Enemys Embrsce [ part ۳۲ ]
صبح روز بعد:
تقریباً تمام شب رو به حرفهای پترسون فکر کرده بودم.
«تنها نیا.»
آخه کی رو با خودم ببرم؟
جیمز؟
نه...
اگه پای آدمهای فرناندو وسط باشه، ممکنه اون هم درگیر بشه. نمیخوام آسیبی ببینه.
نگاهم روی کارت مشکی جانسون افتاد که روی میز بود.
چند لحظه بهش خیره شدم.
فکر کنم دیگه نباید از این بیشتر طولش بدم..
شاید وقتش رسیده..
گوشی رو برداشتم و شماره رو گرفتم.
چند بوق بیشتر طول نکشید.
- بله؟
صدای لیام بود.
+ منم وایولت... تصمیمم رو گرفتم.
چند ثانیه سکوت کرد.
- خب؟
+ پیشنهادت رو ... قبول میکنم.
صدای نفس کوتاهش رو شنیدم.
- خوبه.
+ میتونم.. ازت یه خواهشی کنم؟
- چی؟
نگاهم رو به یادداشت روی میز انداختم.
+ یه نفر به نام آلبرت پترسون میخواد ببینتم.
سکوت.
این بار سکوت لیام با دفعههای قبل فرق داشت.
+ جانسون؟
- این ادمو از کجا میشناسی؟
+ از یه یادداشت تو خونهی رزالین.
صدایش جدیتر شد.
- کجا میخواد ببینتت؟
+ کافه لیبرتینو .
- تنها نرو! ... منم باهات میام.
+ اتفاقا خواهشم همین بود.
- جلوی کافه منتظرم بمون.
و تماس قطع شد.
گوشی رو پایین آوردم.
پس این هم شد همکاری من و جانسون...
---
ساعت شیش جلوی کافه لیبرتینو ایستاده بودم.
(لباس اسلاید ۲)
هر چند ثانیه یک بار به ساعت نگاه میکردم.
آدمهای مختلفی از کنارم رد میشدن.
اما خبری از جانسون نبود.
تا اینکه مردی با لباسی ساده و پالتوی خاکستری از اون طرف خیابون به سمتم اومد.
حدود سی ساله به نظر میرسید.
چند قدم مونده به من ایستاد.
< وایولت میلر؟
+ آلبرت پترسون؟
سرش رو آروم تکون داد.
نگاهش رو اطراف چرخوند.
< بریم داخل تا باهم صحبت کنیم.
چند لحظه مکث کردم.
لیام هنوز نیومده بود.
اما نمیتونستم بیشتر از این صبر کنم.
+ باشه.
رفتیم داخل و روی یکی از میزهای ته کافه که دورش خلوت بود نشستیم.
بعد بدون اینکه طفره برم ، رفتم سراغ اصل مطلب.
+ شما چطور رزالین رو میشناسین.. یا بهتره بگم ، رزالین چطور شمارو میشناسه؟
چند لحظه به من خیره شد.
بعد آهی کشید.
< چون من قبلاً برای فرناندو کار میکردم.
نگاهش رو پایین انداخت.
< حسابهای مالی و بعضی پروندههای داخلی رو بررسی میکردم.
+ و رزالین چه ربطی به این ماجراها داشت؟
پترسون چند ثانیه سکوت کرد.
< رزالین چیزی دیده بود که نباید میدید.
+ چی؟
نگاهش رو به اطراف انداخت.
< چیزی که میتونست برای فرناندو دردسر بزرگی درست کنه.
+ خب چه چیزی؟!
قبل از اینکه جواب بده، نگاهش روی چیزی پشت سر من ثابت موند.
چهرهاش ناگهان تغییر کرد.
با تعجب برگشتم.
صدای آشنایی از پشت سرم اومد.
- بهت گفتم تنها نبینش.
لیام با قدم های آهسته به سمتمون اومد. (لباس اسلاید ۳)
نگاهش روی پترسون بود.
پترسون با دیدنش رنگش پرید.
< جانسون...
لیام خیلی ریلکس صندلی کنار من رو عقب کشید و نشست.
- خیلی وقته ندیدمت ، پترسون...
تقریباً تمام شب رو به حرفهای پترسون فکر کرده بودم.
«تنها نیا.»
آخه کی رو با خودم ببرم؟
جیمز؟
نه...
اگه پای آدمهای فرناندو وسط باشه، ممکنه اون هم درگیر بشه. نمیخوام آسیبی ببینه.
نگاهم روی کارت مشکی جانسون افتاد که روی میز بود.
چند لحظه بهش خیره شدم.
فکر کنم دیگه نباید از این بیشتر طولش بدم..
شاید وقتش رسیده..
گوشی رو برداشتم و شماره رو گرفتم.
چند بوق بیشتر طول نکشید.
- بله؟
صدای لیام بود.
+ منم وایولت... تصمیمم رو گرفتم.
چند ثانیه سکوت کرد.
- خب؟
+ پیشنهادت رو ... قبول میکنم.
صدای نفس کوتاهش رو شنیدم.
- خوبه.
+ میتونم.. ازت یه خواهشی کنم؟
- چی؟
نگاهم رو به یادداشت روی میز انداختم.
+ یه نفر به نام آلبرت پترسون میخواد ببینتم.
سکوت.
این بار سکوت لیام با دفعههای قبل فرق داشت.
+ جانسون؟
- این ادمو از کجا میشناسی؟
+ از یه یادداشت تو خونهی رزالین.
صدایش جدیتر شد.
- کجا میخواد ببینتت؟
+ کافه لیبرتینو .
- تنها نرو! ... منم باهات میام.
+ اتفاقا خواهشم همین بود.
- جلوی کافه منتظرم بمون.
و تماس قطع شد.
گوشی رو پایین آوردم.
پس این هم شد همکاری من و جانسون...
---
ساعت شیش جلوی کافه لیبرتینو ایستاده بودم.
(لباس اسلاید ۲)
هر چند ثانیه یک بار به ساعت نگاه میکردم.
آدمهای مختلفی از کنارم رد میشدن.
اما خبری از جانسون نبود.
تا اینکه مردی با لباسی ساده و پالتوی خاکستری از اون طرف خیابون به سمتم اومد.
حدود سی ساله به نظر میرسید.
چند قدم مونده به من ایستاد.
< وایولت میلر؟
+ آلبرت پترسون؟
سرش رو آروم تکون داد.
نگاهش رو اطراف چرخوند.
< بریم داخل تا باهم صحبت کنیم.
چند لحظه مکث کردم.
لیام هنوز نیومده بود.
اما نمیتونستم بیشتر از این صبر کنم.
+ باشه.
رفتیم داخل و روی یکی از میزهای ته کافه که دورش خلوت بود نشستیم.
بعد بدون اینکه طفره برم ، رفتم سراغ اصل مطلب.
+ شما چطور رزالین رو میشناسین.. یا بهتره بگم ، رزالین چطور شمارو میشناسه؟
چند لحظه به من خیره شد.
بعد آهی کشید.
< چون من قبلاً برای فرناندو کار میکردم.
نگاهش رو پایین انداخت.
< حسابهای مالی و بعضی پروندههای داخلی رو بررسی میکردم.
+ و رزالین چه ربطی به این ماجراها داشت؟
پترسون چند ثانیه سکوت کرد.
< رزالین چیزی دیده بود که نباید میدید.
+ چی؟
نگاهش رو به اطراف انداخت.
< چیزی که میتونست برای فرناندو دردسر بزرگی درست کنه.
+ خب چه چیزی؟!
قبل از اینکه جواب بده، نگاهش روی چیزی پشت سر من ثابت موند.
چهرهاش ناگهان تغییر کرد.
با تعجب برگشتم.
صدای آشنایی از پشت سرم اومد.
- بهت گفتم تنها نبینش.
لیام با قدم های آهسته به سمتمون اومد. (لباس اسلاید ۳)
نگاهش روی پترسون بود.
پترسون با دیدنش رنگش پرید.
< جانسون...
لیام خیلی ریلکس صندلی کنار من رو عقب کشید و نشست.
- خیلی وقته ندیدمت ، پترسون...
- ۵.۱k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط