{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از دوباره ...

part ۱۶
(پرش به عروسی)
همه اعضا روی یه میز نشسته بودن و منتظر عروس داماد بودن
جیمین:حس خوبی به این ازدواج دارم امیدوارم خوشبخت بشن بعد این همه سال جدایی
کوک:من دقیقا حس برعکس تو دارم
جیهوپ:الان بحث امیلی هم هست بزرگترین نگرانی همه ما اونه مگه نه نامجون هیونگ؟هیونگگ؟
جین نامجون رو اروم تکون داد
جین:هییی نامی
نامجون:هان بله ؟چی؟
جین:حواست کجاست؟
نامجون:حواسم پیش امیلیه
جیهوپ:اههه این بچه خیلی گناه داره مطمعنم خیلی اسیب میبینه
نامجون:اسیب دیده ..لاهی که روانشناسه بهش گفتم حتما امشب باهاش حرف بزنه ..خودمم متوجه ناراحتی و گوشه گیریش شدم
شوگا جدا از بقیه یه گوشه تنها نشسته بود و منتظر عروس و داماد بود
(پرش به فردای عروسی)
ساعت 9 صبح بود بابا ته گفته بود هر اخر هفته صبح ها میاد دنبالم بریم بیرون
ویو کوک
از خستگی دیشب روی مبل خوابم برده بود اروم اروم با صدای تلویزیون که داشت کارتون پخش میکرد بیدار. شدم
کوک: امیلی عمو چرا بیداری؟
امیلی:بابام گفته هر اخر هفته صبح ها میاد دنبالم بریم بیرون دور بزنیم ..عمو دلم تنگ شده من عادت داشتم هر شب بابا بوسم کنه بخوابم
دلم برای امیلی سوخت میدونستم ته امروز نمیاد دیدنش
کوک: تلویزیون رو خاموش کن بیا اینجا ببینم
امیلی تلویزیون رو خاموش کرد و به طرفم دوید توی آغوشم گرفتمش و چند بوسه به موهای طلاییش زدم
کوک: از این به بعد بوس اخر شب اول شبو صبح بعد از ظهر کل بوسات با من و عمو نامجون
اروم سر امیلی رو گذاشتم روی بالش و شروع کردم به داستان گفتن تا بخوابه و خوابید
(پرش به ۱۰سال بعد)
امیلی:عمووووو بدو بیا بیروننن دیرم شددد
کوک:بچه مگه تو اتاقت دشویی نداره؟
امیلی: عمو تا بالا میریزه اذییت نکن دیگه بیا بیرونننن
کوک:حالا دو دقیقه منتظر بمونی چی میشهه؟
امیلی:عمووو دانشگاه هم دیر میشعععععع
کوک:اوه اوه راست میگی..خاب از در فاصله بگیر من کارمو بکنم
نامجون:هی بچه جان
امیلی:عموووو من دیگه بزرگ شدممم
نامجون:تو پنجاه سالتم شه هنوز برای من بچه ای بیا این نون پنیر رو بگیر بخور
کوک از دسشویی خارج شد
کوک:قشنگ پا گذاشتی جای پای جین هیونگ🤣🤣
ویو امیلی
۱۰ سال از روزی که با عمو کوک و عمو نامجون زندگیم شروع شد میگذره همچی خوبه خاب بابام توی این مدت خیلی کم اومد دیدنم
بخاطر اینکه برادر زنش اجازه نمیداد اونو راضی کردن ولی خاب از یه جایی به بعد یعنی تقریبا ۵سال پیش خانومش هم ناراضی شد چون بچه شون دنیا اومده بود و فکر میکرد اگه بابا منو ببینه هوایی میشه و ولش میکنه
اره ات دوباره بچه دار شده بود با کلی دکتر و دارو ها و درمان های پیش رفته الانم یه پسر کوچولو به اسم نیک دارن اونجور که عمو کوک میگفت بابا میخواست اسمشو بزاره الکو ولی زنش چون این اسم شبیه اسم من بوده گفته نه
و من الان دقیقا ۵ساله بابامو ندیدم و خاب دلمم براش تنگ نشده من زندگی جدیدی دارم و در تلاش اینم که بورسیه بگیرم برم هالیفاکس کانادا برای ادامه تحصیل من ۱۸سالمه و چند ماهی میشه تو رشته پزشکی تونستم قبول بشم و افتخار عمو کوک و عمو نامجون بشم
من کیم امیلی ام ولی نه کیمی که به کیم تهیونگ ربط داشته باشه کیمی که به کیم نامجون ربط داشته باشه
یا میتونم جئون امیلی باشم
یا هرچیزی باشم الا دختر پدرم
&&&&
ویو ته
بازم یه روز خسته کننده دیگه در خونه رو باز کردم و وارد خونه شدم
ته:عزیزم من اومدم ..
ات: سلام خوش اومدی .آلکو نکننن دست نزن بهش
اهی بلند کشیدم و به سمت مبل حرکت کردم ات بعد از زایمانش خیلیییی تغییر کرده بود مخصوصا از نظر رفتاری
همیشه فکر میکرد قرار بلایی سر نیک یا من بیاد
فکر میکنه نیک مثل فریدا قراره بمیره درسته فریدا دخترمون که قبل از جداییمون توی اون حادثه توی شکم ات مرد قرار بود اگه پسر دار بشیم بزاریم آلکو و اگه دختر شد فریدا و بچمون دختر شد ولی همون شب با اون ضربه هایی که به شکم ات وارد شد مرد با صدای ات به خودم اومدم
ات:تهههههه...خوابی؟عههههه چرا وایسادی برو لباساتو عوض کن
ویو امیلی
با خوشحالی از دانشگاه برگشتم بالاخره توی اون ازمون لعنتی قبول شدم من قرار شد بورسیه شم برم هالیفاکس
کارای قانونی ویزای چند ساله عمو کوک و عمو نامجونم میکنم اونا باید باهام بیانن
امیلی:من اومدمممممم
نامجون:.....


تا پارت بعدی بایییییی 💗
دیدگاه ها (۱۵)

پارت 41🌙 ویو هیون‌وو:هیون‌وو: بچه‌ها، من حساب کردم... بریم.ه...

#عشق_بعد_نفرت ادامه پارت 5پرش زمانی به فردا صبحویو اتاز خواب...

پارت⁸:))

#ازدواج_اجباری P14خبری که باعث میشد کیم غوغا به پا کنه🥲بعد ا...

#ازدواج_اجباری P17فردا صبح ساعت ۹:۱۰ دقیقه م.ت: مطمئنی خوبی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط