طناب را به گردنم انداختند

طناب را به گردنم انداختند

گفتند : آخرین آرزویت ؟

گفتم : دیدن عشــقم

گفتند : خسته است ، تا صبح برایت طناب بافته . . .

#yasi
دیدگاه ها (۱۲۲)

آخرین بازمانده از عشق

گــوش کن سـاز دلم را که شنـیدن داردهمــه شب دل نی عشق تو دمی...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

Rubble of Light :آوار نور

╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮     ♡ 𝑴𝒚 𝑳𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝑳𝒐𝒗𝒆 ♡        پارت...

پارت ۱۰

پارت۵

I'm not jealous part 49اشکامو پاک کردم روی تختم دراز کشیدم م...

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخربخش۲

وقتی دوست پسرت تولدت رو فراموش کرد💛پارت ۱روایت از زبان کایلی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط