کوتوله دوست داشتنی من پارت اخر
ویو نویسنده 💖
دو روز بعد✨
شب بود همه به خواب رفته بودن بدون اینکه بدونن امشب شبیه که ماه کامل میشه چه اتفاقی قراره بیفته؟ به نظرتون تمام اعضا به عشقشون اعتراف کرده بودن؟ قرار بود چه کسی از پیششون بره؟
پرش زمانی به صبح 🧸
کوک با کش و قوسی بیدار شد به دور و اطرافش نگاه کرد با ندیدن ته کنارش نگران شد پا تند کرد سمت جا دستمالی وقتی دید اونجا نیست تندی در اتاقو باز کرد رفت پایین با چهره نگران اعضا روبه رو شد.
کوک: پسرا ته کجاست؟ چرا نگرانین؟🥺.
نامی: نمی دونیم جین و بقیه بچه ها هم نیستن 😥.
کوک با این حرف پاهاش سست شد و فرود امد روی زمین اشکاش مثل مروارید های درخشان از چشمای کهکشانیش فرو می ریختن شاید براتون عجیب باشه اما کوک به راحتی به کسی دل نمی بست ولی عاشق و دلباخته اون موجود کوچولو شده بود و دوریش براش سخت بود مثل این میمونه که
فرشته شده باشه و رفته باشه قلبش داشت اتیش می گرفت 😭🥺.
شوگا و بقیه اعضا هم داشتن اشک می ریختن چرا؟ چون دیشب موقعه خواب همشون به عشق کوچولو هاشون اعتراف کرده بودن.
ته: کوک(داد) 🥹.
کوک باورش نمی شد صدای ته رو شنیده فکر کرد خیالاتی شد که با دوباره صدا زدنش فهمید اون تهیونگه وقتی برگشت با چهار تا پسر خوشگل و جذاب روبه رو شد اعضا هم با تعجب به اون پسرا نگاه می کردن ولی کوک از توی اون چهارتا وقت چشمش تهیونگشو دید مگه میشد کوک اون چشایی که براشون جون می دادو نشناسه نفهمید چطوری با اون سرعت پسر کوچولوشو تو اغوش گرفته بود.
بقیه اعضا هم جفتاشونو شناختن و بغلشون کردن.
کوک: ته کجا بودی؟(صورت ته رو قاب دستاش کرد) 🥺.
ته: خب وقتی بیدار شدم بزرگ شده بودم روم نشد بیام پیشت🫣.
کوک: دیگه تنهام نزار خرس کوچولوی من🥹.
ته: هعیی من دیگه کوچولو نیستم بزرگ شدم 😡.
کوک: تو هنوزم برای من همون ته کوچولویی 🤭.
شوگا: جیمین دیگه نبینم از پیشم تکون بخوریا هااا فهمیدی؟ 😤.
جیمین: چشم جناب مغرور 😊.
شوگا: آفرین جوجه من ☺️.
نامی: جین دیگه اینجوری تنهام نزار داشتم می مردم (خدا نکنه) 🥹.
جین: هوم باشه 😊
نامی: افرین خوشگل من 🤭.
هوپی: جناب جذاب می دونی مردم و زنده شدم؟ 😠.
جیهون: ببخشید دیگه نگرانت نمی کنم 😦
هوپی: افرین دیگه بغض نکن بیا بغلم فرشته کوچولوم ☺️.
همه اعضا پسراشونو تو اغوش گرفتن و بعد لباشونو گذاشتن روی لبای پسر کوچولو هاشون (اخی بیا مزاحم نشیم) 🤭🥹😆.
یه هفته بعد 🪄
توی جایگاه نشسته بودن که عاقد خطبه رو خوند برای همه.
کوک: بلـــــــــــــــــــــــــــــه😊
کوک بله رو گفت نوبت به ته کوچولوی مصطربش رسید.
عاقد: ایا بنده وکیلم شما رو به عقد و ازدواج جناب جعون جونگکوک در بیاوریم جناب کیم تهیونگ؟
ته: بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــه🫣
عاقد: و شما رو همسر هم می دونم می تونین همو ببوسین 💖
و اون دو با عشق همو بوسیدن 😘. وبعد رفتن خونه و (اسمات) 😈
(نکته: اعضا هم ازدواج کردن)
چند سال بعد 💕
کوک: پرنسس بابا بیا اینجا 😉.
جیسو رفت پشت پاپاش قایم شد.
ته: کوک بچه رو اذیت نکن 😠.
کوک: باشه عشقم بجاش جیسون بابا تو بیا من با پرنسس بازی نمی کنم 🤭
جیسون: باشه بابایی (لحن بچگونه) 😆.
جیسو: نه منم میام بابایی 🙂.
کوک: بدویین بیایین بغلم .
هر دوشون رفتن بغلش.
ته: پس من چی؟ 😤
کوک: تو عم بیا زندگیم 💖
ته هم رفت توی اغوش خانواده ش و کوک هر سه شونو بوسید 😉.
بله ثمره زندگی عشق اون دو یه دختر و به پسر زیبا مثل خودشون بود.
چطور بود پایانش؟
پایان 💕
تا فیک جدید بای 🖐🏻✨
دو روز بعد✨
شب بود همه به خواب رفته بودن بدون اینکه بدونن امشب شبیه که ماه کامل میشه چه اتفاقی قراره بیفته؟ به نظرتون تمام اعضا به عشقشون اعتراف کرده بودن؟ قرار بود چه کسی از پیششون بره؟
پرش زمانی به صبح 🧸
کوک با کش و قوسی بیدار شد به دور و اطرافش نگاه کرد با ندیدن ته کنارش نگران شد پا تند کرد سمت جا دستمالی وقتی دید اونجا نیست تندی در اتاقو باز کرد رفت پایین با چهره نگران اعضا روبه رو شد.
کوک: پسرا ته کجاست؟ چرا نگرانین؟🥺.
نامی: نمی دونیم جین و بقیه بچه ها هم نیستن 😥.
کوک با این حرف پاهاش سست شد و فرود امد روی زمین اشکاش مثل مروارید های درخشان از چشمای کهکشانیش فرو می ریختن شاید براتون عجیب باشه اما کوک به راحتی به کسی دل نمی بست ولی عاشق و دلباخته اون موجود کوچولو شده بود و دوریش براش سخت بود مثل این میمونه که
فرشته شده باشه و رفته باشه قلبش داشت اتیش می گرفت 😭🥺.
شوگا و بقیه اعضا هم داشتن اشک می ریختن چرا؟ چون دیشب موقعه خواب همشون به عشق کوچولو هاشون اعتراف کرده بودن.
ته: کوک(داد) 🥹.
کوک باورش نمی شد صدای ته رو شنیده فکر کرد خیالاتی شد که با دوباره صدا زدنش فهمید اون تهیونگه وقتی برگشت با چهار تا پسر خوشگل و جذاب روبه رو شد اعضا هم با تعجب به اون پسرا نگاه می کردن ولی کوک از توی اون چهارتا وقت چشمش تهیونگشو دید مگه میشد کوک اون چشایی که براشون جون می دادو نشناسه نفهمید چطوری با اون سرعت پسر کوچولوشو تو اغوش گرفته بود.
بقیه اعضا هم جفتاشونو شناختن و بغلشون کردن.
کوک: ته کجا بودی؟(صورت ته رو قاب دستاش کرد) 🥺.
ته: خب وقتی بیدار شدم بزرگ شده بودم روم نشد بیام پیشت🫣.
کوک: دیگه تنهام نزار خرس کوچولوی من🥹.
ته: هعیی من دیگه کوچولو نیستم بزرگ شدم 😡.
کوک: تو هنوزم برای من همون ته کوچولویی 🤭.
شوگا: جیمین دیگه نبینم از پیشم تکون بخوریا هااا فهمیدی؟ 😤.
جیمین: چشم جناب مغرور 😊.
شوگا: آفرین جوجه من ☺️.
نامی: جین دیگه اینجوری تنهام نزار داشتم می مردم (خدا نکنه) 🥹.
جین: هوم باشه 😊
نامی: افرین خوشگل من 🤭.
هوپی: جناب جذاب می دونی مردم و زنده شدم؟ 😠.
جیهون: ببخشید دیگه نگرانت نمی کنم 😦
هوپی: افرین دیگه بغض نکن بیا بغلم فرشته کوچولوم ☺️.
همه اعضا پسراشونو تو اغوش گرفتن و بعد لباشونو گذاشتن روی لبای پسر کوچولو هاشون (اخی بیا مزاحم نشیم) 🤭🥹😆.
یه هفته بعد 🪄
توی جایگاه نشسته بودن که عاقد خطبه رو خوند برای همه.
کوک: بلـــــــــــــــــــــــــــــه😊
کوک بله رو گفت نوبت به ته کوچولوی مصطربش رسید.
عاقد: ایا بنده وکیلم شما رو به عقد و ازدواج جناب جعون جونگکوک در بیاوریم جناب کیم تهیونگ؟
ته: بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــه🫣
عاقد: و شما رو همسر هم می دونم می تونین همو ببوسین 💖
و اون دو با عشق همو بوسیدن 😘. وبعد رفتن خونه و (اسمات) 😈
(نکته: اعضا هم ازدواج کردن)
چند سال بعد 💕
کوک: پرنسس بابا بیا اینجا 😉.
جیسو رفت پشت پاپاش قایم شد.
ته: کوک بچه رو اذیت نکن 😠.
کوک: باشه عشقم بجاش جیسون بابا تو بیا من با پرنسس بازی نمی کنم 🤭
جیسون: باشه بابایی (لحن بچگونه) 😆.
جیسو: نه منم میام بابایی 🙂.
کوک: بدویین بیایین بغلم .
هر دوشون رفتن بغلش.
ته: پس من چی؟ 😤
کوک: تو عم بیا زندگیم 💖
ته هم رفت توی اغوش خانواده ش و کوک هر سه شونو بوسید 😉.
بله ثمره زندگی عشق اون دو یه دختر و به پسر زیبا مثل خودشون بود.
چطور بود پایانش؟
پایان 💕
تا فیک جدید بای 🖐🏻✨
- ۳۸.۵k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط