معامله سیاه۲۳

ا/ت: « احمقی یا خودتو زدی به احمقیت من هنوز ۱۷ سالمه برام خجالت اوره که شکمم بزرگ شه »
شنیدن کلمه «احمق» از زبان ا/ت، آن هم درست بعد از تهدید به از بین بردن فرزندش، مانند بنزینی بود که روی آتش خشم شوگا ریخته شد. شوگا که تا آن لحظه سعی داشت با فریاد و شکستن وسایل خودش را تخلیه کند، ناگهان به سکوتی مرگبار فرو رفت؛ سکوتی که به مراتب ترسناک‌تر از فریادهایش بود.

او چانه‌ی ا/ت را چنان محکم در دست گرفت که رد انگشتانش روی پوست ظریف او ماند. شوگا با لحنی که از شدت عصبانیت به پچ‌پچه‌ای لرزان تبدیل شده بود، گفت: «خجالت‌آوره؟ تو به بزرگ شدن شکمت و قضاوت بقیه فکر می‌کنی، در حالی که من دارم درباره‌ی وارث خاندانم حرف می‌زنم؟»

او ناگهان صندلی ا/ت را با یک حرکت عقب کشید و او را از روی آن بلند کرد. شوگا بدون توجه به ضعف پاهای ا/ت، او را به سمت دیوار هل داد و دستانش را بالای سر او قفل کرد.

شوگا با چشمانی که از شدت جنون می‌درخشید، فریاد زد: «۱۷ سالته؟ پس هنوز اونقدر بچه هستی که نفهمی وقتی چیزی مال منه، یعنی تا ابد مال منه! سن و سال تو برای من هیچ اهمیتی نداره. اگه لازم باشه، نه ماه تمام توی این عمارت حبست می‌کنم تا هیچ‌کس شکمت رو نبینه، اما حق نداری درباره‌ی از بین بردن اون بچه حتی خواب ببینی!»

او مشتش را درست کنار سر ا/ت به دیوار کوبید که باعث شد ا/ت از ترس چشمانش را ببندد. شوگا ادامه داد: «تو با این حرفت نه تنها به من، بلکه به قدرتی که پشت این اسم هست توهین کردی. حالا که فکر می‌کنی من احمقم و این موضوع برات خجالت‌آوره، بهت نشون می‌دم که واقعاً باید از چی خجالت بکشی.»

شوگا بدون هیچ حرف دیگری، ا/ت را روی شانه‌اش انداخت. او با قدم‌هایی محکم از میان شیشه‌های شکسته عبور کرد و به سمت پله‌ها رفت. مشخص بود که این بار دیگر خبری از ملایمت یا بازی‌های حمام نیست؛ او قصد داشت به ا/ت بفهماند که در دنیای او، کلمات عواقبی سنگین و غیرقابل بازگشت دارند.
ا/ت: « منو بزار زمین احمقق بیشعور من نمیخوام از یه پیرمرد ۳۵ ساله باردار باشم آبروم تو مدرسه میره»

کلمات ا/ت مانند تازیانه بر اعصاب شوگا فرود می‌آمد. القاب «احمق»، «بیشعور» و از همه بدتر، تاکید روی اختلاف سنی و «آبرو در مدرسه»، خون شوگا را به جوش آورده بود. او که همیشه به قدرت و ابهت خود مغرور بود، حالا توسط یک دختر ۱۷ ساله تحقیر شده بود.

شوگا بدون اینکه ذره‌ای از ضربات مشت‌های کوچک ا/ت به پشتش تاثیر بپذیرد، دستش را محکم‌تر دور پاهای او حلقه کرد تا مانع دست و پا زدنش شود. او با صدایی که از فرط خشم دورگه شده بود، غرید:

«مدرسه؟ آبرو؟ تو فکر کردی بعد از دیشب و امروز، باز هم پات به اون مدرسه می‌رسه؟ تو دیگه دانش‌آموز نیستی ا/ت، تو متعلق به منی! اگه لازم باشه کل اون مدرسه رو آتیش می‌زنم تا دیگه نگران آبروت نباشی!»

او با لگد در اتاق خواب را باز کرد و ا/ت را با بی‌رحمی تمام روی تخت بزرگ پرتاب کرد. قبل از اینکه ا/ت بتواند فرصتی برای فرار یا حتی نشستن پیدا کند، شوگا روی او خیمه زد و دستان او را با یک دست بالای سرش میخکوب کرد.

فشار دستان شوگا و نگاه وحشی‌اش نشان می‌داد که لجبازی‌های ا/ت به بن‌بست رسیده است. شوگا با لحنی سرد و برنده گفت:

«به من می‌گی پیرمرد؟ پس بذار این پیرمرد بهت نشون بده که چطور می‌تونه زندگیت رو به جهنم تبدیل کنه. از این لحظه به بعد، نه از مدرسه خبری هست، نه از دوستات و نه از خروج از این عمارت. تو اینجا می‌مونی تا بفهمی وقتی با من حرف می‌زنی، باید مراقب اون زبون لجبازت باشی.»

شوگا که حالا لجبازتر از ا/ت شده بود، کمربندش را باز کرد و با پوزخندی ترسناک ادامه داد: «می‌خواستی بدونی چیکار می‌کنم؟ حالا که از باردار شدن از یه پیرمرد خجالت می‌کشی، انقدر این کار رو تکرار می‌کنم تا برات عادی بشه. کاری می‌کنم که یادت بره اصلاً مدرسه‌ای وجود داشته!»

ا/ت در حالی که نفس‌نفس می‌زد و اشک در چشمانش جمع شده بود، تازه متوجه شد که با تحریک کردن غول درون شوگا، چه سرنوشت سختی را برای خودش رقم زده است. شوگا دیگر آن مردی نبود که در حمام با او شوخی می‌کرد؛ او حالا حاکمی بود که می‌خواست شورشِ رعیت کوچکش را به شدیدترین شکل ممکن سرکوب کند.


ادامه دارد....
حمایت کنیدااااا🤍💛💚💙💓🩶
درسوره قرآن گفته شده همانا خداوند حنایت کنندگان را دوست میدارد و به انها پاداش بزرگ میدهد 🤧😂😂😂✌🏻💙🔥 در صمن گفتن ۵۸۰ پاداش نیک دارههه
دیدگاه ها (۱۶)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

ریاکشن پارت ۲

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغ‌تر ...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | چیزی که دیگر نمی‌شود پنهانش کردچند هفته ا...

پارت 2

سناریو سو پارت اخر

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 5 | لطف‌های کوچکصبح روز بعد، ا/ت با عجله وارد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط