عمق زخم هایش
چویا با شنیدن این حرف کمی تردید میکنه و تو فکر میره
دازای=قول میدم اذیت نشی باشه؟خواهش میکنم قبول کن...
چویا نگاهی به چشمای شکلاتی نگران حامیش میندازه و با تردید میگه
چویا=ب...باشه...
دازای لبخندی میزنه
دازای=خوبه بخواب تا فردا بریم
چویا دراز میکشه و دازای کنارش میشینه و پتو رو روش میکشه
....فردا...
چویا و دازای در حال حرکت به سمت در اتاق روانشناس بودن وقتی در رو باز میکنن با مردی با موهای طلایی و چشمای قهوه ای رو به رو میشن
روانشناس=سلام شما باید آقای اوسامو باشید درسته؟من روانشناس هستم آقای لیام سینکلر هستم
مرد به نشونه احترام بلند میشه
دازای=سلام آقای سینکلر من برای...چویا ناکاهارا وقت گرفته بودم...
لیام: اوه بله ، لطفا بشینید
چون چویا نمیخواست از دازای جدا بشه دازای اونو نشوند رو پای خودش
لیام: خوب...میشه تعریف کنید چه اتفاقی افتاده؟
دازای شروع میکنه به تعریف کردن ماجرا
لیام: اوه عزیزم...خوب ، آقای ناکاهارا میتونم راحت باشم و چویا صداتون کنم؟
چویا: هرکار میخوای بکن
لیام: چویا ، خوب میدونی که آدم ها وجودشون ابدی نیست درسته؟ ولی خواطره هاشون واسه آدم باقی میمونه تا اونارو تو قلبش نگه داره ، ولی اگه بخوای خودتو تا ابد نگران اون جسمی نگه داری که پر زد و رفت نابود میشی
چویا: خوب که چی؟ بزار نابود شم...ریو تنها دوستم بود...لیاقت اینو داره که تا ابد بخواطرش ناراحت بمونم
دازای از شنیدن این حرف کمی ناراحت شد و حلقه دستش رو دور کمر چویا محکم کرد
لیام=ولی تنها نیستید...آقای اوسامو رو نگاه کنید... نگرانتونه
چویا کمی سرخ شد و با لحنی دستپاچه حرف زد
چویا=چ...چی میگی؟!ن...نه!
دازای که نمیتوانست جلوی خندش رو بگیره زد زیر خنده
دازای=قیافتو من بخورمم!
لیام کمی معذب شد و و سرفه مصلحتی کرد
چویا قرمز شد و توی بغل دازای قایم شد
لیام: چویا، ما نمیخوایم اذیتت کنیم...میخوایم کاری کنیم محیط اطراف رو بپذیری باشه؟
چویا همونجوری مو قایم شده بود گفت: اوهوم...میدونم...ولی من نمیخوام به زندگی بدون ریو عادت کنم
لیام نفس عمیقی کشید و گفت: خیل خوب چویا ، ازت میخوام یه کاری برام بکنی
چویا یکم سرشو میاره بیرون: چیکار؟
لیام: لطفا برو بیرون و به مدیر برنامه ام بگو ببرت توی کتاب خونه ام و هر کتابی از هر ژانری دوست داری انتخاب کن و برام بیار باشه؟
چویا: تنهایی برم؟
دازای خم میشه رو صورت چویا: چیبی جون دوست نداره ازم جدا بشه؟
چویا: اوهوم
دازای که انتظارش رو نداشت از تعحب خشکش زد
چویا: باشه من میرم بیرون
چویا از بغل دازای میاد بیرون و از اتاق خارج میشه
ولیام: خوب...جناب اوسامو بخوام صادق باشم تمام وضعیت روحی و روانی چویا به شما بستگی داره ، باید با آرامش جای خالی ریو رو براش پر کنی
----------------★----------------
اگه ویس بزاره الان یه پارت دیگه هم میزارم
ولی بخواطر اینکه نویسنده دیگه مون یکم سرش شلوغه پارت های بعدی ممکنه دیر تر آپلود بشن پس حمایت کنین😉
دازای=قول میدم اذیت نشی باشه؟خواهش میکنم قبول کن...
چویا نگاهی به چشمای شکلاتی نگران حامیش میندازه و با تردید میگه
چویا=ب...باشه...
دازای لبخندی میزنه
دازای=خوبه بخواب تا فردا بریم
چویا دراز میکشه و دازای کنارش میشینه و پتو رو روش میکشه
....فردا...
چویا و دازای در حال حرکت به سمت در اتاق روانشناس بودن وقتی در رو باز میکنن با مردی با موهای طلایی و چشمای قهوه ای رو به رو میشن
روانشناس=سلام شما باید آقای اوسامو باشید درسته؟من روانشناس هستم آقای لیام سینکلر هستم
مرد به نشونه احترام بلند میشه
دازای=سلام آقای سینکلر من برای...چویا ناکاهارا وقت گرفته بودم...
لیام: اوه بله ، لطفا بشینید
چون چویا نمیخواست از دازای جدا بشه دازای اونو نشوند رو پای خودش
لیام: خوب...میشه تعریف کنید چه اتفاقی افتاده؟
دازای شروع میکنه به تعریف کردن ماجرا
لیام: اوه عزیزم...خوب ، آقای ناکاهارا میتونم راحت باشم و چویا صداتون کنم؟
چویا: هرکار میخوای بکن
لیام: چویا ، خوب میدونی که آدم ها وجودشون ابدی نیست درسته؟ ولی خواطره هاشون واسه آدم باقی میمونه تا اونارو تو قلبش نگه داره ، ولی اگه بخوای خودتو تا ابد نگران اون جسمی نگه داری که پر زد و رفت نابود میشی
چویا: خوب که چی؟ بزار نابود شم...ریو تنها دوستم بود...لیاقت اینو داره که تا ابد بخواطرش ناراحت بمونم
دازای از شنیدن این حرف کمی ناراحت شد و حلقه دستش رو دور کمر چویا محکم کرد
لیام=ولی تنها نیستید...آقای اوسامو رو نگاه کنید... نگرانتونه
چویا کمی سرخ شد و با لحنی دستپاچه حرف زد
چویا=چ...چی میگی؟!ن...نه!
دازای که نمیتوانست جلوی خندش رو بگیره زد زیر خنده
دازای=قیافتو من بخورمم!
لیام کمی معذب شد و و سرفه مصلحتی کرد
چویا قرمز شد و توی بغل دازای قایم شد
لیام: چویا، ما نمیخوایم اذیتت کنیم...میخوایم کاری کنیم محیط اطراف رو بپذیری باشه؟
چویا همونجوری مو قایم شده بود گفت: اوهوم...میدونم...ولی من نمیخوام به زندگی بدون ریو عادت کنم
لیام نفس عمیقی کشید و گفت: خیل خوب چویا ، ازت میخوام یه کاری برام بکنی
چویا یکم سرشو میاره بیرون: چیکار؟
لیام: لطفا برو بیرون و به مدیر برنامه ام بگو ببرت توی کتاب خونه ام و هر کتابی از هر ژانری دوست داری انتخاب کن و برام بیار باشه؟
چویا: تنهایی برم؟
دازای خم میشه رو صورت چویا: چیبی جون دوست نداره ازم جدا بشه؟
چویا: اوهوم
دازای که انتظارش رو نداشت از تعحب خشکش زد
چویا: باشه من میرم بیرون
چویا از بغل دازای میاد بیرون و از اتاق خارج میشه
ولیام: خوب...جناب اوسامو بخوام صادق باشم تمام وضعیت روحی و روانی چویا به شما بستگی داره ، باید با آرامش جای خالی ریو رو براش پر کنی
----------------★----------------
اگه ویس بزاره الان یه پارت دیگه هم میزارم
ولی بخواطر اینکه نویسنده دیگه مون یکم سرش شلوغه پارت های بعدی ممکنه دیر تر آپلود بشن پس حمایت کنین😉
- ۱۴.۱k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط