درمانگر عشق. پارت۵۸

با جونگکوک وارد اتاق بابا شدم...

بابا عصبی غرید: نمیتونی در بزنی!؟؟؟

نیشخند زدم: کار مهم دارم!

بابا خمار نگام کرد: چ خبرع!؟؟

فلش رو زدم به لپتاپش و جونگکوک فایل عکسارو باز کرد.

چشمای بابا گرد شد...
با نیشخندی ک به لب داشتم گفتم: بفرمایید! تحویل بگیر دختره خواهر قشنگتو!

دستای بابا لرزید: اینا برای چه زمانی ان!؟؟؟

پوزخند عصبی زدم: از سه ماه پیش تا... همین دیروز!!!

بابا!؟ دیگه نمیتونی هیچی و ماسمالی کنی!!

بابا خواست گند و جمعش کنه: ولی مگه نگفتی نمیخوای ازدواج کنی!؟؟ برات مهمه که زنت...

عصبی داد زدم: نباید برام مهم باشه که زنم هرشب با یه نفره!؟؟؟!!!

بابا سر تکون داد و ناچار گفت: ولی... خب... میتونی ادبش کنی! بهش فرصت بدع! اصلا اینا برای وقتیه که مجرد بود!

از بین دندون های قفل شدم غریدم: دیروز مجرد بود؟؟ بابا! نزار دست به قتل اون هرزه بزنم! نزار تمام مال و داراییتو و اون گندایی ک زدی رو افشا کنم!

به جونگکوک اشاره کردم تا فایل بعدی رو باز کنه. این فایل مربوط میشد به گند کاریای بابا!
از قمار گرفته تا کلاهبرداری!
اینکارارو منم میکنم اما نه کلاهبرداری!
پوزخند زدم: پس به خاطر همیناس که انقد پولداری هااا؟؟؟؟

بابا با ترس بهم نگاه کرد: تو که نمیخوای اینارو...
داد زدم: باهام راه بیا لعنتیی!!!

بابا ناچار گفت: لوم ندی...

پوزخند زدم و یقه شو گرفتم: این دختره رو از خونم میندازی بیرون... نمیخوام قیافه ی نحس هیچکدومتونو ببینم!
دیدگاه ها (۸)

گل خونی پارت 42تهیونگ از دست جونگکوک عصبی شد و بلند شد رفت ا...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 223♡⁠。⁠)⁩بابا ج...

پارت یک

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۴۸_ چه بهتر .. خلاص ...

You are mine...⁹[ویو نیلا]با حس دلدرد شدیدی از خواب بیدار شد...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part هیجان داشتم... دل...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۲۱ *سانیار*دیدم مروارید تو بغل رضا...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۱ *سانیار*نمی دونم مروارید کجاست ...

دیو و دلبر پارت ۵ رفت درو محکم بستم یه گوشه حمام کز کردم بدن...

مافیای من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط