{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی دوست پسرت تولدت رو فراموش کرد💛

وقتی دوست پسرت تولدت رو فراموش کرد💛
پارت ۱
روایت از زبان کایلی:
از خواب بیدار شدم...با یادآوری تاریخ لبخند بزرگی زدم
۱۳ مارچ
امروز تولدم بود گوشیم رو برداشتم
تبریک های زیادی برام اومده بود
از خانواده ام گرفته تا دوستام
ولی خب...
هیچ پیامی از جونگکوک نبود
هرچقدر اسکرول کردم آخرین پیامش دیشب بود که گفت دارم برمیگردم خونه
با خودم گفتم احتمالا میخواد حضوری بهم تبریک بگه یا شاید صبح یادش نبوده یا میخواسته جشن بگیره یا...
پاشدم یه دوش گرفتم...روتین پوستی انجام دادم... به هرحال ادم باید روز تولدش خوشگل باشه
رفتم سمت سالن
جونگکوک رو دیدم که داشت صبحانه درست میکرد
+سلام کوکیاا
_سلام پرنسسم
منتظر بودم تبریک بگه بهم
+کوکی؟
_جانم فداتشم؟
+امروز..تاریخ خاصی نیست؟
_امروز؟؟نه
واقعا یادش نبود؟
+اوهوم اوکیه
_کایلی چیزی شده؟
+نه کوک..همه چیز خوبه
_باشه قربونت برم بیا صبحونه مورد علاقت رو ساختم
+ممنونم کوکی
_اخ قربون این حرف زدنت بشم
صبحونه رو خوردیم کوکی آماده شد که بره کمپانی
دم در وایستاده بود
_خب دخترم من دیگه میرم
+باشه جونگکوکی مراقب خودت باش
_باشه بچه تو هم حواست به خودت باشه غذا خوب بخور خودتو خسته نکن
+باشه
قبل از رفتن بوس کوتاهی روی لبم زد و رفت
همینطور گذشت و گذشت
تصمیم گرفتم با کار کردن حواس خودمو از امروز پرت کنم
خونه رو تمیز کردم تلوزیون دیدم
و همینطور تبریک ها زیاد تر میشد
ولی خب چه فایده؟
اون کسی که برام مهم بود حتی یادش نبود
قطره اشک کوچکی از چشمم افتاد
شاید..اونقدری که اون برای من مهمه من برای اون مهم نیستم

ادامه دارد....
حمایت کنید عزیزام💛
دیدگاه ها (۲)

وقتی دوست پسرت تولدت فراموش کرد💛پارت ۲شب شد کوکی پیام داد که...

وقتی دوست پسرت تولدت رو فراموش کرد💛پارت ۳(last part) با چیزی...

coming soon....

وقتی مجبور بودی نقش معشوقه اش رو بازی کنی💚پارت۴(the last par...

داستان زندگی منپارت:18+بعد رفتن شوگا یکم دیگه نوشیدنی خوردیم...

پارت ۱۲ تا اینکه جیمین یه چیزی یادش اومد ( فلش بک به زمانی ک...

نقطه شروع کنسرت p,14(ویو هنا)+: خیلی خب باشه ولی نباید یکم ز...

Chapter 12"*frozen*_ پرنسس پاشو دیگه الانه که از نبودت بزنم ...

رمان

وقتی درسش بد بود و..

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط