{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉  ³⁶
.
.
سرشو پایین انداخت و گفت
مینجی : برادرم مبایل فروشی داره ، تعمیر هم میکنه ، درست کردن گوشیت با من ، بابت اتفاق امروز معذرت میخوام ، فردا گوشیت رو میارم برات
ملودی : گفتم که مهم نیست گوشیم هم برای منه و من..
قبل از اینکه ادامه حرفم رو بگم بهم توپید
مینجی : لطفا بزار جبران کنم وگرنه عذاب وجدان ولم نمیکنه
باشه ای از سر لجبازیش گفتم ، اما میدونستم که این تنها دلیلی نیست که اینقدر روی بردن گوشیم اصرار داره . بعد از کمی سکوت لب باز کردم
ملودی : میخواستم ازت بپرسم دیشب چی شد.. توی اون جمع مزخرف چه اتفاقی افتاد؟ چرا تو و داهی امروز اینقدر عجیب شدین؟
کمی من من کرد ، انگار دنبال بهونه بود
داهی : با بچه ها یکم با.. یعنی یکم بحث کردیم ، بعد یه سریا اومدن پیشنهاد کارای احمقانه... یعنی منطورم اینه که کارای اشتباهی میخواستن انجام بدن... یعنی انجام دادن اونجا ، بعد خیلیا همدیگرو تحقیر کردن داهی هم سر نمره‌ش.. خیلی اذیت شد....
قانع نشدم ، به هیچ عنوان ، نه تنها توی چشمام نگاه نکرد بلکه بعد از کلی من من کردن و عوض کردن جمله‌ش تونست این حرفو بزنه . اما سعی کردم الان تحت فشار نزارمش . نه خودم دیگه اعصابشو داشتم که بخوام راجب این چرت و پرتا چیزی بدونم ، نه اون حال درستی داشت و قرار بود راستشو بگه . پیش خودم گفتم فردا ازش میپرسم . بعدا..
اون روز که تموم شد زودتر از همیشه به سمت خوابگاه رفتم دوش کوتاهی گرفتم و از حموم بیرون اومدم . همین که در همون رو باز کردم داهی جلوم وایساد ، بی‌حوصله تنه‌ای بهش زدم و ازش رد شدم . امروز واقعا دیگه گنجایشش رو نداشتم ، با تموم وجود خسته بودم . سمت تختم رفتم تا بخوابم اما دوباره جلوی پله های تختم وایساد . دستمو گذاشتم روی شونه‌شنه و آروم هلش دادم که بره اون ور اما فقط تکون کوچیکی خورد و نرفت . دیگه صبرم لبریز شده بود . بهش زل زدم ، مثل بچه های یه ساله اشک تو چشماش حلفه زده بود و وایساده بود تا باهام حرف بزنه . اما بی حوصله تر از چیزی بودم که فکرشو میکرد . بدون هیچ ریاکتی بهش زل زدم و محکم گفتم
ملودی : گم شو اون ور
فکش لرزید ، هر لحظه ممکن بود بزنه زیر گریه ، زیاد گریه میکرد ، اما امروز چشماش عجیب تر از همیشه بود ، با اینکه با تمام وجود ازش عصبانی بودم اما احساسی توی وجودم می‌خواست بغلش کنه . درحالی که سعس میکرد اشکاش نریزه با بغضی که تو صداش بود گفت
داهی : نمیخوام
اخمی روی صورتم نشست . سویشرت و کلیدم رو برداشتم و به سمت در اتاق رفتم تا برم بیرون که در زودتر باز شد ، داهی دوباره جلوم وایساد . می‌سون پشت در بود ، و داهی دوباره با دستایی باز که قصد داشت مانع رفتنم بشه پشت به می‌سون و رو به من وایساد . نگاهم رو به می‌سون دادم ، مردد بود ، پر از شک ، نمیدونست باید چیکار کنه . صادق توی چشماش زدم و گفتم
ملودی : ببرش نمیخوام عصبانیتمو سرش خالی کنم
می‌سون دستشو گذاشت روی شونه داهی اما داهی دستشو محکم پس زد . به چشمای داهی زل زدم . امروز روز نحسی بود و این بچه رو مخ ترش میکرد . دست خودم نبود ، اینبار بد نگاهش کردم ، این رو از لرزش مردمک چشمش و تردیدی که توی رفتارش ایجاد کرد فهمیدم . شمرده شمرده و اروم گفتم
ملودی : یه بار گفتم ، از سر راهم گم شو کنار
کاملا برعکس من بلند داد زد
داهی : گفتم نمیرم نمیخوام
اینبار می‌سون سکوت نکرد ، دستای داهی رو گرفت و سعی کرد بغلش کنه ، راه برام باز شده بود پس بی مکث به سمت بیرون رفتم ، اما تقلا ها و سر و صدای داهی رو پشت سرم دیدم فریاد میزد
داهی : ولم کنننن می‌سون بزار باهاش حرف بزنممم ولم کننننن
آسانسور به طبقه ما رسید و سارانگ رو به روم بود ، با شنیدن صدا های پشت سرم و دیدن داهی با دو از کنارم رد شد و به پشت سرم رفت . همه چی مسخره بود . از همه بیشتر صدا های داهی
داهی : لعنتیییییی مننننن غلطططط کردمممم
وارد اسانسور شدم و روم رو سمتشون برگردوندم تا طبقه رو بزنم و برای لحظه‌ای دلم ریخت . طوری با چشمای اشکی و معصومش تلاش میکرد از بین بازو های می‌سون بیاد بیرون که انگار دارن همه چیزش رو جلوش به آتیش میکشن
داهی : نروووووو ترو خداااا مرگ مننننن غلط کردممممم اصلا به همههه میگم بوسیدمش اما تو نرووو
اخرین حرف هایی بود که ازش شنیدم ؛ اما انقدر خسته بودم که حال نداشتم حتی به این فکر کنم راجع به چی حرف میزد . اون مرد کثیف چیزی نبود که بتونه بخاطر یه نمره بحث‌ش رو باهام باز کنه ، اون مرد عوضی هرچیز و هرکسی که داشتم رو ازم گرفت .
دیدگاه ها (۱)

عشق خیانت انتقام

پارت یک از زبان نویسنده صدای گریه ی دختر کل عمارت رو پر کرده...

در جست و جوی خاطرات پارت ۲۱

عزیز ترین دشمن من : ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

چند پارتـیــــــــــــــــ🖤ـــــــــــــوقتی باهات بد حرف می...

طبقه ۱۲پارت اول🚬علامت ها:داهی+جونگکوک_نایا*بقیه اعضا!ویو داه...

برده عمارت جئون

مافیای من

شب جمعه بود سر مزار آرشا نشسته بودم دیدم یه خانم مسنی داره ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط