سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت ۶۵
هرچقدر زمان می گذاشت ، رشته های نورانی بیشتری از انگشتم . نه ، من دیگر دستی برایم باقی نمانده بود دستم به هزاران رشته تبدیل شده بودند که به مچ دستم متصل بودند
آنقدر زیاد بودند که گوی رادیگر نمی‌دیدم دست چپم را دیگر حس نمی کردم اما در یک لحظه سوزشی شدید را حس کردم سوزشی که از دست چپم شروع میشد و به قلبم می‌رسید دستم را بالا آوردم میخواستم به خاطر...
- نه !
دستم سیاه شده بود به نظر می‌رسید به صورت کامل سوخته بود اما نه پوست دستم سیاه بود و من می‌توانستم نقوشی سفید را ببینم که بر روی کف دستم در حال ظاهر شدن بود
علامت یک تاج درحال شکل گرفتن بود ، تاجی که بر روی آن ...
- پسر چکار می کنی ، داری تمام قدرتش رو میگیری!؟
صدای لباس من را از فکر دست سیاه شده ام بیرون آورد نمی دانستم که او در مورد چه صحبت می کند
- نمی دونم چه اتفاقی داره می افته ، من هیچ کنترلی روی بدنم ندارم !
- تو داری قدرتش رو می دوزدی ، اگه همه قدرتش رو بگیری تمام بعد سوم رو نابود می‌کنی
با عصبانیت فریاد زدم :
- من دزد نیستم ، من اصلا نمی دونم چه اتفاقی داره می افته ؟
لباس به جای آنکه از من عذر خواهی کنه گفت:
- تا الانشم خیلی قدرت ازش گرفتی اگر ادامه بدی همه بعد سوم این دنیا رو نابود می کنی
ترس عجیب من جای خودش را به سرمستی داده بود احساسی که داشتم مانند شعله های آتشی که توسط تند بادی نابود شوند از بین رفتند
- چرا معطلی ، زود باش
- من نمی دونم باید چکار کنم کمکم کن
لباس اندکی سکوت کرد و گفت:
- به ارتباط خودت با گوی فکر کن ، به این فکر کن که این ارتباط باید قطع بشه
ترس مانع از تمرکزم می شد نمی توانستم خوب فکر کنم چند دقیقه ای طول کشید تا توانستم به رشته ها و گوی فکر کنم نمی دانستم منظور از ارتباط بین من و گوی چیست ، اصلا نمی‌دانستم آن رشته ها درون بدن من چه کار می کردند
از این می ترسیدم که دست راستم را برای همیشه از دست دهم ، همین فکر سبب شد که تمرکزم از بین رود من نمی خواستم قدرت گوی را بدوزدم من دزد نبودم
- زود باش پسر تو میتونی
به رشته ها نگاه کردم من قدرت نمی‌خواستم من نمی خواستم قدرت بیشتری را به دست بیاورم من دزد نبودم تمام این حرف ها را با عصبانیت برای خودم گفته بودم اما تاثیر عجیبی بر روی رشته ها گذاشتند رشته ها در یک چشم بهم زدن به سمت دست من برگشتند و من با شدت روی زمین افتادم
اصلا فراموش کرده بودم که در میان زمین و هوا معلق بودم از دیدم آنچه که روبرویم قرار داشت به وحشت افتاده بودم
- وای خدای من ، من چه کار کردم !؟
آتش سیاه گوی را در بر گرفته بود می‌توانستم ترک هایی را روی گوی ببینم در آن وضعیت ذهنم قفل شده بود نمی دانستم باید چکار کنم
اشک در چشمانم جمع شده بود من چه کار کردم
- خودت رو جمع و جور کن ، الان وقت گریه نیست
با عصبانیتی که ناشی از درماندگی ام بود فریاد زدم:
- من چه غلطی می توانم بکنم من حتی یه جادو بلد نیستم
نگاهم بر روی گوی بود که چگونه با گذشت زمان سیاه تر می شود ، نقاشی های کف سالن هم رنگ های خودشان را از دست داده بودند
ـ باید بتونی ، الان قدرت زیادی رو از گوی دزدی ...
با عصبانیت فریاد زدم:
- من دزد نیستم
لباس با حالتی تدافعی گفت:
- باشه قبول ... در هر حال تو باید گوی رو بازسازی کنی ؟

زمان به سرعت برای من می گذشت و من نمی دانستم باید چکار کنم تا چند دقیقه پیش خیال میکردم در حال مردن هستم و اینک به این فکر میکردم که چگونه من را مجازات می کردند
نگاهم به سمت بالا چرخید . می خواستم از خدا بخواهم کمکم کند میخواستم از درگاه خدا کمک بخواهم که
نگاهم به شیشه های رنگی و نوری که به داخل می آمد افتاد!
دیدگاه ها (۰)

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.15(روایت از زبان ا.ت)ج...

پارت ۵۴

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

Why Did I Fall in Love with You?P²ویو دوهیبا عصبانیت وارد شر...

Part:441ساعت نیم بعدویوات:بعد از 2 ساعت بالاخره به خونه رسید...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت سومویو تهیونگ:جشن تموم شده بود، ام...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۴ پارتغروب شده بود ...

part 13

مافیای من

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟠 تو را دیدم و آفریده شدم.𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط