شگوفه های گیلاس 🌸🌸
شگوفه های گیلاس 🌸🌸
پارت۱۲🌸
... : کاریسا ؟
کاریسا : اه....ببخشید فاندره...من...
فاندره :عیب نداره.....استرس داری...نه؟
کاربسا:خب معلومه...
فاندره:یعنی خواهر برادرات ...انقدر سخت گیرن؟
کاریسا:😐😐😐....نه بابا.
فاندره: پس چی؟
کاریسا:خب من تازه به خانوادم گفتم ازدواج کردم و بچه دار شدم.....
فاندره:عیب نداره کاریسا.....من مطمئنم چیزی نمی شه داداش بزرگترتون آقای اوسامو (اووو آقای اوسامو🤭🤭) خیلی مهربونن... مگه نه فیلیکس؟
فیلی:اره من دایی دازای رو خیلییییییییی دوست دارم...
کاریسا، شوهر و بچش به سمته خونه خانواده اوسامو رفتن......وقتی رسیدن فیلی بدون معطلی رفت جلوی در و در زد ....
*تق تق
.....:بیا تو!!
کاریسا در رو باز کرد و
خدمتکارا: خوش آمدید خانمه کاریسا!!
کاریسا :مرسی....فیلی فاندره بیاین دیگه....
فیلی : اومدم مامان. فاندره : باشه
خدمتکارا تا کلمه مادر رو از فیلی شنیدن یکم جا خوردن ....بعد از رفتنشون (رفتن تو اتاقشون تا بقیه بیان از سرکار) خدمتکارا شروع به حرف زدن کردن....
...:اون مرده کی بود؟
....: فکر کنم همسره کاریسا -ساما بود. مگه بچه رو ندیدی؟
.....: چرا ولی......اونا خیلی بهم میومدن😍😍
..... و.....: اره خیلیییییییی🥰🤭
صدای حرف زدن خدمتکارا که توی اشپز خونه جمع شده بودن...یکم به بیرون میرسید...
همون موقع دازای رسید خونه..
دازای:من برگشتم....
هیچ جواب یا حرفی از هیچ کس نشنید
دازای:😑😑😑(دازای ناراحت شد بدبخت🤭)
دازای داشت از پله هم میرفت بالا که یه دفعه صدایه خدمتکارا رو شنید...برگشت پایین و گوشش رو گذاشت رویه دره آشپز خونه.
چیزایی که دازای می شنوید:
....: به نظرتون بهتر نیست اوسامو-ساما هم ازدواج کنن؟؟
دازای با شنیدن این حرف:🤨🤨🤨
...:خب اگه اقا ازدواج...کنن خیلی خوب میشه ولی مهمه....چون همسرشون باید شخصی با ادب و مهربان باشن چون همسره رئیس کله خاندان ها میشن ...
....: درسته ولی ....اقا هیچ وقت به هیچ زنی علاقه عمیقی نشون نداده.
دازای توی سرش[خب راستش منم دلم می خواد ازدواج کنم و....خب....عاشق هم شدم ولی.....فکر نکنم کسی قبول. کنه....تازه ....من از احساساته...چویا...خبر ندارم .]
و خب بله اون نمی دونست که چویا هم عاشقشه و چویا هم نمی دونست دازای عاشقشه....این....درواقع ....یک عشق ممنوعه هم می شه گفت بود چون ...رئیس خاندان کل ....باید حتما یک همسر داشته باشه ....اگه تا موقعه تایین رئیس ازدواج نکنه بزرگان پیر جمع باید براش عروس انتخاب کنن...
پایان پارت ۱۲ 🌸🌸
پارت۱۲🌸
... : کاریسا ؟
کاریسا : اه....ببخشید فاندره...من...
فاندره :عیب نداره.....استرس داری...نه؟
کاربسا:خب معلومه...
فاندره:یعنی خواهر برادرات ...انقدر سخت گیرن؟
کاریسا:😐😐😐....نه بابا.
فاندره: پس چی؟
کاریسا:خب من تازه به خانوادم گفتم ازدواج کردم و بچه دار شدم.....
فاندره:عیب نداره کاریسا.....من مطمئنم چیزی نمی شه داداش بزرگترتون آقای اوسامو (اووو آقای اوسامو🤭🤭) خیلی مهربونن... مگه نه فیلیکس؟
فیلی:اره من دایی دازای رو خیلییییییییی دوست دارم...
کاریسا، شوهر و بچش به سمته خونه خانواده اوسامو رفتن......وقتی رسیدن فیلی بدون معطلی رفت جلوی در و در زد ....
*تق تق
.....:بیا تو!!
کاریسا در رو باز کرد و
خدمتکارا: خوش آمدید خانمه کاریسا!!
کاریسا :مرسی....فیلی فاندره بیاین دیگه....
فیلی : اومدم مامان. فاندره : باشه
خدمتکارا تا کلمه مادر رو از فیلی شنیدن یکم جا خوردن ....بعد از رفتنشون (رفتن تو اتاقشون تا بقیه بیان از سرکار) خدمتکارا شروع به حرف زدن کردن....
...:اون مرده کی بود؟
....: فکر کنم همسره کاریسا -ساما بود. مگه بچه رو ندیدی؟
.....: چرا ولی......اونا خیلی بهم میومدن😍😍
..... و.....: اره خیلیییییییی🥰🤭
صدای حرف زدن خدمتکارا که توی اشپز خونه جمع شده بودن...یکم به بیرون میرسید...
همون موقع دازای رسید خونه..
دازای:من برگشتم....
هیچ جواب یا حرفی از هیچ کس نشنید
دازای:😑😑😑(دازای ناراحت شد بدبخت🤭)
دازای داشت از پله هم میرفت بالا که یه دفعه صدایه خدمتکارا رو شنید...برگشت پایین و گوشش رو گذاشت رویه دره آشپز خونه.
چیزایی که دازای می شنوید:
....: به نظرتون بهتر نیست اوسامو-ساما هم ازدواج کنن؟؟
دازای با شنیدن این حرف:🤨🤨🤨
...:خب اگه اقا ازدواج...کنن خیلی خوب میشه ولی مهمه....چون همسرشون باید شخصی با ادب و مهربان باشن چون همسره رئیس کله خاندان ها میشن ...
....: درسته ولی ....اقا هیچ وقت به هیچ زنی علاقه عمیقی نشون نداده.
دازای توی سرش[خب راستش منم دلم می خواد ازدواج کنم و....خب....عاشق هم شدم ولی.....فکر نکنم کسی قبول. کنه....تازه ....من از احساساته...چویا...خبر ندارم .]
و خب بله اون نمی دونست که چویا هم عاشقشه و چویا هم نمی دونست دازای عاشقشه....این....درواقع ....یک عشق ممنوعه هم می شه گفت بود چون ...رئیس خاندان کل ....باید حتما یک همسر داشته باشه ....اگه تا موقعه تایین رئیس ازدواج نکنه بزرگان پیر جمع باید براش عروس انتخاب کنن...
پایان پارت ۱۲ 🌸🌸
- ۱۸۹
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط