سفیر کبیر Grand Ambassador
پارت ۱۴۸
پدربزرگم با دیدن این صحنه شگفت زده شده بود. هر چند خیلی زود روی خودش مسلط شده بود. اما من نگاه کنجکاوش را میدیدم که ذرات نورانی درون هوا را دنبال میکرد پدربزرگم در حالیکه دستی به ریشش میکشید به سمت من برگشت و گفت:
- آلفرد تو از این به بعد هر روز باید روی کنترل جادوی خودت کار کنی حداقل روزی دو ساعت به تمرین این طلسم بپردازی. تو باید آنقدر در کنترل انرژیت مهارت پیدا بکنی که قادر باشی یه حباب شفاف بسازی من هیچ کاری برات نمیتونم بکنم خودت باید بفهمی که چطوری باید به این سطح از توانایی برسی
از آن روز به بعد کار من همین شده بود؛ در کنار دیگر آموزشهایم مجبور بودم روی طلسمی کار کنم که در کنترل آن به طور ناامید کننده ای ناتوان بودم بارها از زمین بیرون افتاده بودم؛ بارها به خاطر ضربه ناشی از پرتاب بیهوش شده بودم کم کم داشتم خسته میشدم بعضی اوقات میتوانستم حباب با نور کم درست کنم اما هیچ وقت قادر نبودم که حباب شفافی بسازم.
شاید پدربزرگ از من توقع زیادی داشت؛ هر دفعه که چنین جادویی را اجرا میکردم گویی بخش زیادی از انرژی درونم بیرون کشیده میشد شاید نکته روی همین قسمت بود؛ میزان انرژی که باید اجازه خارج شدن از بدنم را به آن میدادم اما کنترل این قسمت سختتر و به مراتب مشکل تر از تصوراتم بود. در این اواخر تا حدی موفق به کنترل بخشی از جریان انرژی درون بدنم شده بودم اما هیچ وقت نتیجه مطلوب را به دست نمی آوردم. از دست خودم کلافه بودم من که ادعا میکردم روند یادگیری ام سریعتر از هر کسی هست؛ در به کنترل در آوردن قدرت جادوییام ناتوان بودم آن روز به قدری خسته بودم که حتی آب را برای حمام گرم نکردم. لباسهایم را درآوردم به نظر میرسید پدر بزرگ مثل همیشه به بهانه جمع آوری گیاهان دارویی غیبش زده
باشد. در این مدتی که گذشته بود خیلی کنجکاو بودم تا در این مورد از او سوال کنم؛ اما او هیچ وقت جواب سوالاتم را نمیداد او همیشه به نحوی از پاسخ به سوالاتم طفره میرفت و من هم بعد از مدتی فهمیدم او بدون اینکه به من حرفی بزند کار مخفیانه ای را انجام میدهد اما نمیدانستم چه کاری و چرا آن را از من مخفی
می کرد.
لباسهایم کثیف بودند؛ آنها را شستم و گوشه ای قرار دادم تا بعدا برای خشک شدن آنها را روی طنابهای زمین تمرین بدنیام پهن کنم برای کارهای شخصی ام هرگز نباید از جادو استفاده میکردم این یکی دیگر از قوانین پدربزرگم بود.
وقتی به داخل کلبه برگشتم تا لباس تمیز ،بردارم با باز کردن کمد به یکباره فکری به ذهنم رسید. نمیدانستم چرا زودتر چنین فکری به ذهنم نرسیده بود بی آنکه لباسی بردارم به سمت تختم رفتم و چمدانم را از زیر تخت برداشتم که درون آن تنها لباس سخنگویم را قرار داده بودم.
به محض اینکه لباس را لمس کردم او روی تنم ظاهر شد و همزمان صدای آشنای لباس سبب خنده ام شد. صدایی که درون ذهنم میشنیدم غرغرکنان گفت:
ـ میذاشتی یه سال دیگه من رو میپوشیدی
با لحن عذرخواهانه ای گفتم :
- ببخشید، خودت میدونی که چقدر پدر بزرگ اصرار کرد که ازت استفاده نکنم منم میترسیدم آسیبی بهت برسه برای همین هم ازت استفاده نکردم
ـ نمی خواد نگران من باشی چند بار بهت گفتم که من به همین سادگیها آسیب نمیبینم؛ حتی اگر هم ببینم، میتونم با قدرت جادویی درون بدنت، خودم رو ترمیم کنم.
ـ میدونم اما خوب میدونی که اگه پدربزرگ بفهمه که تو حرف میزنی اصلا اجازه استفاده از تو رو بهم
نمی ده.
صدای خنده لباس رو شنیدم که گفت:
- هنوز نفهمیدی که پدربزرگت قادر به شنیدن صدای من یا خوندن بخشی از ذهنت نیست
ـ درسته که تا حدودی میتونم از ذهنم دفاع کنم اما اگر اون ذهنم رو بخونه چی؟
ـ تو نگران نباش من فقط دوست ندارم اینطوری کنار گذاشته بشم سالها طول کشید تا به تو رسیدم، پس
حق نداری من رو از خودت دور کنی
ـ باشه فقط پدربزرگم نباید بویی ببره.
سپس روی شکل لباسهای تمرینی ام تمرکز کردم و با تغییر در رنگ و شکل لباس گفتم :
- اینجوری بهتره ... اون دیگه متوجه نخواهد شد.
سپس دراز کشیدم خیلی خسته ،بودم اما نمیخواستم بخوابم میخواستم از کمک لباس استفاده کنم برای همین هم شرحی از مسائل و مشکلاتم را برای اون بیان کردم.
پدربزرگم با دیدن این صحنه شگفت زده شده بود. هر چند خیلی زود روی خودش مسلط شده بود. اما من نگاه کنجکاوش را میدیدم که ذرات نورانی درون هوا را دنبال میکرد پدربزرگم در حالیکه دستی به ریشش میکشید به سمت من برگشت و گفت:
- آلفرد تو از این به بعد هر روز باید روی کنترل جادوی خودت کار کنی حداقل روزی دو ساعت به تمرین این طلسم بپردازی. تو باید آنقدر در کنترل انرژیت مهارت پیدا بکنی که قادر باشی یه حباب شفاف بسازی من هیچ کاری برات نمیتونم بکنم خودت باید بفهمی که چطوری باید به این سطح از توانایی برسی
از آن روز به بعد کار من همین شده بود؛ در کنار دیگر آموزشهایم مجبور بودم روی طلسمی کار کنم که در کنترل آن به طور ناامید کننده ای ناتوان بودم بارها از زمین بیرون افتاده بودم؛ بارها به خاطر ضربه ناشی از پرتاب بیهوش شده بودم کم کم داشتم خسته میشدم بعضی اوقات میتوانستم حباب با نور کم درست کنم اما هیچ وقت قادر نبودم که حباب شفافی بسازم.
شاید پدربزرگ از من توقع زیادی داشت؛ هر دفعه که چنین جادویی را اجرا میکردم گویی بخش زیادی از انرژی درونم بیرون کشیده میشد شاید نکته روی همین قسمت بود؛ میزان انرژی که باید اجازه خارج شدن از بدنم را به آن میدادم اما کنترل این قسمت سختتر و به مراتب مشکل تر از تصوراتم بود. در این اواخر تا حدی موفق به کنترل بخشی از جریان انرژی درون بدنم شده بودم اما هیچ وقت نتیجه مطلوب را به دست نمی آوردم. از دست خودم کلافه بودم من که ادعا میکردم روند یادگیری ام سریعتر از هر کسی هست؛ در به کنترل در آوردن قدرت جادوییام ناتوان بودم آن روز به قدری خسته بودم که حتی آب را برای حمام گرم نکردم. لباسهایم را درآوردم به نظر میرسید پدر بزرگ مثل همیشه به بهانه جمع آوری گیاهان دارویی غیبش زده
باشد. در این مدتی که گذشته بود خیلی کنجکاو بودم تا در این مورد از او سوال کنم؛ اما او هیچ وقت جواب سوالاتم را نمیداد او همیشه به نحوی از پاسخ به سوالاتم طفره میرفت و من هم بعد از مدتی فهمیدم او بدون اینکه به من حرفی بزند کار مخفیانه ای را انجام میدهد اما نمیدانستم چه کاری و چرا آن را از من مخفی
می کرد.
لباسهایم کثیف بودند؛ آنها را شستم و گوشه ای قرار دادم تا بعدا برای خشک شدن آنها را روی طنابهای زمین تمرین بدنیام پهن کنم برای کارهای شخصی ام هرگز نباید از جادو استفاده میکردم این یکی دیگر از قوانین پدربزرگم بود.
وقتی به داخل کلبه برگشتم تا لباس تمیز ،بردارم با باز کردن کمد به یکباره فکری به ذهنم رسید. نمیدانستم چرا زودتر چنین فکری به ذهنم نرسیده بود بی آنکه لباسی بردارم به سمت تختم رفتم و چمدانم را از زیر تخت برداشتم که درون آن تنها لباس سخنگویم را قرار داده بودم.
به محض اینکه لباس را لمس کردم او روی تنم ظاهر شد و همزمان صدای آشنای لباس سبب خنده ام شد. صدایی که درون ذهنم میشنیدم غرغرکنان گفت:
ـ میذاشتی یه سال دیگه من رو میپوشیدی
با لحن عذرخواهانه ای گفتم :
- ببخشید، خودت میدونی که چقدر پدر بزرگ اصرار کرد که ازت استفاده نکنم منم میترسیدم آسیبی بهت برسه برای همین هم ازت استفاده نکردم
ـ نمی خواد نگران من باشی چند بار بهت گفتم که من به همین سادگیها آسیب نمیبینم؛ حتی اگر هم ببینم، میتونم با قدرت جادویی درون بدنت، خودم رو ترمیم کنم.
ـ میدونم اما خوب میدونی که اگه پدربزرگ بفهمه که تو حرف میزنی اصلا اجازه استفاده از تو رو بهم
نمی ده.
صدای خنده لباس رو شنیدم که گفت:
- هنوز نفهمیدی که پدربزرگت قادر به شنیدن صدای من یا خوندن بخشی از ذهنت نیست
ـ درسته که تا حدودی میتونم از ذهنم دفاع کنم اما اگر اون ذهنم رو بخونه چی؟
ـ تو نگران نباش من فقط دوست ندارم اینطوری کنار گذاشته بشم سالها طول کشید تا به تو رسیدم، پس
حق نداری من رو از خودت دور کنی
ـ باشه فقط پدربزرگم نباید بویی ببره.
سپس روی شکل لباسهای تمرینی ام تمرکز کردم و با تغییر در رنگ و شکل لباس گفتم :
- اینجوری بهتره ... اون دیگه متوجه نخواهد شد.
سپس دراز کشیدم خیلی خسته ،بودم اما نمیخواستم بخوابم میخواستم از کمک لباس استفاده کنم برای همین هم شرحی از مسائل و مشکلاتم را برای اون بیان کردم.
- ۲.۷k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط