my boyfriend

p1
روز سرد توي خيابان هاي سئول فردي تنها داشت با عجله به سمت خونه ميدوييد ........درسته اون جئون جونگکوک بود فرزند وارث بزرگترين شرگت کره ي جنوبي ...بعد از دويدن هاي بسيار زياد بالاخره به سمت خونه رسيد .
جونگکوک ويو
هوا خيلي سرد بود و اخرا داشت بارون مياد که من براي اينکه خيس نشم شريع تر دوييدم و وقتي رفتم خونه صدايي شبيه در گوشي حرف زدن ميومد رفتم نزديک تز که گوش بدم که ديدم بم داره شروع ميکنه به ايجاد سر و صدا و من خودم رو زدم به اون راه و رفتم توي حال تا سلام کنم......چيکار کنم ديگه شانس من وقتي ميخوام از يک موضوع خبردار شم کسي بهم نميگه و زماني هم که نقشه ميکشم که بفهمم بازم هيچ تاثيري نداره
اتمام ويو
کوک-سلام /سرحال/
ب ک- سلام ...کوک بيا اينجا بايد يک چيزي رو بهت بگم
کوک به مادرش نگاه کرد و با علامت تاييد مادرش رفت جلو روبروي باباش نشست
ب ک- خب ...ببين....نميدونم چجوري بهت بگم
م ک-در اخر که بهش بايد بگي اون بايد بدونه
کوک-اينجا چه خبره چرا کسي چيزي نميگه به من
باباي کوک دست کوک رو ميگره و در کمال ارامش سعي ميکنه براش توضيح بده که چه خبري هست اينجا تا سوال بدون جواب توي سر کوک به جوابش برسه
ب ک-ببين....شايد درکم نکني ولي ما يک معامله اي با بزرگترين گروه مافيا ي کره انجام داديم براي بالا رفتن سهام شرکت
کوک-خب اين موضوع چه ربطي به من داره
م ک-ما بايد از اينجا بريم کوک ما ميريم به سئول براي هميشه ديگه به اين خونه بر نميگرديم
کوک-چي امکان نداره من جايي بيام
م ک-اما چاره اي ديگه اي نداريم عزيزم بايد وسايلمون رو جمع کنيم و بريم
کوک-وايسا وايسا وايسا......... من درسم چي.... من مثلا دانشجوي هنر اينجا هستم
ب ک-باهاشون صحبت کردم و اون ها شرط گذاشتن که بايد درستان رو توي دانشکده ي علوم تجربي سيول تو کلاس تنها فرزندش کيم تهيونگ ادامه بدي
کوک-اما من دلم نميخواد دکتر بشم من دوست دارم ايدل باشم
م ک-عزيزم خواهش ميکنم درکمون کن بعدا ميفهمي دليل اين کارها چيه
کوک-اصلا بر فرض المثال ما رفتيم منم رفتم اون دانشکده .....کجا زندگي کنيم....تو خيابون که نميشه خوابيد
م ک-اگر اشتباه نکنم تو خونه ي اونها قراره زندگي کنيم
کوک-با همچي بتونم کنار بيام با اين يکي عمرا بتونم کنار بيام
ب ک-اونجا ميتوني با فرزندشون دوست بشي اونم هم سن توئه نهايتا 2 سال بزرگتر از توئه
کوک-خب که چي الان چرا داري اين رو ميگي
م ک-ما منظورمون اينه که ديگه نياز نيست به فکر تنهايي باشي
کوک-درکتون نميکنم واقعا
جونگکوک اين رو گفت و رفت در اتاقش رو محکم ترين حالتي که ميتونست بست
بابای جونگکوک عينکش رو در اورد و دستي به صورتش کشيد و به زنش گفت
ب ک- هعييي....اون الان عصبيه وليبعدا دليل اين کار رو ميفهمه
م ک-اون هم ميدونه تو داري بخواطر اون اينکار رو ميکني......به هر حال اون ثروت در اخر به کوک ميرسه
ب ک-اميدوارم


ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۰)

پارت 48 رمان عشق مدرسه ای ات: حسود هیونجین : ( خنده) فلیکس: ...

marry without love

Love youپارت یازدهم§سلام کوک&کوک صدام نکن هرزه§او ددی این هر...

پارت ۴۰

the first lie

چندپارتی

وقتی برادر ناتنیت بود.

⟭𝑓𝑟𝑜𝑚 𝑓𝑟𝑖𝑒𝑛𝑑𝑠ℎ𝑖𝑝 𝑡𝑜𝑜 𝑙𝑜𝑣𝑒 ⟬𝑃𝑎𝑟𝑡 22...........گارسون=بله بفرم...

پارت شیش ( آخر )

#معشوقه_آلفا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط