__The sweetest oblivion__
[Part¹⁷] __☆_The sweetest oblivion_☆_
_الینا
ضربان قلبم مثل یک رشتهای که کشیده شده، لرزید. بدون کفش پاشنه بلند، حضورش بزرگتر و ترسناکتر بود.
الینا:"نمیتونی بری تو. این درست نیست... وقتی پاپا خونه نیست." هیچ شانسی نبود که پدرم این مرد رو وقتی نیست دعوت کرده باشه. چطور حتی از دروازههای مجتمع عبور کرده؟ ولی میدونستم که نیکولاس هرکاری که بخواد میکنه، فارغ از قوانین، و پاپا باید قبل از امضای قرارداد ازدواج این رو فهمیده باشه.
نگاهش جرقه زد.
نیکو:" تو یک ثانیه وقت داری که جابه جابشی قبل از اینکه من این کار رو برات بکنم."
الینا:" بفرما. توهم خیس میشی."
به طرزعجیبی فکر میکردم این یک جواب عالیه، ولی فقط به من یادآوری شد که من نیمهبرهنه و خیس هستم.
باد گرمتر شد و هوا سنگینتر.
فک اون سفت شد.. یک قدم به جلو برداشت. من تکون نخوردم. پیراهن سفیدهاش تقریباً به بالای بیکینی سفیدم میخورد. سینهام در انتظار میلرزید و قطرات آب مثل قلقلک از بین پاهام پایین میریخت. گرمای بدنش مثل یک موجود زنده بود، به پوستم نفوذ میکرد و من رو به سمتش میکشید که بدنم رو به بدنش فشار بدم.
نمیتونستم نفس بکشم.. به جلو خم شد، صداش پایبین و نزدیک به گوشم بود.
نیکو:"خوششانسی که امروز کار دارم." صدای خشنش طول گردنم رو در برگرفت و پوستم بدنم به لرزه افتاد.
نمیتونستم فکدر نکنم: اگه کار نداشت، میخواست چیکار کنه؟
انگشتانش به انگشتان من برخورد کرد.. پاکت منیلا رو به دستم داد.
نیکو:"بذار روی میر پاپا." یک قدم به عقب برداشت و تمام بدنم بعدش سوخت.
نیکو:" و لطفاً نرو توش." آرزو داشتم میتونستم بگم لحنش من رو با آب سرد خیس کرد، ولی اینطور نبود.
نگاه من تنگ شد.. به اون نگاه کردم. نور خورشید چشمان طلاییاش رو بیشتر درخشان میکرد.
الینا:"کار تو با پاپا آخرین چیزی هست که من نگرانش هستم."
صداش تیرهتر شد. "خوب."
ما برای یک لحظه دیگه به همدیگه خیره شدیم. کلیدهاش رو توی دستش جابجا کرد و بت قدمی آرام به عقب رفت، قبل از اینکه برگرده و به سمت ماشینش بره. من ایستادم و به اون نگاه کردم، چون پشتش به اندازه جلوش قشنگ بود.
نیکولاس در ماشینش رو باز کرد و گفت:
" راستی، نیکو هستم. هیچ کس به من نیکولاس نمیگه."
وقتی از دروازه خارج شد، به خودم یادآوری کردم که باید بهش بگم نیکولاس. به سمت خونه رفتم؟ پاکت رو روی میز پاپا انداختم، ولی قبل از اینکه برم، نگاه من به گاوصندوق کوچکی که در گوشه اتاق بود جلب شد. با گلوئی تنگ، به سمتش رفتم و دستگیرهاش رو امتحان کردم، هرچند که میدونستم نتیجه چیه. قفل بود.
احساس گناه باعث شد به کوچکترین تکه های امید چنگ بزنم.
هرکشو از میز بزرگ چوبیاش رو چک کردم، هرچند که میدونستم دنبال چه چیزی هستم و پیداش نمیکنم. پاپا تمام اطلاعات بانکی خصوصیاش رو توی این خونه قفل کرده بود، ولی یکی از این روز ها باید اشتباه کنه.
یکی از این روز ها این خانواده باید برای زندگی بیگناهانی که گرفتن، جبران کنه.
از دفترش بیرون رفتم و دیدم آدریانا رایان رو از در جلو بیرون میبره.
وقتی دیدم بالای بیکینیاش به طرز عجیبی به سما کنار گره خورده و پایینش به حالت برعکس پوشیده شده، دستانم رو روی سینهام گذاشتم. درحالی که من داشتم نجاتش میدادم، اون داشت سکس میکرد؟ چه دختر کوچکی.... اوه.
وقتی رفت، به در تکیه داد و رنگش پریده بود و ازته دل نفس راحتی کشید.
با نارضایتی لب هام رو جمع کردم.
الینا:"لیمو." وبه سمت پلهها رفتم که یهوو...
[ادامه دارد]
حمایت کم نشه:))
شرایط پارت بعدی
لایک : ۲۰
بازنشر: هرچقدر بیشتر بهتر
_الینا
ضربان قلبم مثل یک رشتهای که کشیده شده، لرزید. بدون کفش پاشنه بلند، حضورش بزرگتر و ترسناکتر بود.
الینا:"نمیتونی بری تو. این درست نیست... وقتی پاپا خونه نیست." هیچ شانسی نبود که پدرم این مرد رو وقتی نیست دعوت کرده باشه. چطور حتی از دروازههای مجتمع عبور کرده؟ ولی میدونستم که نیکولاس هرکاری که بخواد میکنه، فارغ از قوانین، و پاپا باید قبل از امضای قرارداد ازدواج این رو فهمیده باشه.
نگاهش جرقه زد.
نیکو:" تو یک ثانیه وقت داری که جابه جابشی قبل از اینکه من این کار رو برات بکنم."
الینا:" بفرما. توهم خیس میشی."
به طرزعجیبی فکر میکردم این یک جواب عالیه، ولی فقط به من یادآوری شد که من نیمهبرهنه و خیس هستم.
باد گرمتر شد و هوا سنگینتر.
فک اون سفت شد.. یک قدم به جلو برداشت. من تکون نخوردم. پیراهن سفیدهاش تقریباً به بالای بیکینی سفیدم میخورد. سینهام در انتظار میلرزید و قطرات آب مثل قلقلک از بین پاهام پایین میریخت. گرمای بدنش مثل یک موجود زنده بود، به پوستم نفوذ میکرد و من رو به سمتش میکشید که بدنم رو به بدنش فشار بدم.
نمیتونستم نفس بکشم.. به جلو خم شد، صداش پایبین و نزدیک به گوشم بود.
نیکو:"خوششانسی که امروز کار دارم." صدای خشنش طول گردنم رو در برگرفت و پوستم بدنم به لرزه افتاد.
نمیتونستم فکدر نکنم: اگه کار نداشت، میخواست چیکار کنه؟
انگشتانش به انگشتان من برخورد کرد.. پاکت منیلا رو به دستم داد.
نیکو:"بذار روی میر پاپا." یک قدم به عقب برداشت و تمام بدنم بعدش سوخت.
نیکو:" و لطفاً نرو توش." آرزو داشتم میتونستم بگم لحنش من رو با آب سرد خیس کرد، ولی اینطور نبود.
نگاه من تنگ شد.. به اون نگاه کردم. نور خورشید چشمان طلاییاش رو بیشتر درخشان میکرد.
الینا:"کار تو با پاپا آخرین چیزی هست که من نگرانش هستم."
صداش تیرهتر شد. "خوب."
ما برای یک لحظه دیگه به همدیگه خیره شدیم. کلیدهاش رو توی دستش جابجا کرد و بت قدمی آرام به عقب رفت، قبل از اینکه برگرده و به سمت ماشینش بره. من ایستادم و به اون نگاه کردم، چون پشتش به اندازه جلوش قشنگ بود.
نیکولاس در ماشینش رو باز کرد و گفت:
" راستی، نیکو هستم. هیچ کس به من نیکولاس نمیگه."
وقتی از دروازه خارج شد، به خودم یادآوری کردم که باید بهش بگم نیکولاس. به سمت خونه رفتم؟ پاکت رو روی میز پاپا انداختم، ولی قبل از اینکه برم، نگاه من به گاوصندوق کوچکی که در گوشه اتاق بود جلب شد. با گلوئی تنگ، به سمتش رفتم و دستگیرهاش رو امتحان کردم، هرچند که میدونستم نتیجه چیه. قفل بود.
احساس گناه باعث شد به کوچکترین تکه های امید چنگ بزنم.
هرکشو از میز بزرگ چوبیاش رو چک کردم، هرچند که میدونستم دنبال چه چیزی هستم و پیداش نمیکنم. پاپا تمام اطلاعات بانکی خصوصیاش رو توی این خونه قفل کرده بود، ولی یکی از این روز ها باید اشتباه کنه.
یکی از این روز ها این خانواده باید برای زندگی بیگناهانی که گرفتن، جبران کنه.
از دفترش بیرون رفتم و دیدم آدریانا رایان رو از در جلو بیرون میبره.
وقتی دیدم بالای بیکینیاش به طرز عجیبی به سما کنار گره خورده و پایینش به حالت برعکس پوشیده شده، دستانم رو روی سینهام گذاشتم. درحالی که من داشتم نجاتش میدادم، اون داشت سکس میکرد؟ چه دختر کوچکی.... اوه.
وقتی رفت، به در تکیه داد و رنگش پریده بود و ازته دل نفس راحتی کشید.
با نارضایتی لب هام رو جمع کردم.
الینا:"لیمو." وبه سمت پلهها رفتم که یهوو...
[ادامه دارد]
حمایت کم نشه:))
شرایط پارت بعدی
لایک : ۲۰
بازنشر: هرچقدر بیشتر بهتر
- ۱۹.۰k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط