رد پای هزارساله part 3
صدای زنگ ناقوسهای بلند، از دور دست میاومد. اون صدای مداوم و کشدار، که انگار زمانو میکشه سمت یه سرنوشتی که هیچ راه برگشتی براش نیست. بوی خاک بارونخورده، با نسیمی آروم پیچید توی اتاق کوچیکم.
خواب دیده بودم؟ نه... نه خواب نبود.
چند لحظه، همونطور نشسته بودم وسط تخت، دستهامو مشت کرده بودم روی زانو. نفس کشیدنم سنگین شده بود. عرق سردی که از شقیقهم میچکید با هوای خنک اتاق قاتی شده بود، مثل یه راز که تازه از زیر خاک کشفش کرده باشن.
تو خواب، یا شاید تو خاطره... صدای یه مرد رو شنیدم. نمیدونم کی بود. ولی وقتی صداش رو شنیدم، تمام بدنم یخ زد.
اسمش رو نگفت.
فقط یه جمله گفت:
«تو اون نیستی که فکر میکردم، نایا...»
و من... من یادم نمیاد کی به من گفتن نایا. اما اون لحظه، وقتی اون صدا گفت نایا، قلبم لرزید.
انگار... انگار همیشه این اسم برای من بوده. همیشه، توی یه جای دیگه، یه زمان دیگه...
بلند شدم، رفتم جلوی آینه. یه نوار زخمی روی گردنم بود. دقیقاً همونجایی که توی خواب... نه، توی اون خاطره، شمشیر خورده بودم.
دستم لرزید، آروم لمسش کردم. هنوزم سوز میزد.
صدام خشدار بود وقتی زیر لب زمزمه کردم:
– من... قبلاً مرده بودم؟
و یه چیز دیگه...
اگه من نایام... پس اون کی بود؟ اون شاهزاده با چشمای یخزده...
نفس عمیق کشیدم.
حالا، ذهنم تار نبود، ولی خیلی شفاف هم نبود.
درست مثل مه صبح، وقتی همهچی رو میبینی ولی نمیتونی باورش کنی.
نور طلایی غروب افتاده بود روی گلدستهها. توی آینه به خودم نگاه کردم.
دیگه نمیتونستم انکار کنم.
من دوباره به دنیا اومده بودم.
اما هنوز نمیدونستم چرا.
#رمان_جدید #ردپای_هزار_ساله #تناسخ #درام_تخیلی #غزل_مینویسه
خواب دیده بودم؟ نه... نه خواب نبود.
چند لحظه، همونطور نشسته بودم وسط تخت، دستهامو مشت کرده بودم روی زانو. نفس کشیدنم سنگین شده بود. عرق سردی که از شقیقهم میچکید با هوای خنک اتاق قاتی شده بود، مثل یه راز که تازه از زیر خاک کشفش کرده باشن.
تو خواب، یا شاید تو خاطره... صدای یه مرد رو شنیدم. نمیدونم کی بود. ولی وقتی صداش رو شنیدم، تمام بدنم یخ زد.
اسمش رو نگفت.
فقط یه جمله گفت:
«تو اون نیستی که فکر میکردم، نایا...»
و من... من یادم نمیاد کی به من گفتن نایا. اما اون لحظه، وقتی اون صدا گفت نایا، قلبم لرزید.
انگار... انگار همیشه این اسم برای من بوده. همیشه، توی یه جای دیگه، یه زمان دیگه...
بلند شدم، رفتم جلوی آینه. یه نوار زخمی روی گردنم بود. دقیقاً همونجایی که توی خواب... نه، توی اون خاطره، شمشیر خورده بودم.
دستم لرزید، آروم لمسش کردم. هنوزم سوز میزد.
صدام خشدار بود وقتی زیر لب زمزمه کردم:
– من... قبلاً مرده بودم؟
و یه چیز دیگه...
اگه من نایام... پس اون کی بود؟ اون شاهزاده با چشمای یخزده...
نفس عمیق کشیدم.
حالا، ذهنم تار نبود، ولی خیلی شفاف هم نبود.
درست مثل مه صبح، وقتی همهچی رو میبینی ولی نمیتونی باورش کنی.
نور طلایی غروب افتاده بود روی گلدستهها. توی آینه به خودم نگاه کردم.
دیگه نمیتونستم انکار کنم.
من دوباره به دنیا اومده بودم.
اما هنوز نمیدونستم چرا.
#رمان_جدید #ردپای_هزار_ساله #تناسخ #درام_تخیلی #غزل_مینویسه
- ۳.۶k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط