خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۲۳

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۲۳


+اینجا وضع مناسبی نیست!!! لطفا نیاین
صدای کسه دیگه ای تو گوشم پیچید.. یه صدای عصبی!
ته: تو بگو کجایییی؟؟؟؟
+م..من تو اتاق گریمم..
ته: همونجا بمون! ما الان میایم!
قبل از ایکنه حرفی بزنم گوشی رو قطع کرد..
حیرون به صفحه ی گوشیم نگاه کردم.
+اههههه! چرا من باید انقدر ضایع باشم؟؟؟؟؟
رزی: اتفاقی افتاده؟!
+نه دیگه کاریش نمیشه کرد!
کای: دوست پسرت بود؟!
+نه بابا دوست پسر چیه؟؟؟
چانیول: داداشت بود؟!
جنی: چرا انقدر فضولی میکنین تو زندگیش خب؟!
سهون: خب هر کی که بود معلوم بود با اون فریادهاش شدید عصبانیه!
+واقعا ممنون که برام موقعیتو یادآوری کردین ..نمیدونستم!
سهون: خواهش میکنم!
قدم های محکم چند نفر تو راهرو پیچید
یا حضرت آرمی! گاوها رحم کردن؟؟؟؟؟
اعضان؟؟ به این زودی؟!؟!؟!؟!؟
ته: وانیااااااا؟؟؟؟؟؟
فریاده ته لرز به تنم انداخت! از بس گند میزنی به خودتو و زندگیت وانی! حقته هر بلایی سرت بیارن..
در با شدت زیادی باز شد..
بابا شدت چیه! جوری لگد زد نزدیک بود در بشکنه!
حالا در رو بیخیال جواب جی وای پی رو میخوای چی بدی؟!
چهره ی عصبی تهیونگ ار چهارچوب در نمایان شد.
رگ گردنش متورم شده بود!
چقدر وقتی عصبانی میشه جذاب میشه!!! (مبارکه خودم!)
اکسو و بلک پینک با چشمای گرد شده به نیم‌اعضا خیره شدن (خب عرضم به حضورتون بی‌تی‌اس ۷ نفرن میدونم خودتون نمیدونستین خواهش میکنم! خب الان فقط مکنه و لاین و جیهوپ اومدن.. خب بقیه اعضا که نیستن! ما این چند وقت خیلی با عبارت نیم‌اعضا کار داریما!! حواستونو جم کنید..)
تهیونگ بعد از دیدنه جمعیته داخل اتاق، سرشو انداخت زیر و آروم گفت: سلام!
بلک پینک و اکسو هم با تعجب جواب سلامشو دادن.
بدبخت لیسا که تا الان گیجه خواب بود، خواب از سرش پرید! اِه قورت نده یه وقت پسرامو!!!
تهیونگ آروم و سرد روی یکی از کاناپه ها نشست.
جونگ‌کوک هم جوری که بخواد آبرو ریزی تهیونگ رو جم کنه لب باز کرد: ببخشید اینجوری شد.. وانیا پاشو بریم!
+واا کجا بیام؟؟
جیمین با چشماش برام خط و نشون کشید: هیسس.. بلند شو!
+پیاده شین باهم بریم! میدونین الان ما کجاییم؟؟ ۳ تا از ابرقدرت های کی‌پاپ اینجا نشستن! الان این مکان برای فن‌ها یک جای مقدسه!! من از جام تکون نمیخورم.....!
هوپ: وانی لج نکن..
+ببینید اگه آسمون به زمین برسه، ماه منفجر بشه، قیامت به پا بشه، سالن آتیش بگیره، پرنده‌ها منقرض بشن، آدم‌فضایی ها به زمین حمله کنن، آدم‌ها تبدیل به زامبی بشن، اینجا قتل‌عام بشه، روزها شب بشن، من از این جایی که با اطمینان نشستم شده یک بند انگشت هم تکون نمیخورم!!!!!
....
دیدگاه ها (۳۲)

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

Heir of Light and Darknesspart : 9آقای کیم به جونگ‌کوک نگاه ...

صبح روز بعد، ات از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف خیره مون...

# قولی_که_شکست ###پارت ۹تهیونگ ناراحت شد و سعی کرد سر جونگکو...

پارت۴

شاگرد لوس من

پارت ۴ | جلسه‌ی دردسرسازظهر شده بود و همه برای جلسه‌ی مهم آم...

پارت یازدهیون: راست میگی( گریه )ته: دارم راستی میگم چرا گریه...

تهیونگ گفت:تهیونگ: خب، صبر کن... من میرم یه بطری آب و چندتا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط