{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زکام

زکام
نویسنده کتایون دریایی|داستان کوتاه| ۱۳۹۶/۱۲/۹ - ۰۷:۵۴| ۵

زندگی سیال تر از انچه فکر می کرد ، بود آنهم درست چهار ماه پس از گره زدن سبزه های سال نو و حالا سیزده بهار گذشته بود بی انکه سال نو ، عطر نو تری را با خود به همراه داشته باشد.
زکام داشت ،خس خس نفسهایش سکوت ممتد اتاق را شکسته بود، افکار مشوش و درهمش ، مجاری تنفسی اش را تنگ کرده بود، دست راستش حائل بین سر و بالشتِ پر شده بود و نگاهش به باریکه ای از نور بود که نقش ترنج فرش را نمایان می کرد .عقربه های زمان بر تپش های تندش چون فرمانده ای که دستور ایست بر سرباز نافرمانش می داد ، بود آن هم بی وقفه، همه چیز در یک ستیز نافرجام به سر می رفت جز چسب زخم های جامانده از دیروز روز های گذشته که بر کفشها لمیده بودند، گویا خیال داشتند همیشگی شوند و بمانند تا ابد ، در همان حال غریب کارهای روزانه اش را دوره کرد ، کار از قلم افتاده ای نداشت، جز جدا کردن همین چسب ها.
مدتها بود که می خواست تمام گره هایی را که به دنبال شاپرکی هفت زنگ زده بود باز کند، نمی دانست اینهمه صبر از کجا امده بود، .صبر بود یا ترس .... یا...
به سمت کفش ها می رود، چسب ها را جدا می کند و به دیوار ابی رنگ اتاق می چسباند و با رژ قهوه ای رنگش درست زیر چسب می نویسد:

" زندگی "
در پیکره ای
از زنده به گوری
درد داشت،

چراغی روشن کن !
گاهی
در عمق یک نگاه آبی
خفگی
دست تکان می دهد !


صدای قدمهایش می آمد ، محکم و پیوسته ،
نگاهی به آسمان می اندازد دلش می خواست ، بداند آیا کس دیگری هم مثل او زکام دارد !؟

#کتایون_دریایی
دیدگاه ها (۳)

Powerful FeelingThat Midnight had rooted a fresh lightinside...

تو ابادی .........ای همه ابادانی از تو.

لاف عشق .مدعی از عشق کمتر دم بزنآنچه گویی عشق نَبوَد جان منع...

.ای خدا ای برتر از اندیشه هاای عیان در شاخه ها و ریشه هاای ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط