدواج باهام ازدواج میکنه
✓ مگه نه گذاشت رفت ؟ مگه نه یه عوضی بود به همچین کسی دخترونگیتو سپردی؟ به کسی که فقط باتو نیست با همست ؟
حرفاش درست بود، اما من نمیتونستم هیون همچین آدمیه ، تمام حرفاش درست بودن اما مقصد حرفاش نباید یون هو بود بلکه باید به هیون میبود...
اخه کی براتون ۷صبح پارت میزاره ؟
هیون من...
روی تخت خوابوندم و لباسهامو از تنم درآورد
_اههه، میدونی هر بار انگار با اوله این نقاشیه زیبارو میبینم ؟ چرا اینقدر منو به خودت معتاد کردی ؟ چرا باید برای داشتنت له له بزنم یونا بگو دوسم داری تا تمام دنیارو به پات بریزم
روم رو ازش گرفتم.
من...من ازت متنفرم
چونمو گرفت و به صورتمو به سمت خودش کشید
_ یونا ، عشقم چرا نمیزاری خودمو بهت ثابت کنم ها ؟ اره قبول دارم یه فرد هوس بازم اما به چشمات که زندگیمو براشون میدم قسم عشقم بهت واقعیه
بغض گرفته بودم و به چشمای هیون خیره شده بودم ، اینروزا خیلی غمگین بودم نیاز داشتم توی بغل یه نفر گریه کنم و چه بهتر از آغوش هیون
هیون...میشه لباسامو بپوشم ولی تو همینجا پیشم بمونی ؟میشه...توی آغوشت گریه کنم ؟
_یونا...
از روم بلند شدو روی تخت دراز کشید و منم لباسامو پوشیدم و رفتم توی بغلش و سرمو تو سینه هاش مخفی کردم و شروع به اشک ریختن کردم و هیونم سرم رو نوازش میکرد
هیون هق هق من هق هق من از این زندگی خسته شدم هق هق
_ هیش، میدونم عشقم ، میدونم
بعد از نیم ساعت نفس هام تنظیم شدن و هیون فهمید به خواب رفتم و پیشونیمو بوسید و محکم تر گرفتم و خوابید
پرش زمانی به ظهر بعد از مدرسه:
° یونا خوشگلم اینروزا متوجهت شدم ، خیلی غمگینی اتفاقی افتاده که بهم نگفتی؟
خوبم، چیزی رو هم ازت مخفی نکردم و نمیکنم چون تو دوست منی عزیز منی خواهر منی
° باشه اما منو ببین ، اگه چیزی شد حتماً به من بگو باشه ؟
باش
°خب حالا راننده منتظره بریم سوار شیم
و رفتیم به سمت خونه ، وقتی رسیدیم خانوم بزرگ داشت راجب موضوعی با هیون حرف میزد اما هیون خیلی عصبی شده بود و فریاد میزد
چیشده ؟ خانوم بزرگ داداش هیون ؟
✓ به تو ربطی نداره گمشو اتاقت
_ اتفاقاً خیلی هم بهش ربط داره بیا اینجا
رفتم پیش هیون ایستادم و خانوم بزرگ هم با نفرت بهم نگاه میکرد
چیشده خانوم بزرگ ؟
ناگهان خانوم بزرگ سیلی محکمی نثارم کرد
چرا اینطوری میکنید مگه چیکار کردم که باهام اینطوری رفتار میکنید؟
✓ با اون مرتیکه رابطه داشتی اره ؟ باکره نیستی نه؟ چند بار باهاش رابطه داشتی ها ؟ اصلا با چند مرد رابطه داشتی هر*زه
_ یونا هر*زه نیست ( باداد)
اشکام شروع به ریزش کردن و هق هقم شروع شد
اره با دوست پسرم وارد رابطه شدم اما یه چیزی رو خوب میدونستم، اینکه بلاخره یه روز باهام ازدواج باهام ازدواج میکنه
✓ مگه نه گذاشت رفت ؟ مگه نه یه عوضی بود به همچین کسی دخترونگیتو سپردی؟ به کسی که فقط باتو نیست با همست ؟
حرفاش درست بود، اما من نمیتونستم هیون همچین آدمیه ، تمام حرفاش درست بودن اما مقصد حرفاش نباید یون هو بود بلکه باید به هیون میبود...
- ۸.۴k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط