مرد سایه ها ۱۳
با وجود اینکه ا/ت در محاصرهاش بود و ترس در دلش لرزه انداخته بود، اما غرور و حرصش بر ترسش غلبه کرد. به چشمان سرخ و خشمگینش زل زد و با لحنی که از آن زهر میبارید، شروع کرد به غر زدن و توهین کردن:
ا/ت (با لحنی تند و گزنده):
«آره، رئیس! رئیسِ یه مشت آدمکش و قلدری! فکر کردی چون دستت رو میکوبی به دیوار من میترسم؟ تو فقط یه آدم مریضی که جز زورگویی هیچی بلد نیست! واقعاً که مایه تأسفی... حتی نمیتونی یه تشکر ساده بکنی که داشتم زخمت رو میبستم. حالم از این قیافهی حقبهجانبت به هم میخوره! برو گمشو بیرون، برو پیش همون آدمایی که ازت میترسن، چون دیگه برام مهم نیست چه بلایی سرم میاری، مرتیکهی روانیِ بیاحساس!»
این کلمات مثل تازیانه به صورت جونگکوک خورد. رگ گردنش از شدت خشم بیرون زد و دندانهایش را آنچنان روی هم فشار داد که صدای خرد شدنش را شنیدی. او که تا آن لحظه سعی داشت خودش را کنترل کند، با شنیدن کلمهی «روانیِ بیاحساس» کاملاً از کوره در رفت.
او با یک حرکت سریع، هر دو دستش را (بدون توجه به درد شدید بازوی زخمیاش) دو طرف سر ا/ت به دیوار کوبید و صورتش را به قدری به ا/ت نزدیک کرد که بینیهایشان به هم میخورد. فریادش لرزه به تن اتاق انداخت:
جونگکوک (با فریادی وحشتناک):
«بسه! دیگه تمومش کن! داری با دم شیر بازی میکنی! فکر کردی من چقدر تحمل دارم؟ من برای امنیت تو گلوله خوردم، اونوقت داری به من میگی روانی؟ میخوای ببینی یه آدم بیاحساس واقعاً چطوری رفتار میکنه؟ میخوای بهت نشون بدم وقتی کنترلم رو از دست میدم چه بلایی سر آدمای زبوندرازی مثل تو میارم؟»
چشمانش از شدت جنون میدرخشید و هاله سنگینی از خشم و درد دورش را گرفته بود. او از شدت عصبانیت میلرزید و خون از زیر باند بازویش دوباره شروع به چکیدن کرد، اما فقط به ا/ت خیره شده بود، انگار میخواست با نگاهش او را ببلعد. ا/ت:«« مرتیکه منحرف ... تو فقط ازم سو استفاده میکنی ببینم دیشب و یادت رفته بود یادته چجوری منو بو....»
هنوز جملهاش به پایان نرسیده بود و کلمهی «بوسیدی» در گلوی ا/ت بود که چشمان جونگکوک از شدت خشم و شاید کمی غافلگیری، گشاد شد. او که تحمل شنیدن یادآوری آن لحظات را در این وضعیت متشنج نداشت، به سرعت دست سالمش را روی دهان ا/ت گذاشت و او را محکم به دیوار فشرد.
فشار دستش محکم بود و اجازه نمیداد کلمهی دیگری از بین لبهای ا/ت خارج شود. او سرش را خم کرد و لبهایش را کنار گوش ا/ت آورد. صدایش حالا دیگر فریاد نبود، بلکه زمزمهای بم، لرزان و به شدت خطرناک بود که لرزه به تنش میانداخت:
جونگکوک (با لحنی تهدیدآمیز و عصبی):
«خفه شو... فقط خفه شو! جرئت نکن اون اتفاق رو به زبون بیاری. فکر کردی من یادم رفته؟ فکر کردی نمیدونم دارم چیکار میکنم؟ تو هیچی از من و انگیزههام نمیدونی. اگه یه بار دیگه... فقط یه بار دیگه اون زبونِ تلخت رو برای یادآوریِ چیزی که نباید، باز کنی، قسم میخورم کاری میکنم که آرزو کنی کاش اصلاً زبون نداشتی!»
او در حالی که دستش را همچنان روی دهان ا/ت نگه داشته بود، با نگاهی نافذ و پر از تلاطم به چشمانش خیره شد. خون بازویش حالا روی لباس ا/ت هم لکه انداخته بود، اما او انگار هیچ دردی حس نمیکرد؛ تمام تمرکزش روی ساکت کردن ا/ت و کنترل خشمِ سرکشی بود که در وجودش شعله میکشید.
شرطا : ۳۵ لایک ــ 35 کامنت ـــ ۱۵ بازنشر 💤🎀🧸💅🏻
ا/ت (با لحنی تند و گزنده):
«آره، رئیس! رئیسِ یه مشت آدمکش و قلدری! فکر کردی چون دستت رو میکوبی به دیوار من میترسم؟ تو فقط یه آدم مریضی که جز زورگویی هیچی بلد نیست! واقعاً که مایه تأسفی... حتی نمیتونی یه تشکر ساده بکنی که داشتم زخمت رو میبستم. حالم از این قیافهی حقبهجانبت به هم میخوره! برو گمشو بیرون، برو پیش همون آدمایی که ازت میترسن، چون دیگه برام مهم نیست چه بلایی سرم میاری، مرتیکهی روانیِ بیاحساس!»
این کلمات مثل تازیانه به صورت جونگکوک خورد. رگ گردنش از شدت خشم بیرون زد و دندانهایش را آنچنان روی هم فشار داد که صدای خرد شدنش را شنیدی. او که تا آن لحظه سعی داشت خودش را کنترل کند، با شنیدن کلمهی «روانیِ بیاحساس» کاملاً از کوره در رفت.
او با یک حرکت سریع، هر دو دستش را (بدون توجه به درد شدید بازوی زخمیاش) دو طرف سر ا/ت به دیوار کوبید و صورتش را به قدری به ا/ت نزدیک کرد که بینیهایشان به هم میخورد. فریادش لرزه به تن اتاق انداخت:
جونگکوک (با فریادی وحشتناک):
«بسه! دیگه تمومش کن! داری با دم شیر بازی میکنی! فکر کردی من چقدر تحمل دارم؟ من برای امنیت تو گلوله خوردم، اونوقت داری به من میگی روانی؟ میخوای ببینی یه آدم بیاحساس واقعاً چطوری رفتار میکنه؟ میخوای بهت نشون بدم وقتی کنترلم رو از دست میدم چه بلایی سر آدمای زبوندرازی مثل تو میارم؟»
چشمانش از شدت جنون میدرخشید و هاله سنگینی از خشم و درد دورش را گرفته بود. او از شدت عصبانیت میلرزید و خون از زیر باند بازویش دوباره شروع به چکیدن کرد، اما فقط به ا/ت خیره شده بود، انگار میخواست با نگاهش او را ببلعد. ا/ت:«« مرتیکه منحرف ... تو فقط ازم سو استفاده میکنی ببینم دیشب و یادت رفته بود یادته چجوری منو بو....»
هنوز جملهاش به پایان نرسیده بود و کلمهی «بوسیدی» در گلوی ا/ت بود که چشمان جونگکوک از شدت خشم و شاید کمی غافلگیری، گشاد شد. او که تحمل شنیدن یادآوری آن لحظات را در این وضعیت متشنج نداشت، به سرعت دست سالمش را روی دهان ا/ت گذاشت و او را محکم به دیوار فشرد.
فشار دستش محکم بود و اجازه نمیداد کلمهی دیگری از بین لبهای ا/ت خارج شود. او سرش را خم کرد و لبهایش را کنار گوش ا/ت آورد. صدایش حالا دیگر فریاد نبود، بلکه زمزمهای بم، لرزان و به شدت خطرناک بود که لرزه به تنش میانداخت:
جونگکوک (با لحنی تهدیدآمیز و عصبی):
«خفه شو... فقط خفه شو! جرئت نکن اون اتفاق رو به زبون بیاری. فکر کردی من یادم رفته؟ فکر کردی نمیدونم دارم چیکار میکنم؟ تو هیچی از من و انگیزههام نمیدونی. اگه یه بار دیگه... فقط یه بار دیگه اون زبونِ تلخت رو برای یادآوریِ چیزی که نباید، باز کنی، قسم میخورم کاری میکنم که آرزو کنی کاش اصلاً زبون نداشتی!»
او در حالی که دستش را همچنان روی دهان ا/ت نگه داشته بود، با نگاهی نافذ و پر از تلاطم به چشمانش خیره شد. خون بازویش حالا روی لباس ا/ت هم لکه انداخته بود، اما او انگار هیچ دردی حس نمیکرد؛ تمام تمرکزش روی ساکت کردن ا/ت و کنترل خشمِ سرکشی بود که در وجودش شعله میکشید.
شرطا : ۳۵ لایک ــ 35 کامنت ـــ ۱۵ بازنشر 💤🎀🧸💅🏻
- ۱۲.۲k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط